نقد و بررسی رمان «مرگ ایوان ایلیچ»

خبر مرگش!
نوع احتضار ایوان ایلیچ
شکل و شمایلِ تابوت ایوان ایلیچ
باید اذعان کرد که وسایل خانهی او درواقع شباهت به تزئینات خانهی افراد فاقد ثروتی داشت که میخواهند خود را ثروتمند جلوه دهند. در آن خانه، انواع تزئینات چینی، برنزی، آبنوس، گل و گیاه، قالی و همهی آنچه افراد ثروتمند یا کسانی که میخواستند از افراد ثروتمند تقلید کنند، داشتند، به چشم میخورد. چنین خانهای، هرچند شبیه به سایر خانهها بود و هرگز نمیتوانست جلب توجه کند ولی به نظر ایوان، مکانی ویژه محسوب میشد.
تنهایِ تنهایِ تنهایی
هر یک از آنها میاندیشید یا احساس میکرد که –او مرده، ولی من زنده ماندهام!-
گاهی حتی آرزوی مرگ او را میکرد و در عین حال، نمیخواست شوهرش بمیرد، زیرا در آن صورت، حقوق او قطع میشد. خود را شوربخت مینامید، زیرا حتی مرگ ایوان ایلیچ نیز نمیتوانست پراسکوویا را رها سازد.
ایلیچ در زمرهی افرادی به حساب میآمد که علیرغم فقدان کفایت در دستیابی به امور پرمسئولیت، به دلیل داشتن پیشینهی طولانی در کار، کسی نمیتواند آنها را اخراج کند و در نتیجه مسئولان میکوشند برای آنها مشاغلی ساختگی و در عین حال، با درآمدهای شش هزار تا ده هزار روبل، ایجاد کنند.
اگزیستانسیالیسمِ پیشاتولد!
پنجگانهی مرگ
عدم پذیرش یا انکار، خشم، معامله، افسردگی و پذیرش.
مرحلهی اول یعنی انکار، جایی است که انسان (در داستان، بیمار) میخواهد به هر شکل ممکن از مواجهه با حقیقت فرار کند و آن را به حساب نیاورد. برای مثال در داستان، راجع به مرحلهی اول از بیماری ایلیچ، در صحنهای از پاسوربازی او با رفقایش میخوانیم:
[او] گاهی فراموش میکرد چهگونه باید به بازی ادامه بدهد و در نتیجه، خال شریک خود را هم با هدر دادن خال بالاتر، در اختیار میگرفت. بدتر از همه اینکه همبازیان با آگاهی میگفتند:
+اگر خسته شدهای، دیگر بازی نمیکنیم. لحظاتی استراحت کن!
[و او مصرانه پاسخ میداد:] –استراحت؟ نه!
مرگ، بله، مرگ. آنها خبری از این واقعیت ندارد یا شاید نمیخواهند خبری داشته باشند. هرگز حال مرا نمیپرسند و سرگرم پیانو زدن و خواندن شدهاند. برای آنها تفاوتی ندارد. البته آنها هم روزی خواهند مرد. چه افراد ابلهی! نخست من و سپس آنها. امروز واقعیت را نمیفهمند و سرگرم خوشگذرانی شدهاند، جانورها!
شلیک رو به هیچ
اگر قرار باشد من هم بمیرم، بدون تردید از این امر باخبر میشوم. دستکم ندایی درونی، به من خبر میدهد اما هیچ خبری از این ندای درونی در من نیست.
چرا من را به چنین مصیبتی دچار کردهای؟ چرا باید چنین وضعیتی داشته باشم؟ چرا مرا این همه عذاب میدهی؟.... زود باش مرا شلاق بزن! ولی آخر چرا؟ مگر با تو چه کردهام؟ چه گناهی را مرتکب شدهام؟
ایوان بر اساس قیاس صوری آموختهشده از کتاب منطق کایزهوتر، یعنی –کایوس انسان است، انسان فانی است. بنابراین کایوس فانی است، همواره این پدیده را درمورد کایوس درست میدانست، ولی هرگز در مورد خودش درست نمیدانست.
در جایی که خیال میکردم دارم بالا میروم، تو نگو از تپه دارم پایین میآیم! و راستی راستی هم چنین بود. به لحاظ افکار عمومی بالا میرفتم، اما به همان نسبت زندگی از من کناره میگرفت. حالا دیگر کار از کار گذشته است و چیزی جز مرگ وجود ندارد. نکند راستی راستی کل زندگیام غلط بوده باشد؟
نفسهای آخر در قدمهای آخر
دروغگویی کافی است! هم من میدانم خیلی زود میمیرم، هم شما. دستکم دیگر دروغ نگویید.
مستخدم گفت: همه باید روزی بمیریم. با این حساب نباید از زحمت کشیدن خودداری کرد.
بخش انتهایی کتاب هم وجهی کاملا منطبق بر مسائل مطرح شده در این مرور است؛ چهاینکه در پایانبندی زیبای داستان میخوانیم:
[در هنگام مرگ] یکی از افرادی که بر بالین او بود، گفت که –تمام شد!-
ایوان آن عبارت را شنید و در روح خود تکرار کرد. آنگاه اندیشید که –مرگ تمام شد. دیگر مرگی نیست...
۱ بازدید
مطالب مرتبط
دیدگاهها(۱۱)
سعید
من دوسش داشتم.اوایلش ی کم چون اسمای روسی داشت سختم بود.کم کم از تعداد شخصیت ها کم میشه. جالب اینجاست با اینکه میدونیم قرار ایوان بمیره(چون نام کتاب همینه) ولی ب خوندنش ادامه میدیم. یکی از مهلک ترین جملات کتاب در همون اوایل داستانه ک یکی از دوستان میگه"مرگ که به سراغ من نیومده"به سراغ ایوان اکمده!انگار هممون همینیم انگار مرگ برای همسایست ونه ما. آخرای داستان و قسمت پذیرش مرگتوسط ایوان هم برام جذاب بود.مرحله انکار و خشم و ... که به خوبی در داستان توسط تولستوی بش اشاره شده. کلا تلنگر خوبی بود برام.ک مرگ ب سراغ منم میاد.
Negar
?
Fatima
کتاب زیاد میخونی نه؟
امین
آره خیلی
@ketab.gasht
چقدر خوب و مفصل تمام عناصر و قسمتها را تحلیل کردید، هر بخش که میخواندم همان فکرها و احساسی که بعد از خواندن آن قسمت کتاب داشتم را به یاد آوردم. دمتون گرم
سعید
به نظر من تیر خلاصه اونجا میزنه که در لحظه پایانی قبل از مرگ میگه، بلخره مرگ تمام شد، یعنی زندگی خوده مرگه و ما داخل مرگ هستیم و خبر نداریم و بعد از اینکه روح از بدن جدا میشه به اون حس خوب میرسه و میگه بلخره مرگ تموم شد . خیلی جالب بود
میثم
به نظرم پنج گانه مرگ خیلی قشنگ توضیح داده شده در مورد این اثر، ایوان ایلیچ بیشتر درگیر کار بود تا خانواده تا اینکه مرگ اومد سراغش و تازه در مرحله پذیرش به ارزش خونواده پی برد
رضا
خیلی ضعیف بود
Farshidvahdat
انتظار یک اثر جذاب تر از این را داشتم . با چالش ها .اتفاق ها و نکات مهم تر
مارال هادیپور
«گاهی شرار امیدی در دلش میدرخشید و گاهی دریای آشفتهی ناامیدی بود و درد و مدام اندوه سیاه که جانش را میگزید. تنها که میشد، سخت افسرده بود و میخواست کسی را صدا کند تا همدمش باشد.» در رمان کوتاه لئوتولستوی، بحران زمانی آغاز میگردد که ایوان ایلیچ قاضی صاحب منصب دادگستری به بیماری سختی مبتلا میشود. تولستوی به زیبایی تمامی لحظات پر از غم و درد و توهم ایلیچ را آنچنان توصیف نموده است که گویی خودش بجای ایوان در بستر بیماری بوده است و همهی آن رنجها را متحمل شده است. « اولین بار از سخنان پزشک نتیجه گرفت که حالش وخیم است. دلش سخت به حال خودش سوخت و کینهای شدید را نسبت به پزشکی که اینقدر در برابر این مسألهی خطیر خونسرد بود، احساس کرد. از نظر او تمام درشکهچیها و عابران غصهدار بودند و روی ساختمانها غبار غم نشسته بود. هیچ یک از اطرافیانش نمیفهمیدند یا نمیخواستند بفهمند و خیال میکردند که اوضاع مثل گذشته در جریان است. انگاری گناه از او بود که بیمار شده بود. ایوان ایلیچ بیش از همه چیز، از دروغی رنج میبرد که معلوم نبود، چرا همه میگفتند.؟ میکوشید، بهترین لحظات زندگی دلپذیر گذشتهی خود را مرور کند اما فقط خاطرات کودکیاش شیرین بود و خوشحال کننده. تمام لذتها و شادیهای زندگی پیش چشمش ذوب میشد و به چیزی بیمقدار و گاهی پلید مبدل میشد. در واپسین روزهای زندگی در سکوت شب با خود کلنجار میرود که آیا شیوهی زندگیام شایسته نبود که به این روز افتاده است؟ در انظار مردم، در راه اعتبار و عزت بالا رفته بود اما زندگی با همان شتاب از زیر پایش گذشته و دور شده بود.» تولستوی فلسفهی مرگ و زندگی را در صد صفحه به زیبایی هر چه تمام به چالش کشیده است و خواننده را در لحظه لحظهی تجربهای مشترک تمامی انسانها، وارد میکند.
فاطمه
داستان جالبی بود ومن اون قسمت از داستان رو که باخودش فکر میکنه که فلسفه زندگیش چه بود وایا راه رو درست طی کرده یا اشتباه بوده وبه این نتیجه میرسه که مرگ ملال آور نیست وزندگی در پس مرگ است وانتهای چاه تاریکی که از مرگ تصور کرده بود روشناییست


