آیا تا به حال در میانهی یک روز کاری شلوغ در حالی که به صفحهی مانیتور خیره شدهاید احساس کردهاید که تماس خود را با دنیای واقعی از دست دادهاید و کارهایتان هیچ نتیجهی ملموسی در پی ندارند؟ در جوامع مدرنِ امروز، بسیاری از ما در هزارتوی امور اداری و دفتری گرفتار شدهایم و از انجام کارهایی که نتیجهی آنها را بتوانیم با دستان خود لمس کنیم محروم ماندهایم.
فیلسوفی در تعمیرگاه (Shop Class as Soulcraft) نوشتهی متیو کرافورد اثری است که با کندوکاو در ساختارهای اقتصادی و روانی محیطهای کاری، ما را به بازاندیشی دربارهی مسیری که جامعهی مدرن در پیش گرفته است فرامیخواند. کرافورد با تکیه بر تجربیات خود به عنوان یک فیلسوف و یک مکانیک موتورسیکلت نشان میدهد که چگونه کار با دست میتواند انسان را از احساس پوچی و بیگانگی نجات دهد. او که پس از اتمام تحصیلات خود در مقطع دکترای فلسفه، مدتی مدیریت یک اندیشکده را بر عهده داشت، به دلیل احساس بیمعنایی مطلق در آن شغل دفتری، مسیر زندگی خود را تغییر داد و یک تعمیرگاه موتورسیکلت تاسیس کرد.
در ادامه به معرفی، نقد و بررسی نظرات کرافورد در کتاب فیلسوفی در تعمیرگاه میپردازیم.
تاریخچهی بیگانگی ما با کارِ دستی
بررسیهای تاریخی نشان میدهد که فرآیند دور شدن انسان از کار دستی و خلاقانه، اتفاقی نبوده است. در اوایل قرن بیستم فردریک تیلور مهندس آمریکایی، با معرفی اصول مدیریت علمی تلاش کرد تا فرآیند تولید را در کارخانهها بهینهسازی کند. راهکار او تمرکز دانش در دست مدیران و تبدیل کارگران به مجریان بیارادهی دستورالعملها بود. این رویکرد باعث شد تا تفکر به طور کامل از عمل جدا شود. کارگرانی که پیش از آن با تکیه بر مهارت و تجربهی خود تصمیمگیری میکردند اکنون باید تنها حرکات تکراری را بدون نیاز به خلاقیت انجام میدادند.
این روند چگونه با ورود خط مونتاژ هنری فورد به اوج خود رسید. کارگران در ابتدا چنان از این سیستم مکانیکی بیزار بودند که فورد مجبور شد دستمزدها را دو برابر کند تا آنها را در کارخانه نگه دارد. این افزایش دستمزد در واقع نوعی باج برای تحمل محیطی بود که عاملیت و هوش انسانی را از کارگر سلب میکرد.
کارل مارکس پیش از آن به مفهوم بیگانگی کارگر از محصول کارش اشاره کرده بود و اکنون میبینیم که این بیگانگی در اقتصاد دانشمحور نیز با شدت بیشتری تکرار میشود. با گذشت زمان، کارگران با این سیستم خو گرفتند و فرهنگ مصرفگرایی به عنوان یک راهکار جبرانی برای تحمل کارهای ملالآور ترویج شد.
در ساختار جدید حتی مشاغل اداری و دفتری نیز از جنبههای شناختی خود تهی شدهاند. استفاده از نرمافزارها و سیستمهای متمرکزِ تصمیمگیری برای تعیین فرآیندها، امکان پیشرفت در مهارتهای فکری را از کارکنان سلب کرده است. این تنزلِ کیفیت کار تنها به کارخانهها محدود نمانده و دامان مشاغلی را نیز گرفته است که روزگاری نیازمند قضاوت و تحلیل عمیق انسانی بودند.
بحران سیستم آموزشی
امروزه آموزش بر این پیشفرض استوار است که تمام دانشآموزان باید راهیِ دانشگاه شوند و به کارگران دانش تبدیل گردند. در این ساختار، مشاغل مهارتی و یدی جایگاهی ندارند و اغلب به عنوان گزینههایی سطح پایین برای افرادی که در مسیر آکادمیک موفق نبودهاند در نظر گرفته میشوند.
اما واقعیتهای بازار کار تصویر متفاوتی را به نمایش میگذارند. بسیاری از فارغالتحصیلان دانشگاهی پس از ورود به دنیای کار متوجه میشوند که مشاغل دفتریِ آنها فاقد هرگونه چالش فکری واقعی است. کرافورد تجربیات خود را در یک شرکت فعال در حوزهی اطلاعات بیان میکند که در آنجا وظیفه داشت روزانه تعداد زیادی مقاله علمی را خلاصه کند. در این شغل، معیارهای ارزیابی تنها بر اساس کمیت و سرعت تدوین شده بودند و هیچ اهمیتی به درک عمیق محتوا داده نمیشد. او مجبور بود برای رسیدن به حد نصاب تعیین شده، تفکر انتقادیِ خود را خاموش کند و به یک ماشین خلاصهسازی تبدیل شود.
فرانک لووی (Frank Lowy) کارآفرین مطرح، نشان میدهد که مشاغل مبتنی بر قوانین ثابت به راحتی قابل برونسپاری به کشورهای دیگر یا جایگزینی با نرمافزارها هستند. در حالی که مشاغل مهارتی مانند مکانیکی یا لولهکشی به دلیل نیاز به حضور فیزیکی و تصمیمگیری در لحظه، از این تهدیدها مصون ماندهاند. این موضوع امروزه با رشد افسارگسیختهي هوش مصنوعی به روشنی قابل مشاهده است.
تورم مدارک تحصیلی باعث شده تا هدف اصلی آموزش از یادگیری و پرورش تفکر، به کسب گواهینامههای ظاهری تغییر یابد. دانشآموزان به جای تلاش برای درک عمیق مفاهیم، تنها به دنبال کسب نمرات بالاتر برای ورود به چرخهی مشاغلی هستند که در نهایت استقلال فکری آنها را سلب میکند. تشویق جوانان به یادگیری یک حرفهی دستی میتواند به آنها اعتماد به نفس واقعی و درک درستی از پیچیدگیهای جهان مادی ببخشد و آنها را از توهمات اقتصاد دانشمحور رها کند.
کار فیزیکی یعنی رویارویی با واقعیت
برخلاف تصور رایج که کارهای دستی را نیازمند تواناییهای فکری نمیداند، فعالیتهایی مانند تعمیر وسایل نقلیه، درگیری شناختی بسیار بالایی را میطلبند. یک تعمیرکار ماهر هنگام مواجهه با یک دستگاه خراب باید مجموعهای از نشانهها صداها و رفتارها را تحلیل کند تا به علت اصلی مشکل پی ببرد. این نوع عیبیابی نیازمند دانشی ضمنی است که تنها از طریق تجربهی طولانی و تماس مستقیم با مواد به دست میآید.
ارسطو در فلسفهی خود به مفهوم تِخنه (Techne) به معنای ساختن یا هنر کاربردی اشاره میکند که شامل درک عمیق از ماهیت اشیا و نحوهی تغییر آنهاست. مارتین هایدگر نیز بیان میکند که ما جهان را نه با نگاه کردن انتزاعی به اشیا بلکه با استفاده از آنها و در دست گرفتن ابزارها میشناسیم. دانش یک صنعتگر، دانشی الگوریتمی نیست که بتوان آن را به مجموعهای از دستورالعملهای خشک تقلیل داد. همانطور که یک آتشنشانِ باتجربه با توجه به نشانههای محیطی، تصمیم میگیرد چه زمانی ساختمانِ در حال سوختن را تخلیه کند یا یک استاد شطرنج با تشخیص الگوها حرکت بعدی را انتخاب میکند، مکانیک نیز با اتکا به درک شهودی خود، پیچیدگیهای سیستم را تحلیل میکند.
سیستمهای عیبیابی کامپیوتری مدرن اگرچه اطلاعاتی را ارائه میدهند اما نمیتوانند جایگزین قضاوت انسانی شوند. این سیستمها گاهی کدهای خطای گمراهکنندهای تولید میکنند و فرد متخصص باید با استفاده از هوش و تجربهی خود تناقضات را برطرف کند.
کار یدی، فروتنی و درک محدودیت
دنیای مصرفگرای امروز اشیا را به گونهای طراحی میکند که نیاز به نگهداری و درگیری مستقیم کاربر را به حداقل برساند. پنهان کردن ساختارهای درونی دستگاهها و حذف ابزارهای کنترل دستی از جمله رویکردهایی هستند که با وعدهی راحتی بیشتر، انسان را از جهان مادی جدا میکنند. این راحتی ظاهری، بهای سنگینی دارد و آن چیزی نیست جز وابستگی کامل به شبکههای خدماتی و از دست رفتن حس عاملیت است.
زمانی که فرد خود را درگیر تعمیر یک وسیله میکند در واقع با محدودیتها و قوانین طبیعت مواجه میشود. در اموری مانند پزشکی و تعمیرات که شانس بسیار در آنها دخیل است، موفقیت صددرصد تضمینشده نیست و فرد باید با واقعیتهای متغیر و مستقل از ارادهی خود کار کند. این مواجهه با جهانی که مطیع خواستههای ذهنی ما نیست باعث شکلگیری نوعی تواضع و فروتنی میشود. درگیری فیزیکی با اشیا و تلاش برای بازگرداندن عملکرد آنها، فرد را از توهم تسلط کامل بر جهان رها کرده و او را با محدودیتهای واقعی انسانی آشتی میدهد.
یک تعمیرکار برای یافتن ایراد دستگاه باید پیشفرضهای خود را کنار بگذارد و با دقت و صداقت کامل به نشانههای خارجی توجه کند. این تمرین مداوم برای دیدن واقعیت همانگونه که هست، یک فضیلت اخلاقی است. در نقطهی مقابل، تفکر مصرفگرایانه قرار دارد که در آن فرد جهان را تنها به عنوان ابزاری برای ارضای نیازهای آنی خود میبیند.
سازندگان خودروها با حذف نشانگرهای سادهای مانند گیج روغن در مدلهای جدید مرسدس و جایگزین کردن آنها با چراغهای هشداردهنده سعی دارند مصرفکننده را از فرآیند نگهداری دور کنند. همچنین تبلیغات مدرن با ارائهی گزینههای شخصیسازی سطحی، توهم عاملیت را به مصرفکننده میفروشند. به عنوان مثال زمانی که پودر کیک آماده برای اولین بار به بازار آمد تولیدکنندگان متوجه شدند که با حذف تخممرغ خشک از پودر و وادار کردن مصرفکننده به افزودن یک تخممرغ تازه حس مشارکت و عاملیت در او تقویت میشود. در حالی که این تنها یک توهم از خلق کردن است.
کار اداری یا زندان؟
محیطهای کاری دفتری پر از شرایط پیچیدهای هستند که فشارهای روانی پنهانی را به کارکنان تحمیل میکنند. در یک کارگاه ساختمانی عملکرد یک برقکار یا نجار به وضوح با ابزارهای عینی، قابل ارزیابی است. اگر چراغی روشن نشود یا دیواری کج باشد همه آن را میبینند و جای هیچگونه توجیهی وجود ندارد. اما در مشاغل دانشمحور، معیارهای عینی برای ارزیابی عملکرد، بسیار کمیاب است. در غیاب استانداردهای مشخص، ارزیابیها به سمت سنجش شخصیت و نگرش کارکنان کشیده میشود. در این فضا مفهوم کار تیمی اغلب به ابزاری برای همسانسازی رفتاری تبدیل میشود و مدیران نقش درمانگرانی را بازی میکنند که وظیفه دارند روان کارکنان را با اهداف مبهم سازمان تنظیم کنند.
بررسیهای رابرت جکال (Robert Jackall) جامعهشناس نشان میدهد که چگونه افراد در سازمانهای بزرگ برای فرار از مسئولیت به استفاده از زبانی مبهم و دوپهلو پناه میآورند تا در صورت بروز مشکل راه فراری داشته باشند. مدیران در این سیستمها دائما درگیر مدیریت افکار دیگران دربارهی خودشان هستند. در چنین سیستمهایی موفقیت نه بر اساس تخصص فنی بلکه بر مبنای توانایی فرد در مدیریت برداشتهای دیگران و ایجاد روابط سیاسی تعیین میشود. جلسات ارزیابی گروهی و برنامههای تیمسازی به عرصهای برای دستکاری روانی تبدیل میشوند و فرد دائما باید مراقب تصویر خود در ذهن دیگران باشد.
در متن کتاب تمرینات تیمسازی مثال زده میشود که در آنها از کارکنان خواسته میشود کنار هم بایستند و یک میلهی چوبی را در حالی که روی دو انگشت نشانهشان قراردارد و با هر دو انگشتشان در تماس دائم است پایین بیاورند و به زمین برسانند. وقتی به دلیل ناهماهنگی طبیعی، میله به جای پایین آمدن بالا میرود، تسهیلگر از این موقعیت برای تحقیر و بازسازی روانی آنها استفاده میکند تا آنها را به اعتراف به مقاومت درونی وادار کند. (با جستجوی عبارت Helium Stick Team Building میتوانید ویدیوهای این آزمایش جالب را در اینترنت مشاهده کنید).
در مقابل روابط کارگران در یک کارگاه مهارتی بر پایهی احترام متقابل به توانمندیهای واقعی شکل میگیرد. در آنجا نیازی به تظاهر و بازیهای کلامی نیست. زیرا واقعیت فیزیکی، قضاوت نهایی را انجام میدهد و این شفافیت، زمینهساز رفاقت و همبستگی واقعی میان افراد میگردد.
کار به مثابه کنش اجتماعی
رضایت عمیق از کار تنها به جنبههای شناختی و اخلاقی آن محدود نمیشود؛ بلکه ریشه در ماهیت اجتماعی آن نیز دارد. یک کارگاه محلی را در نظر بگیرید که در آن افراد مختلف برای حل مشکلات فنی گرد هم میآیند و دربارهی عملکرد دستگاهها تبادل نظر میکنند. در چنین فضایی فردیت هر شخص از طریق مهارتهای خاصی که ارائه میدهد به رسمیت شناخته میشود. ارتباطات در کارگاهها بر پایهی مهارتهای اثباتشده شکل میگیرد و احترام تنها نصیب کسانی میشود که تواناییهای واقعی خود را در عمل نشان دهند.
این ارتباط ملموس بین کار و نتیجه، معنای روشنی به تلاشهای روزمره میبخشد و فرد احساس میکند که سهمی ملموس در بهبود زندگی اطرافیانش دارد. برخلاف تفکر رایج که استقلال را در انزوا و رهایی از تمامی قید و بندها جستجو میکند، استقلال واقعی در یک بستر اجتماعی و از طریق وابستگیهای متقابل شکل میگیرد و استانداردهای عینی یک حرفه، امکان برقراری ارتباط صادقانه و به دور از ریاکاری را فراهم میآورند.
در نقطهی مقابل، کارگری را در نظر بگیرید که در یک کارخانهی دورافتاده در حال دوختن لحافی است که هرگز مصرفکنندهی نهاییِ آن را نخواهد دید. بیگانگی این کارگر با محصول خود بسیار عمیقتر از نجاری است که درب یک مغازهی محلی را میسازد و بازخورد روزانهی جامعه را دریافت میکند.
همچنین کارگزاران وامهای مسکن در سیستم بانکی مدرن به دلیل فروش وامهای خود به نهادهای ناشناس هیچگونه ارتباطی با نتایج کار خود ندارند و این بیگانگی باعث بروز بحرانهای اخلاقی و اقتصادی عظیمی میشود. زیرا هیچکس خود را در قبال سرنوشت نهایی کار مسئول نمیداند.
نقد و بررسی کتاب فیلسوفی در تعمیرگاه
در مجامع ادبی و انجمنهای جامعهشناسی کار، دیدگاههای متنوعی دربارهی نظرات مطرحشده پیرامون بازگشت به کارهای یدی وجود دارد. برخی از تحلیلگران به ساختارِ به شدت مردانهی مشاغل مورد بررسی در این کتاب اشاره کردهاند. آنها بیان میکنند که تمرکز انحصاری بر مشاغلی مانند مکانیکی، نجاری و جوشکاری باعث شده تا تجربیات مرتبط با کارهای دستی در حوزههای دیگر که حضور زنان در آنها پررنگتر است کمتر مورد توجه قرار گیرد و نگاه نویسنده به دنیای کارِ دستی تا حدودی محدود به فضاهای مردانه باقی بماند.
گروه دیگری از مفسران به جنبههای اقتصادی و عملی تاسیس کارگاههای مستقل پرداختهاند. در این بررسیها مطرح میشود که تغییر مسیر از یک شغل دفتری با درآمد ثابت به راهاندازی یک کسبوکار مهارتی، نیازمند سرمایهی اولیه، شبکهی ارتباطی قوی و شرایط اقتصادی پایداری است که برای تمام اقشار جامعه به راحتی فراهم نیست. بسیاری از افراد ریسکپذیری لازم برای رها کردن بیمههای درمانی و حقوق ثابت را ندارند و تعمیم این نسخهی فردی به کل جامعه نیازمند احتیاط است.
ضمنا با توجه به متن کتاب، منظور نویسنده از کار یدی، صرفا کار فیزیکی نیست. بلکه نوعی از آزادی در کار است که به خلاقیت منجر میشود. با این توضیح، خطوط تولید در کارخانههای فعلی نیز با وجود تحرک بدنی، مصداق حرف کرافورد قرار نمیگیرند و صرفا خروج از کارهای اداری و دفتری نیز دردی را دوا نمیکند. چه بسا بتوان آن خلاقیت را در برخی از همان کارهای دفتری و پژوهشی جست.
در برخی نقدها به پیامدهای جسمانی کارهای یدی اشاره شده است. بر این اساس در کنار پرداختن به مزایای شناختی و روانی حرفههای دستی، نباید از فرسودگی جسمانی، دردهای مزمن مفصلی و آسیبهای فیزیکی که کارگران در طول سالیان متمادی با آن مواجه میشوند چشم پوشید.
موضوع دیگر این است که بازگشت به شیوههای سنتی تولید و تعمیر در مقیاس خُرد، با توجه به پیچیدگیهای عظیم زنجیرهی تامین جهانی و سیاستهای درهمتنیدهی اقتصادی، با موانع ساختاری متعددی روبهرو است که نیازمند راهکارهای سیستماتیک، سیاستگذاریهای کلان دولتی و تغییرات بنیادین در شیوهی توزیع ثروت است و صرفا با تکیه بر تغییر سبک زندگی فردی قابل حل نخواهد بود.
جا دارد در خصوص ایدههای مارکس در مورد بیگانگی کارگر با محصول نیز خاطرنشان کنیم که او نیز راهکاری اجرایی برای حل این معضل نداشت و جامعهی توحیدیِ او، نه تنها هیچگاه به حقیقت نپیوست، بلکه منجر به شکلگیری دولتهای اقتدارگرایی شد که خود به نوعی به دنبال بهرهبرداری حداکثری از توان انسانها بودند.
از این منظر در کنار آسیبهای ناشی از سرمایهگرایی، باید این نکته را نیز یادآور شد که اگر جدایی میان انسان و محصول تولیدیاش به ضرر یک کسبوکار تمام شود، دنیای سرمایهداری تحت عناوینی مانند تیمسازی یا مدیریت کسبوکار که نهایتا آن هم قرار است به افزایش سود اقتصادی منجر شود، بالاخره راهی برای اصلاح این مساله خواهد یافت.
حال که صحبت از تیمسازی شد، بد نیست اشاره کنیم که آزمایش میلهی چوبی که در کتاب به آن اشاره شده است، به عنوان یک بازی برای انتقال مفهوم در سازمانها اجرا میشود تا در ادامه، کارکنان را به این درک برساند که با چسباندن دستانشان به یکدیگر و ایجاد نوعی اتحاد میتوانند هماهنگی را افزایش داده و به راحتی چوب را پایین بیاورند. در مقابل میتوان نوعی اغراق در کلام نویسنده یافت که فضای کارهای یدی را فضایی محترمانه و برمبنای مهارت میداند. گویا در این فضاها خبری از خرابکاری یا زیرآبزنی نیست.
با پذیرش اینکه تکنولوژی دائما در حال آسان کردن امور برای انسان است، گویا این نیاز احساس میشود که انسان نیز باید دائما در فعالیتهایش تغییراتی ایجاد کند و تعادلی بین کارِ دستی و کارهای فکری برقرار نماید. اما در خصوص ناکارآمدی رایانهها این را میدانیم که سیستم های کامپیوتری روز به روز در حال بهتر شدن و کاهش خطا هستند و زمانی خواهد رسید که در سختترین تحلیلهای ذهنی و احساسی نیز گوی سبقت را از انسانها بربایند. این روزها که هوش مصنوعی با حذف برخی مشاغل به این نگرانی دامن میزند، شاید راه حل این باشد که انسانها در گامی بالاتر از هوش مصنوعی به سراغ فعالیتهایی بروند که در حال حاضر از عهدهی کامپیوترها خارج است. جایی که رایانهها صرفا با افزایش سرعت فرایندها برای انسان زمان میخرند تا او با فراغ بال به این فکر کند که چطور میتواند در سایر بخشهایی که از دسترسی رایانهها خارج است به خلاقیت و افزایش کیفیت خروجی بپردازد.
