مشیری، فریدونِ فرخِ شعر

مرحوم فریدون مشیری ، شاعر معاصر ایرانی در سال 1305 هجری خورشیدی به دنیا آمد. نوجوانی او با حملهی متفقین به ایران همراه بود و در این آشفتگی، از مدرسهی دارالفنون به آموزشگاه فنی وزارت پست و تلگراف رفت. خودش از این اقدام که تقریبا نیمی از زندگیاش را تشکیل داد چندان راضی نبود و میگفت:
با اینکه در همهی دوران کودکی از استخدام در ادارات و زندگی کارمندی پرهیز داشتم ولی در سن ۱۸ سالگی در وزارت پست و تلگراف مشغول به کار شدم و این کار ۳۳ سال ادامه یافت.
فریدون مشیری پس از سالها تحمل رنج بیماری در سال 1379 درگذشت. در دفتر «ابر و کوچه» راجعبه نگرش او دربارهی مرگ میخوانیم:
چرا از مرگ ميترسيد؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه ميدانيد؟
مپنداريد بوم نااميدي باز،
به بام خاطر من ميكند پرواز،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .
مگوييد اين سخن تلخ و غمانگيز است
مگر –مِي- اين چراغ بزم جان مستي نميآرد؟
مگر افيون افسونكار
نهال بيخودي را در زمين جان نميكارد؟
مگر اين مي پرستيها و مستیها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست؟
مگر دنبال آرامش نميگرديد؟
چرا از مرگ مي ترسيد؟...
بر زبان دیگران
بیا که تیر نگاهت هنوز در پر ماست
گواه ما پر خونین و دیدهی تر ماست
دلی که رام محبت نمیشود دل توست
سری که در ره مهر و وفا رود سر ماست
به پادشاهی عالم نظر نیندازیم
گدای درگه عشقیم و عشق افسر ماست
خود او دربارهی این مجموعه که اثری بدیع (در آنزمان) محسوب میشد میگوید:
چهارپارههایی بود که گاهی سه مصرع مساوی با یک قطعهی کوتاه داشت. هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا، آن زمان چندین نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سایه)، سیاوش کسرایی، مهدی اخوان ثالث و محمد زهری بودند که به همین سبک شعر میگفتند و همهی شاعران نامدار شدند، زیرا به شعر گذشته بیاعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم احاطه کامل داشتیم، یعنی آثار سعدی و حافظ و فردوسی را خوانده بودیم، در مورد آنها بحث میکردیم و بر آن[ها] تکیه میکردیم.
علاوه بر چارپاره، مشیری به سمت شعر نو یا نیمایی هم رفت اما باوجود استفاده از این بدایع، هیچوقت به سراغ شعر آزاد (سپید) نرفت و خیلی از شاعران را هم از این راه منع کرد! او در مقالهای نوشته بود:
من شعر بدون وزن یا غیرموزون را شعر نمیدانم، که نثر بسیار زیبایی میدانم.
هرروز میپرسی که آیا دوستم داری؟
من جای پاسخ بر نگاهت خیره میمانم
تو در نگاه من، چه میخوانی؟ نمیدانم
اما به جای من ، تو پاسخ میدهی: آری
ما هردو میدانیم
چشم و زبان، پنهان و پیدا، رازگویانند
وآنها که دل به یکدگر دارند
حرف ضمیر دوست را ناگفته میدانند
ننوشته میخوانند
من دوست دارم را...
بیتو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم!
در نهانخانهی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
هر که با گرگش مدارا میکند
خلق و خوی گرگ پیدا میکند
هر که گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته میشود انسان پاک
اینکه مردم یکدگر را مىدرند
گرگهاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست اینسان دردمند
گرگها فرمانروایی میکنند...
میتوان كاسهی آن تار شكست
میتوان رشتهی این چنگ گسست
میتوان فرمان داد:
هان! ای طبل گران! زین پس خاموش بمان!
به چكاوك اما
نتوان گفت مخوان...
در چشم دیگران
در طی سالها شاعری، فریدون از میان هزاران فراز و نشیب روز، از میان هزاران شور و هیجان و رنج و درد هرروزینه آنچه را به روز تعلق دارد، به دست روزگاران میسپارد و به قلمرو افسانههای قرون روانه میکند. چهل سالی –بیش و کم– هست که او با همین زبان بیپیرایهی خویش، واژه واژه با همزبانان خویش همدلی دارد... زبانی خوشآهنگ، گرم و دلنواز. خالی از پیچ و خمهای بیان ادیبانهی شاعران دانشگاهپرورد[ه] و در همان حال خالی از تأثیر ترجمههای شتابآمیز شعرهای آزمایشی نو راهان غرب.
[مشیری] بیآنکه بازاری باشد ساده است...
او نوازندهای است که روی یک سیم مینوازد، ولی ماهرانه مینوازد.
فریدون مشیری همیشه وسواس کلمه و زیبایی کلمه داشت و در استفاده بسیار معنایی و منطقی از کلمه، خیلی دقت میکرد.
درست است که مشیری شاعر تودههای شعرخوان و شعرش ساده است؛ اما به این دلیل، شاعر مطرحی نیست؛ چرا که اگر اینگونه بود، در طول ۸۰ سال گذشته، خیلیها برای تودهی مردم شعر ساده و سادهلوحانه گفتند؛ اما تقریبا کسی جز هوشنگ ابتهاج و نادر نادرپور مانند مشیری مطرح نشد.
فریدون مشیری زبان رسمی و توصیفی دارد و شاعری است که به دلیل چند شعر درخشان در حافظه مردم ماندگار شده است. او یک شاعر رمانتیک، محتواگرا و نئوکلاسیک است؛ اما بنمایههای تغزلی دارد. یعنی مشیری تقریبا در حالوهوای افسانهی نیما مینویسد.
بر کاغذ دیگران
در هرمحفلی که من میرفتم، در هرمجمعی که برای شعرخوانی دعوت میشدم و در هردانشگاهی که صحبت میکردم، همه داد میزدند: کوچه...کوچه...کوچه! دیدهاید که این نسل جوان از دختر و پسر چهجوری دم میگیرند! به آنها گفتم: بچهها! امروز برایتان یک شعر بهتر از کوچه آوردم. باور کنید مثل اینکه به اینها حرف بد زده باشم. فریاد زدند: کوچه...کوچه...کوچه! بعد دبیران و استادان التماس میکردند که آقا! بخوان! من شعر کوچه را میخواندم و دوهزار نفر با من همصدایی میکردند. [حتی] در آمریکا من داشتم برای چند نفر کتاب امضا میکردم که یک آقایی آمد به من گفت شعر کوچه را بخوانید. گفتم اجازه بدهید که دیگر امشب شعر کوچه را نخوانم. یک خورده من را نگاه کرد و دستش را به حالت تهدید بالا آورد و گفت: نعش من را امشب از اینجا میبرند اگر شما شعر کوچه را نخوانید! گفتم آقا! چرا خونریزی میکنید؟! و شعر را خواندم..
باید اشاره کرد که کتابهای مشیری تنها منحصر به شعر نیستند؛ برای مثال او با علاقهای که به عرفان و تصوف ایرانی داشت، مجموعه ای از صد ماجرای منسوب به «شیخ ابوسعید ابوالخیر» را با عنوان «یکسو نگریستن و یکسان نگریستن» منتشر کرده بود.
در گوش دیگران
همچنین آهنگسازانی چون فرهاد فخرالدینی، صادق نوجوکی، روحالله خالقی و فؤاد حجازی برای آثار مشیری، ملودی ساختهاند.
از دیگر خوانندگان آثار او میتوان به همایون شجریان، علیرضا افتخاری، علیرضا قربانی و محمد اصفهانی اشاره کرد.
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیانکن
ندارم جز زبانِ دل، دلی لبریزِ از مهر تو
ای با دوستی دشمن
***
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزیست
زبان قهر چنگیزیست
***
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید...
۰ بازدید
مطالب مرتبط
دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.


