کتابخونهی بدون خاک، مثل کتابخونههای اتاق انتظاره-گفتاورد از کتاب خرده جنایات زناشوهری

ژیل: دربارهی جیرجیر صندلی هم نظریه دارم؟
لیزا: معلومه. نمیذاری حتی یک قطره روغن بهش بزنم. به نظر تو هر جیرجیری مثل یک زنگ خطره. یک چهارپایهی زنگزده به طرز فعالانهای به مبارزاتت علیه از همگسیختگی جهانی کمک میکنه.
ژیل: دربارهی همهچیز اینطوری نظریه میدم؟
لیزا: تقریبا. خدانکنه روی میز کارت رو مرتب کنم. دیگه واویلا! اسم شلوغی کاغذهای انبار شده روی میزت رو گذاشتی «نظم بایگانی تاریخی.» دایم میگی که کتابخونهی بدون خاک مثل کتابخونههای اتاق انتظاره. به نظر تو چون خود نون رو میخوریم، خوردههای نون هم کثیف نیستن. حتی همین چند وقت پیش با اطمینان ادعا میکردی که خوردههای نون، اشکهای نون هستن که وقتی میبریمش از شدت درد از چشمهاش سرازیر میشن.
نتیجه اینکه تو دل مبلها و تختها پر از غم و غصه است. لامپهای سوخته رو عوض نمیکنی به بهانهی اینکه باید چند روزی برای مرگ روشنایی عزاداری کرد. بعد از پانزده سال مطالعه و زندگی مشترک بالاخره موفق شدم نظریههای متعدد تو رو در یک فرضیهی اساسی خلاصه کنم که اینه: توی خونه دست به سیاه و سفید نباید زد!
ژیل: پس زندگی با من جهنمه؟
لیزا: هر وقت این سوال رو میکنی، دلم میگیره.
ژیل: و جوابش چیه؟
لیزا: البته که جهنمه... ولی یه جورایی هم... به این جهنم علاقه دارم!
ژیل: چرا؟
لیزا: چون هواش گرمه.
ژیل: آره، تو جهنم همیشه همینطوره.
لیزا: و جای منم معلومه.
ژیل: شیطان، شیطان...
۰ بازدید
مطالب مرتبط
دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.


