مروری بر زندگی لوسی مونتگمری و جملاتی از کتاب قصر آبی
بیوگرافی لوسی مونتگمری
برای زنی که به دنیا شادی داده بود، این زندگی بسیار غمانگیز بود.
طلسمها عقلم را زائل کردند و نمیدانم که با این طلسمها چه کنم. خدا مرا ببخشد و امیدوارم دیگران هم مرا ببخشند حتی اگر درکم نکنند. وضعیت من بسیار بد و غیرقابل تحمل است، هیچکس این را درک نمیکند. عجب پایانیست بر زندگیای که همیشه همهی تلاشم را در آن بهکار گرفتهام.
جملاتی از کتاب قصر آبی
اگر بتوانید نیم ساعت با یک شخص در سکوت بنشینید و در عین حال کاملا راحت باشید، شما و آن شخص می توانید دوست باشید. اگر نتوانید، هرگز دوست نخواهید بود و نیازی به تلاش کردن نیست.
من مردی را دوست دارم که چشمانش بیشتر از لبهایش حرف بزنند!
تقریبا همهی چیزهای شر در این دنیا ریشه در این واقعیت دارند که کسی از چیزی ترسیده است. ترس مثل ماری خزنده است که دور آدم حلقه میزند. زندگی با ترس وحشتناک است و ترس از هر چیزی پستکنندهتر است.
روی زمین چیزی به اسم آزادی وجود ندارد. فقط انواع مختلفی از زنجیرها وجود دارد و آدمها آنها را با هم مقایسه میکنند. تو الان فکر میکنی آزادی، چون از نوع عجیب و عقل ناپذیری از زنجیر فرار کردهای. اما تو واقعا آزادی؟ تو عاشق منی. این خودش یک زنجیر است.
فکر کرد، من تمام عمرم سعی کردهام دیگران را راضی کنم و شکست خوردهام. بعد از این، باید خودم را خشنود کنم. دیگر نباید به هیچ چیز تظاهر کنم. من تمام عمرم در فضایی پر از ریا و دروغ و فریب زندگی کردهام. چه عیشی برپا میشود وقتی حقیقت را بگویم! شاید نتوانم خیلی از کارهایی را که دوست دارم انجام بدهم، ولی دیگر هیچ کاری را که دوست ندارم انجام نخواهم داد.
ترس گناه اصلی است. تقریبا همهی شر در جهان منشاء این واقعیت است که برخی از چیزی میترسند. این یک ابلیس است که در روح شما نفوذ کرده. زندگی با ترس وحشتناک است. و این از همه چیز تحقیرآمیزتر است.
یک بشقاب سیب، آتش شومینه و یک کتاب خوب جایگزین خوبی برای بهشت است.
چیدن گلهای وحشی کاری بیحاصل است. آنها نصف جادویشان را تا از ساقه جدا شوند، از دست میدهند. راه لذت بردن از گلهای وحشی این است که محل تجمع دوردست آنها را بیابیم و عاشقانه بهشان خیره شویم و هنگامی که ترکشان میکنیم، گهگاهی برگردیم و نگاهی به پشت سرمان بیندازیم و فقط خاطرهی وسوسهانگیز عطر و زیبایی آنها را با خود ببریم.
نه میخواهم بهشتی باشم، نه جهنمی. ایکاش میتوانستم توی جفتشان به یک اندازه باشم.
زندگی نمیتواند بهخاطر ظهور تراژدی از حرکت بماند.
از خودش پرسید که چه احساسی دارد آدم یک نفر را داشته باشد که حتی اگر هیچ کاری هم نمیکند، فقط دستش را محکم نگه دارد. یک نفر که فقط بگوید، "میدانم. ترسناک است، شجاع باش! خیلی زود خوب میشوی!" نه کسی که فقط غرغر کند و گوشبهزنگ باشد.
ولنسی صبح زود از خواب بیدار شد. کمتر از یک ساعت تا طلوع خورشید مانده بود و دنیا در آن ساعت، بیروح و سرشار از ناامیدی بود. خیلی خوب نخوابیده بود. آدم بعضی وقتها که صبح روز بعد بیست و نه سالش میشود و هنوز مجرد است، خوب خوابش نمیبرد. مخصوصا در جامعه و خانوادهای که تنها مجردانش کسانی هستند که نتوانستهاند برای خود شوهری دست و پا کنند.
تنها نکتهای که ولنسی راجع به اتاقش دوست داشت، این بود که اگر میخواست میتوانست شبها تنهایی در آن گریه کند.
ولنسی که در زندگی واقعی خیلی ترسو، سربهزیر و مظلوم بود، از هر فرصتی به نحو احسن برای گشتوگذار در خیالپردایهایش استفاده میکرد. هیچکسی در خانوادهی استرلینگها یا بستگان دورترشان، علیالخصوص مادرش و دخترعمه استیکلز، بویی از این قضیه نبرده بود. آنها اصلا نمیدانستند که ولنسی دو خانه دارد؛ خانهی آجری قرمز و جعبه مانند و زشت واقع در خیابان اِلم و قصر آبی در اسپانیا. روح ولنسی از زمانی که به یاد داشت، در قصر آبی زندگی میکرد. از همان موقع که خیلی کوچک بود، مسحور قصر آبی شده بود. همیشه وقتی چشمهایش را میبست، میتوانست آن را به وضوح با کنگرهها و پرچمهایش در ارتفاعات کوهستانی پوشیده از درختان کاج ببیند. هالهی دلنشین آبی رنگی آن را احاطه کرده بود و در ورای آن غروب سرزمینی زیبا و ناشناخته به چشم میخورد. تمام زیباییهای چشمگیر دنیا در آن قصر جای داشتند. جواهراتی که میتوانستند متعلق به ملکهها باشند؛ رداهایی از نور ماه و آتش؛ تختهایی از گل رز و طلا؛ پلکانهایی بیانتها و کوتاه از مرمر با گلدانهای سفید باشکوه و دوشیزگان ظریفاندامی در پوشش مه که از آنها بالا و پایین میرفتند؛ تالارهایی با ستونهای مرمری و فوارههای درخشان که بلبلها در دستهگلهایش نغمه سر میدادند؛ سالنهای آینهای که تنها تصاویر شوالیههای خوشتیپ و بانوان زیبا در آنها بازتاب مییافت و خودش که زیباترین فرد جمع بود و مردها برای نیمنگاهی از جانبش جان میدادند. تنها چیزی که باعث میشد کسالت روزهایش را تحمل کند، چشمانداز گشتوگذارهای رویاگونش در شب بود. بیشتر استرلینگها، اگر به نصف کارهایی که ولنسی در قصر آبیاش میکرد پی میبردند، از وحشت میمردند.
اما در این صبح سرنوشتساز، ولنسی نمیتوانست کلید قصر آبیاش را پیدا کند. واقعیت خیلی محکم به او چسبیده بود و مثل یک سگ هار کوچک به سمتش پارس میکرد. او بیست و نه ساله، تنها، اضافی و نامطلوب بود؛ تنها دختر بیریخت این خانوادهی خوشنام که هیچ گذشته یا آیندهای نداشت. از وقتی که به یاد داشت، زندگیاش یکنواخت و خاکستری، بدون حتی لحظهای به رنگ زرشکی یا ارغوانی بود. آینده را هم تا آنجا که میتوانست ببیند، مطمئنا قرار بود به همین منوال سپری کند تااینکه در نهایت به برگ کوچک پژمرده و تنهایی بر شاخهای از درختی زمستانی تبدیل شود. لحظهای که یک زن متوجه میشود هیچ دلیلی برای زندگی کردن ندارد، نه عشق، نه وظیفه، نه هدف و نه امید، لحظهای به تلخی مرگ است.
ولنسی با اندوه فکر کرد که چه احساسی دارد که یک نفر آدم را بخواهد، که به او احتیاج داشته باشد. هیچکسی در تمام دنیا به او احتیاج نداشت، یا اگر یکدفعه از دنیا محو میشد، هیچکسی کمبودی در زندگیاش احساس نمیکرد. او مایهی شرمساری مادرش بود. هیچکس او را دوست نداشت. هیچوقت حتی یک دوستِ دختر هم نداشت.
تلخکامیِ کوتاهش گذشته بود. بهناچار مثل همیشه به حقایق تن داده بود. او یکی از آن آدمهایی بود که زندگی همیشه از کنارشان میگذرد. این یک واقعیت تغییرناپذیر بود.
من خیلی خسته شدهام، ولنسی. فقط مرگ میتواند من را به آرامش برساند.
۰ بازدید
مطالب مرتبط
دیدگاهها(۱)
سادی
خوندن یادداشت قبل از مرگش بسیار غمگینم کرد


