چه خبر؟ مرگ عالمی تنها!-شعر روز از بیژن الهی

چه خبر؟ مرگِ عالَمی تنها،
خاطرش خُفته، شاهدش سَفَری
جانِ جانان، کجا؟ ورای کجا
گوشه زد با ستارهی سحری
چه خبر؟ مرگِ دل. گُلی ندمید
تا به لُطفِ هوا، به گریهی ابر
از زمینْ رازِ آسمان نچشید
تازه شد داغِ لالههای طَرّی
چه خبر؟ مرگِ حقْحق و هوهو
لال شد مرغ و نغمه رفت از یاد،
تا که گُنگانِ دهزبانِ دورو
نازْمستی کنند و جلوهگری
چه خبر؟ مرگِ قول و فصلِ خطاب
سپر افکند هر زبانآور:
قَبَسی زنده کرد، نَک چه جواب
چون نَفَس بر میاوَرَد شجری؟
چه خبر؟ تا کمانِ غمزه کشید،
از سَمَن تا چمن بشارت رفت؛
نَحْل پوسید و جز غبار ندید
کس بر اوراقِ بوستان اثری
دودِ دل تا برآوَرَد شبنم،
از نظر رفت و یادِ غنچه نماند
شُکْرُ لِله که از صفای اِرَم
سَمَری ماند و لیلهُالقَمَری
قصّه نو کرد و تَر نکردم مغز
چه ثَمَر؟ هیچ، شاهدانِ چمن
همه رفتند و چون برآمد نَغْز
عِشْقِ پیچان به دارِ دیدهوری،
دنیا تَیْه بود و بی سر و ته،
«خانه آبادِ» گفت و دید و شنید
شاهدی میکُنند و بَه بَه بَه
مگسِ بیمَریّ و خِیْلِ خری...
۱
در روزی بزرگ، راهسپاریم، اما از فروغ
سوزنی به ما نشسته، تنها
یک سوزن!
روزی بزرگ -آرام آرام- در اصالت ما، دست میبرد
تا شانه - رفتهرفته به پس رود
که تنها از دور، از دور توانائیم
در شناختن شانه خود، که همین پرندگان هوا
بر آن فرود میآیند،
و در شناختنِ دستهای خود، دستهای بریدهی خود،
که همین پرندگان هوا هستند.
در روزی بزرگ، به تو میرسم، به شانهی تو
دست میزنم، که به پسنگری و ببینی
که نمیخندم.
۲
در روز بزرگ، تنها
آن که بیشمار سوزن خورده است، میخندد:
تنها خورشید.
روزی بزرگ، در اصالت ما، دست میبرد
تا سوزن سوزن، به ماش باز دهد
ما –در یک گفتگوی معمولی روزانه– بر سر خود
ناگهان خبردار میشویم
از تاجی از هوا!
پی میبریم حرکات بیخودانه دستهامان –هنگام گفتگو–
نامههائی از هوا را توشیح کرده است،
نخوانده، توشیح کرده است
شاید در یکی از نامهها، به عشق، معترف شده باشیم
یا به قتل،
و شاید از این روست که بیدلیل، دوست داشته
یا تبعید میشویم
ما که زادگاه، وطن، قلمرومان، چارپایهای کوتاه است،
در دم تبعید -کشیدن چارپایه -
در دم خفقان
بدانیم پادشاه هوائیم، پادشاه هوائیم.
۳
در آخرین حنجره، من، بادبانهای بیشمار میبینم.
و به هنگام روز، همین امروز،
صدای افتادن میوههای رسیده را
بر زمین سرد، میشنوم.
اما هنوز، لغتی به شعر نیفزودهام، که آفتاب، کاغذ را
از سایهی دستم، میپوشاند
سوزن، میدرخشد و
کج شده است!
در آفتاب ملایم، از زیر درختان ملایمتر، از پی تابوتی بیسرپوش
روانهایم و روان بودیم
و سایهی گلی، ناف مرده را
پوشانده است...
۱ بازدید
مطالب مرتبط
دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.


