معرفی سه کتاب عاشقانه در ژانر نامهنگاری

مثل خون در رگهای من
ساعت چهار یا چهار و نیم است. هوا دارد شیری رنگ میشود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاریهای فوقالعادهای که دارم نمیتوانم بخوابم. باید کار کنم. کاری که متاسفانه برای خوشبختی من و تو نیست برای رسالت خودم هم نیست برای انجام وظیف هم نیست برای هیچچیز نیست: برای تمام کردن احمد تو است. برای آن است که دیگر-به قول خودت- چیزی از احمد برای تو باقی نگذارند.
اما...بگذار باشد. این هم تمام میشود. بالاخره فردا مال ما است. مال من وتو با هم....
بالاخره خواهد آمد، آن شبهایی که تا صبح در کنار تو بیدار بمانم، سرت را روی سینهام بگذارم و به تو بگویم چهقدر در کنارت خوشبخت هستم.چهقدر تو را دوست دارم! چهقدر به نفس تو در کنار خودم احتیاج دارم! چهقدر حرف دارم که با تو بگویم! اما افسوس! همهی حرفهای ما این شده است که تو به من بگویی« امروز خسته هستی» یا « چه عجب که امروز شادی» و من به تو بگویم که:« دیگر کی میتوانم ببینمت؟» و یا: تو بگویی:« میخواهم بروم. من که هستم به کارت نمیرسی.»
من بگویم:« دیوانهی زنجیری حالا چند دقیقه دیگر هم بنشین»
و همین! همین و همین!....
طاهره، طاهره عزیزم
طاهره
نامههایم از شماره بیرون است چه آنها که برایت فرستادم، چه آنها که نوشتهام و خودم خواندهام و پاره کردهام. رفتار ناخوشیندی که نسبت به من پیش گرفتهای، به اندازهای نارحتم کرده که حدی بر آن متصور نیست. جواب ندادن و انتظار وحشتناکی را برای دیگری پیش کشیدن. و باقی خیالات عجیب و غریب به علاوه یک مشت خاطراتی که هر دقیقه آدم را آتش میزند.
روحیه و حالت آدمی مثل من، در دوری از تو آنچنان که میدانی و تنها مزهی تلخش را من چشیدهام، به هیچوجه نمیتواند سالم و تمیز باشد. سوزش همیشگی به سراغم آمده، همان سوزشی که تا نصفههای شب انتظارت را کشیدهام، در را زدم، و همه چیز را زیر پا نهادم. و تا سرحد مرگ پیش رفتهام و نفسم بریده بریده است.
اکنون آن حال را دارم. تمام هوش و حواسم متوجه عید است. متوجه تعطیلات عیدی که با قلبی پر، پر از همه چیز پر از حرمان دوری و اندیشههای نویدبخش به سراغت، به سراغ تو بیایم.
اما حال چه قدرتی میتواند مرا از این رنج برهاند؟ تنها یک چیز، تنها و تنها نامههای تو. اگر برایم برسد چشمم به راه است و انتظار کشندهای را تحمل میکنم....... برایم نامه بنویس، تمنا میکنم، این رفتار پسندیده و خوب نیست، عکسهایی که ازت خواستهام برایم بفرست. آخر با چه دلی مرا شکنجه میدهی، یک نامه از تو برابر با آزادی روح من از این شکنجهها خواهد بود.
خطاب به عشق
باد شمال میوزد. همه چیز را پاک میکند. آسمان را کوه را. درختها و تاکها را خم میکند. الان بیرون رفتم و به سختی میتوانستم نفس بکشم. عاشق این بادم اما برگشتم به اتاق تا کمی کنارت استراحت کنم. عزیزم، از نامهات به این طرف شیرینی بینظیری حس میکنم که با من است. شاید من اشتباه میکنم، شاید تو الان احساس دوری و سردی میکنی اما از نامهات به این طرف به نظرم اینقدر نزدیکی، اینقدر پرمهری که من دیگر نمیتوانم از این بهت و خوشبختیای که در انم بیرون بیایم. در طی این روزهای دراز فراق، ناخودآگاه فکر میکردم که تو سرد و غریبه شده باشی، عذابی گنگ را با خود اینور و آنور میبردم. همین است که دلم میخواهد به محض رسیدن این نامه دوباره برایم بنویسی. چون اگر درست حساب کرده باشم بین دو ارسال نامهات بیش از یک هفته وقفه میافتد. اگر به آنچه این هفته این هفته سکوت با خود میآورد فکر کنی شاید بفهمی واقعا لایقش هستم که هر چه نوشتهای دوباره برایم بفرستی.
نامهات را دوباره میخوانم و وقتی کاری ندارم یا حال انجام دادنش را ندارم به کوه لوبرون نگاه میکنم! در حالی که دارم از این سیگارهای تمامنشدنی میکشم چون اندازهی تو غافل نیستم............پس سیگار میکشم گرم تماشای کوهستان تنگ غروب به تو فکر میکنم. این فکر مثل مدی در درونم رخ میدهد. دوستت دارم با تمام ژرفای هستی. مصمم و مطمین منتظرت هستم. مظمینم که ما میتوانیم خوشبخت باشیم مصمم که با توان یاریات دهم و اعتماد به نفست بدهم. اگر تو به من کمک کنی خیلی ناچیز کافیست که با آن کوهها را بلند کنم....
۱ بازدید
مطالب مرتبط
دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.


