جملاتی از کتاب ثریا در اغما

اسماعیل فصیح، نویسندهی کتاب ثریا در اغما
نگاهی به کتاب ثریا در اغما
جملاتی از کتاب ثریا در اغما
زندگی ساده است تو را از شکم مادر میآورند اینجا. به تو امید و عظمت دنیا را نشان میدهند. بعد توی دهانت میزنند، همهچیز را از دستت میگیرند، و میگذارند مغزت در کما متوقف شود. صفر. انصاف نیست.
من آمدهام اینجا و در میان یکی از بزرگترین تحولهای سرنوشت خودم و ایل و تبارم هستم. آمدهام این گوشه، در این تاریکی، در این باران بد، لب این رودخانهی مست، کنج این آشغالدونی و دارم عربی گریه میکنم. زبان فارسی به دردم نمیخورد. [...] من در مرکز طوفان واقعیتم که البته هنوز زبانی برایش اختراع نشده و هیچکس اهمیت نمیدهد! در صدر دوران چه کنم چه نکنم.
جلال، الان صورتت جلو چشمم است، که دراز و لاغر آنجا نشستی، پولیور سیاه که خواهرت بافته، روی پیراهن سفید، یقهی باز. میدانم نگرانی، اما غمگین نیستی. تو هیچوقت غمگین نیستی. فقط نگرانی. و وقتی خیلی نگرانی چشمانت انگار گود میافتد و آنوقت میفهمم که از همیشه بااحساستر و صمیمیتری. خیلی خوب؛ عصبانی نشو. از خودم حرف میزنم. برای همین است که امشب این نامه را مینویسم. به تو احتیاج دارم. میدانم تو هم لابد به کسی احتیاج داری. همین امشب، آخر شب، اگر بهوش ماندم، میدهم آن را برایت با پست پیک سفارشی بفرستند. آنوقت باید تا فردا غروب به دست تو برسد. تو را میبینم که از بیمارستان برگشتهای، روی تخت دراز کشیدهای، سیگار لای انگشتانت است، و این هذیانها را میخوانی. چقدر خوشبخت است این نامهی پدرسگ. دلم میخواست مرا هم دو سه دفعه آنجا میخواندی. اما یک کاغذ پاره را چطور میشود خواند؟ وانگهی من از زخمهای دیگری میمیرم. زخمی که خونریزی دارد نمیکشد.
دو روز بعد هم هوا خوب است. اگرچه شبها باران میآید، اما هنگام روز آسمان پاریس آبی است و ابرهای سفید در اعماق دور پراکندهاند، و شهر منظرهی خوبی دارد.
وضع ثریا بیتغییر میماند و من شب قبل از پایان سال را تنها در هتل کتاب میخوانم... با اینکه تمام قرصهایم را مرتب میخورم، امشب از غروب حال سنگین و پرسرگیجهای پیدا میکنم، که در یک ماه و خردهای که اینجا بودهام سابقه ندارد.
به خاطر شب آخر هفته، ترافیک خیلی سنگین است و به نظر میرسد مردم دنیا از هر طرف میریزند توی پاریس. پاریس برای همه آخر خط است. هرکس خسته و مانده و رانده است و هرجا هست آخر میآید اینجا. هیچکس از پاریس اگر عقل داشت هیچ جا نمیرود. فقط منم که ناشناس در غروب از پاریس محو میشوم. دلم میخواهد لیلا آزاده با ما بود.
هیچچیز احمقانهتر از این نیست که آدم بخواهد توی تلفن به یک نفر بگوید "دوستت دارم" و طرف بگوید چی گفتی؟ صدا نمیاد!
هوا حالا یخبندان است و روشنایی روز به کندی بالا میآید. دشت و تپهها برهنهاند و وقتی اولین پرتوهای گستردهی خورشید میدمد، قشنگ است. تک درختها مثل اشباح مرده اینجا و آنجا ایستادهاند؛ گهگاه پرندهای میپرد و بالهایش در میان باد سخت که از طرف آذربایجان روسیه میوزد، مثل قایق کوچکی در طوفان و باد سحری موج میخورد، مرا یاد ثریا میاندازد.
تازه هوا روشن شده که از ماکو میگذریم. عباس آقا باز نگه میدارد. گازوئیل میزنیم. ماکو انگار امروز از سرما چغر شده، تکیدهتر شده و حتی خیابان اصلی با ساختمانها و دکانها و خانههای در کوه کنده شده، خالیتر و محقرتر به نظر میرسند. مردم از همان صبح سحر با پیتهای خالی دنبال نفت به صف ایستادهاند یا نشستهاند؛ چرت میزنند، یا خوابشان برده، یا در صفهای دیگر جلوی دکانهای نانوایی و بقالی، منتظر نان و ارزقاند، یا در خوابند.
پلکهایم که سنگین میشود سعی میکنم به ثریا فکر کنم و به آن روز بعد از ظهر بارانی که با دوچرخه از سنرمی میخواست بیاید به اتاقش در سیتهیونیورسیته. اما نمیتوانم. کدخدا یک روز مردم ده را دور خودش جمع میکند و میگوید آی مردم یک خبر خوب براتون دارم و یک خبر بد. اول خبر بد این است که امسال زمستان ما جز تاپالهی گاو و خر چیزی نداریم. اما خبر خوب این است که امسال تا بخواهید تاپاله داریم.
غروب است قدمزنان با هم میآییم و در کافهای توی سنمیشل که پاتوق روزانهی بعضی از مهاجرین ایرانی است و صفوی میشناسد مینشینیم. من قهوهی اسپرسو میخورم، و احمد صفوی چای با لیمو، و میگوید هرگز لب به مشروب نمیزند. میگوید با خداوندگار خودش عهد بسته است که کبد صحیح و سالم تحویل عزرائیل بدهد. میپرسم: "چطور شده؟ عزرائیل عمل تعویض کبد لازم داره؟
امروز دریا طوفانی است. اما ما از دریا مستتریم. مست زندگی.
فردا که جمعه باشد ما میرویم بوردو. آنقدر زندگی میکنیم تا بمیریم. در آبادانِ شما، بچهها آنقدر میمیرند تا زندگی کنند. وای- خیلی خوب، خفه شدم. حق ندارم از این حرفها بزنم. این حرفها را زنی حق دارد بزند که معصومهی عفیفهی مججوبه باشد. من چی هستم؟ من آنقدر بد بودهام که گاهی میگویم یکی مرا بگیرد تا میخورد بزند. و این لابد همان کاری است که نصرت زمانی با من کرد. حقم بود.
هنوز آن بوهای بچگی در شامهی جانم هست.
اینها همهاش حرف مفت است. ما کرمهایی هستیم که فقط در شرایط آب و لجن خاص میتوانیم بلولیم. اگر نه میخشکیم. در طیف وسیعتر هم بدبختی و مصیبت دورهای در سرنوشت ما تنیده شده و پیش درآمد علت و معلولی هم ندارد.
۰ بازدید
مطالب مرتبط
دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.


