معرفی کتاب هنر شفاف اندیشیدن

ترکیب زبان سرخ با سرِ سبز
قسمتهای این کتاب، ابتدا به صورت منقطع (پاورقی دنبالهدار) در هفتهنامههای معروف آلمانی، هلندی و سوئیسی چاپ شد و بعدها در یک کتاب منسجم گردآوری شد. هنر شفاف اندیشیدن به سرعت به زبانهای مختلفی ترجمه شد و در صدر آثار پرفروش بسیاری از کشورهای اروپایی و آسیایی قرار گرفت.
ادب از که آموختی؟ از بیادبان...
تصور کنید در زمین فوتبال هیچ خطایی اتفاق نمیافتاد: آن وقت واژههایی به نام پنالتی، اخطار و اخراج هم معنا نداشتند؛ اشکها و لبخندها محو میشدند و زیبایی فوتبال هم رنگ میباخت. انسانها شبیه رباتهای برنامهریزی شدهای بودند که وظیفهیشان بردن، بدون کوچکترین اشتباه بود.
حالا تصور کنید در این جهان پهناور که هزاران زمین فوتبال را در خود جای داده، قرار میشد هیچ انسانی دچار خطا و اشتباه نشود؛ آیا جهان بهتری داشتیم؟ جنگافروزیها به پایان میرسید؟ جرم و جنایت از صفحه روزگار محو میشد؟ انسانها با همدیگر روابط بهتری برقرار میکردند؟ پاسخ به این پرسشها و پیشبینی جهانی که هرگز تجربهاش نکردهایم، کار دشواری است؛ اما آنچه قابل پیشبینی است، آن است که هرچه بیشتر خطاهای خود را بشناسیم، رویکرد بهتری به زندگی خود خواهیم داشت. از آنجا که خطاهای بشری در طول حیات [انسان] از الگوهای مشابهی پیروی میکنند، امکان شناختن آنها نیز امری ممکن است.
چون که 99 آید، صد هم پیش ماست...
چرا باید به قبرستانها سری بزنی؟
آیا دانشگاه هاروارد شما را باهوشتر جلوه میدهد؟
اگر پنجاه میلیون نفر چیز احمقانهای بگویند، آن چیز کماکان احمقانه است!
چرا باید گذشته را فراموش کنی؟
چرا بردهی احساسات خودت هستی؟
جگرگوشههای خودت را بکش
تسلیم مرجعیت نشو
چرا نباید اخبار را دنبال کنی؟
و...
دهان گشاد یا لبانِ پر از لعل؟
اما همانطور که مترجمِ این کتاب (عادل فردوسیپور) هرچه بیشتر در طول گزارشهایش حرف میزد، مخاطب را به لذت بیشتری میرساند، سقراط و نویسندهی این اثر هم در اطناب خود موفقند و دلبری میکنند؛ گویی که مثال خوبی برای استثنا قائل شدن در بیت «لاف از سخن چو دُر توان زد؛ آن خشت بُوَد که پر توان زد» باشند!
دوبلی براساس مشاهدات علمی، نتایج آماری و استنتاجهای منطقی در حوزهی علوم اجتماعی پیش میرود و گرچه کتاب، کلید یافتن شادمانی نیست اما بیانگر نگرشی متفاوت به عملکرد انسانی ماست؛ یک شوک خلاقانه به ذهن در جهت زدودن انباشتهای زایدش، شناسایی پیشفرضهای ساختگی، اشتباهات متداول و موقعیتهای کاذبی که بهواسطهی خطاهای ذهنی دچارش میشویم [چرا که] درک فرآیند اندیشیدن و دامهایی که ذهن بر سر راه انسان قرار میدهد، کار سادهای نیست.
سطل زبالهات را بشناس!
بسیاری از نهادهای غیردولتی و سازمانهایی با فعالیتهای انسان دوستانه، از این روش استفاده میکنند: اول بده، بعد بستان! هفتهی گذشته، سازمان حفاظت از محیطزیست پاکتی پر از کارتپستالهایی زیبا منظرههای بکر برایم فرستاد. نامهای در کنار آن بود که اطمینان داد اين کارتپستالها، فارغ از این که من به شرکت آنها کمک بکنم یا نه، فقط جنبهی هدیه و یادگاری دارد. هر چند متوجه ترفند آنها شدم، باید کمی از اراده و بیرحمی خودم کمک میگرفتم که آنها را در سطل آشغال بیندازم.
زی گارنیک و دوستانش به رستوران رفتند و هنگام سفارش دادن متوجه شدند که پیشخدمت هیچکدام را یادداشت نکرد. آنها منتظر غذاهای اشتباه بودند که همهچیز دقیقا آنطور که خواسته بودند سر میز آمد و از هوش عجیب پیشخدمت تعجب کردند.
وقتی از رستوران بیرون آمدند زی متوجه شد چیزی جا گذاشته و مجدد برگشت و آن پیشخدمت باهوش را پیدا کرد و سراغ وسیلهاش را گرفت؛ پیشخدمت او را نشناخت! زی غافلگیر شده بود، وقتی از پیشخدمت علت رفتار او را پرسید گفت: من سفارشها را تنها تا زمانی که تحویل دهم در ذهنم نگه میدارم. نظریهی زی میگوید: ما کارها را وقتی به طور کامل انجام میدهیم، از حافظهمان پاک میکنیم و تنها کارهایی را به خاطر میآوریم که ناقص هستند!
کرت لوین به این نتیجه رسید که ما به ندرت کارهای تکمیل نشده را فراموش میکنیم. این کارها با سماجت در ضمیر خودآگاه ما باقی میمانند و رهایش نمیکنند. به عبارتی دیگر، وقتی ما کاری را به طور کامل انجام دادیم و آن را از لیست ذهنی خود خارج کردیم، از حافظه ما پاک میشود...
عرفان منفیانگارانه
پاپ از میکلآنژ پرسید که راز نبوغت را به من بگو؛ چهگونه مجسمهی داوود، شاهکار تمام شاهکارها را ساختی؟ جواب میکل آنژ این بود: ساده است، هر چیزی را که داوود نبود تراشیدم!
پشتسر هر نویسندهی موفق، میتوانی صد نویسندهی دیگر را پیدا کنی که کتابهایشان هرگز به فروش نمیرسد. پشتسر آنها هم صد نویسندهی دیگر هست که ناشری پیدا نکردهاند. پشتسر آنها هم باز صد نفر دیگر که دستنوشتههای ناتمامشان روی تاقچه خاک میخورد و پشتسر آنها هم باز صد نفر دیگر هست که رویای این را دارند که روزی کتابی بنویسند.
در مسیر یک کنسرت با گروهی مواجه میشوی که همه به آسمان خیره شدهاند. بدون اینکه فکر کنی، تو هم به بالا زل میزنی. چرا؟ تایید اجتماعی! وسط کنسرت، زمانی که تکنواز اوج هنرنماییاش را به نمایش میگذارد، یک نفر شروع به کف زدن میکند و ناگهان همهی حضار با او همراه میشوند. تو هم همین طور... بعد از کنسرت میبینی مردم سکهای به عنوان انعام در بشقاب میگذارند، هرچند هزینهی خدمات در پول بلیط لحاظ شده اما احتمالا تو هم انعام میدهی!!!
ماشین تازهای خریدهای که موتورش صدای بلندی میدهد و صندلی بدی دارد؛ چه کار میکنی؟ پس دادن ماشین بهمعنای اعتراف به اشتباه خواهد بود و فروشنده احتمالا راضی به پس دادن کل پول تو نخواهد بود. پس خودت را متقاعد میکنی صدای بلند و صندلی بد امکاناتی امنیتیاند که از خواب رفتن پشت فرمان جلوگیری خواهند کرد!
۰ بازدید
مطالب مرتبط
دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.


