معرفی قالب مثنوی

گفت لیلی را خلیفه کان تویی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت خامُش چون تو مجنون نیستی
هر که بیدار است او در خوابتر
هست بیداریش از خوابش بتر
چون بهحق بیدار نبود جان ما
هست بیداری چو در بندان ما
جان همهروز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود وز خوف زوال
نی صفا میماندش نی لطف و فر
نی بسوی آسمان راه سفر
خفته آن باشد که او از هر خیال
دارد امّید و کند با او مقال
دیو را چون حور بیند او به خواب
پس ز شهوت ریزد او با دیو آب
چونکْ تخم نسل را در شوره ریخت
او به خویش آمد خیال از وی گریخت
ضعف سر بیند از آن و تن پلید
آه از آن نقش پدیدِ ناپدید
مرغ بر بالا و زیر آن سایهاش
میدود بر خاک پرّان مرغوش
ابلهی صیّاد آن سایه شود
میدود چندانکْ بیمایه شود
بیخبر کان عکس آن مرغ هوا است
بیخبر که اصلِ آن سایه کجاست
تیر اندازد به سوی سایه او
ترکشش خالی شود از جست و جو
ترکش عمرش تهی شد عمر رفت
از دویدن در شکار سایه تفت...
۰ بازدید
مطالب مرتبط
دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.


