رفتن به محتوای اصلی
مجله کتابچی

صابر مباشر امینی

جملات کتاب بامداد خمار اثر فتانه حاج سیدجوادی

جملات کتاب
جملات کتاب بامداد خمار اثر فتانه حاج سیدجوادی

معرفی کتاب بامداد خمار نوشته فتانه حاج سید جوادی

بامداد خمار نوشته فتانه حاج سید جوادی یکی از رمان‌های عاشقانه و پرفروش ادبیات معاصر ایران است که از زمان انتشار، با استقبال گسترده مخاطبان روبه‌رو شد و همزمان نقدها و بحث‌های زیادی را میان نویسندگان و منتقدان برانگیخت. داستان کتاب حول محور عشقی شکل می‌گیرد که در تقابل با تفاوت‌های خانوادگی، اجتماعی و طبقاتی قرار می‌گیرد و نویسنده از خلال آن، پیامدهای انتخاب‌های عاطفی و تصمیم‌های سرنوشت‌ساز را به تصویر می‌کشد.
محبوبیت بامداد خمار در سال‌های اخیر با ساخت مجموعه‌ای در شبکه نمایش خانگی بر اساس این رمان دوباره افزایش یافته و توجه نسل تازه‌ای از مخاطبان را به کتاب جلب کرده است. نثر روان، فضای احساسی و روایت پرکشش اثر باعث شده بخش‌های زیادی از آن در ذهن خوانندگان ماندگار شود. در ادامه این مطلب نیز تعدادی از جملات زیبا و تأثیرگذار این داستان را گزینش کرده‌ایم که امیدواریم مورد توجه شما قرار بگیرد.

جملات برگزیده‌ی کتاب بامداد خمار

  • "دختر جوان با آن چشمان درشت میشی و موهای پرپشت مواج، بینی یونانی و لب‌های خوش‌ترکیب و پوست زیتونی، سرسختانه و مبارزه‌جویانه در چشم مادر خیره شده بود... افسوس که این حرف‌ها به سر جوان و خام این دختر زیبارو فرو نمی‌رفت. به سر این عصاره شیرین زندگی. به سر این نازپرورده سختی نکشیده."
  • "عمه جان برگشت و به او خیره شد: من چه کاره هستم که به تو بله یا نه بگویم دخترجان؟ من فقط قصه خودم را می‌توانم برایت بگویم. آن وقت این تو هستی که باید تصمیم بگیری."
  • "هرچه اطرافیان مهربان باشند، باز هم بچه خود آدم نیستند. بچه آدم بدش هم خوبست. اگر توی سر آدم هم بزند شیرین است..."
  • "خلاصه در آن موقع من پانزده ساله بودم. اصلاً حالیم نبود. پانزده ساله بودم و روی یک سنگ هزار تا چرخ می‌زدم. سرحال و سردماغ بودم. معنای شوهر را نمی‌دانستم. فقط می دانستم که اگر یکی دو سال دیگر هم بگذرد، پیر دختر می شوم... بله، هر زمان اقتضایی دارد. آن موقع هجده‌ساله‌ها و بیست‌ساله‌ها پیردختر بودند."
  • "باز هم خیره و بی صدا ایستاده بود. چوبی بلندتر از قامت بلند خودش به دست داشت. موهایش روی پیشانی ریخته بود. دوباره آن پوزخند بر گوشه لبش نشست... بوی چوب دماغم را پر کرده بود. بوی عطر چوب. ناگهان دویدم. به سوی خانه. قلبم می‌زد و به خودم ناسزا می‌گفتم."
  • "به محض آن که وارد اتاق پنجدری با آن شکوه و جلال شدم، فوراً فهمیدم که خیال مرد نجار که در سرم بود چه خیال خام و عبثی است. انگار فاصله بین خودم و این شوهرها را با چشم می‌دیدم. من کجا و او کجا؟ من که به این زندگی و این تشریفات تعلق داشتم! ه این زندگی و این تشریفات تعلق داشتم من کجا و او کجا؟ انگار موجی بزرگ مرا از رؤیا جدا کرد و به دنیای واقعیت کشاند. "
  • "از حرکت او بوی چوب در اطراف پراکنده می‌شد و من تا آن زمان نمی‌دانستم چوب چه بوی خوشی دارد. تراشه‌های چوب زیر پایش صدا می‌کرد. مانند برگ‌های درختان پاییز. وای، مگر می‌شد بوی چوب این همه مستی‌آفرین باشد؟!"
  • "بی‌اراده دستم بالا رفت و پیچه را بالا زدم و به چشم‌هایش خیره شدم. ساکت و مبهوت، مثل مجسمه ایستاد تا بناگوش سرخ شد و زیر لب گفت: بنازم قلم نقاش طبیعت را!"
  • "هوای بهار بیداد می‌کرد. می‌دانستم نگاهم می‌کند. تیر نگاهش را احساس می‌کردم و می‌رفتم."
  • "آخر چه چیز ان شاگرد نجار این همه خواستنی از آب درآمده؟ قد و بالای تنومندش؟ یا آن ساعد ز مخت که از آستین چلوار بیرون آمده بود؟ ای کاش بمیری کاش که می مردم و راحت می شدم کاش می مرد و راحت می شدم... کی بمیرد؟ کی باید بمیرد تا من راحت بشوم؟ تا خلاص بشوم؟"
  • "ای دل مباش یک دم، خالی ز شور و مستی
  • وانگه برو که رستی از نیستی و هستی
  • گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
  • هر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرستی ...
  • با مدعی مگویید، اسرار عشق و مستی
  • تا بی‌خبر بمیرد، در درد خودپرستی" (حافظ)
  • "تا به پیچ کوچه برسم، دیگر هوا برای تنفس نبود. یا بود ولی آن‌قدر سنگین بود که از گلوی من پایین نمی‌رفت. انگار همه تهران بوی گل را از زیر چادر من حس می‌کردند... بر جا میخکوب شدم. شاخه گل روی میز نجار بود. چشم‌هایم از فرط وحشت گشاد شدند."
  • " قربان قدرت خدا بروم. این شاگرد نجار در این دکان کوچک چقدر زیباتر از پسر محترم و زیبای شازده‌خانم می‌نمود. یا شاید به چشم من این‌طور بود. الحق که جای او این‌جا نبود. جای او در کاخ پادشاهی بود."
  • "به چشم‌هایش خیره شدم. مانند خرگوشی اسیر مار. کدام یک مار بودیم؟ نمی‌دانم هر دو اسیر بازی طبیعت. سرش را پایین انداخت و آهسته دسته اره را در مشت فشرد. آنچه نباید بفهمد فهمیده بود. برگشتم و آهسته و آرام به سوی خانه به راه افتادم."
  • " عقلم می گفت دست بکشم. ولی بیچاره نگفته می دانست که باخته است. می دانست که نمیتوانم می خواستم به حرف عقلم گوش کنم برای خودم هزار دلیل و منطق می آوردم. قسم می خوردم که نخواهم رفت. ولی انگار میخ آهنین در سنگ یمی کوبیدم. می دانستم که خواهم رفت خود را با سر به مهلکه خواهم انداخت."
  • "در آن زمان عاشق‌شدن یک دختر پانزده ساله خود معصیتی بود که می‌توانست خون برپا کند. چه رسد به نامه نوشتن، چه رسد به رد کردن خواستگار. عاشق شدن آن هم عاشق شاگرد نجار سر گذر شدن؟ این که دیگر واویلا بود."
  • "حال دل با تو گفتنم هوس است
  • خبر دل شنفتنم هوس است
  • طمع خام بین که قصه فاش
  • از نقیبان نهفتنم هوس است" (حافظ)
  • "شاید نگاهم همچون تیری در پشتش فرورفت. چون به همان حالت ایستاد. کمرش آرام‌آرام صاف شد و ناگهان برگشت. فراموش کرد سلام بکند. مثل این که مسحور شده بود."
  • "می‌خواهید مرا دیوانه کنید؟ گفتم: وقتی من دیوانه شده‌ام چرا شما نشوید؟"
  • "راستی که عجیب خام بودم. رؤیاپردازی می‌کردم. نمی‌دانستم اگر بشود کاغذ را با پارچه پیوند زد می‌توان خون اشرافی پدرم را نیز با خون عامیانه رحیم نجار مخلوط کرد. فکرش هم گناه بود. فکرش هم جنون بود."
  • "با بردن نام او دلم آرام گرفت. عاقبت این راز گران‌بار را به یک نفر دیگر هم گفته بودم. سنگینی را به دوش دیگری افکنده بودم."
  • "پدرم حال میرغضبی را داشت که با آرامش محکوم به اعدامی را نظاره می‌کند که می‌خواهد تا چند لحظه دیگر با فراغ بال سر از بدن او جدا سازد."
  • "مدیریت و احاطه کاملی که بر تربیت فرزندان خود داشت، تاثیر خود را بر آن‌ها نهاده بود و از بین فرزندان او منصور از همه ملایم‌تر، سلیم‌النفس‌تر و در عین حال جدی‌تر بود... عموجان گفته منصور می‌گوید من از وقتی ده ساله بودم، از همان موقع که محبوبه شیر می‌خورد و من با او بازی می‌کردم، در همان عالم بچگی دلم می‌خواست وقتی بزرگ شد زن من بشود..."
  • "فکر نمی‌کردم تا به حال هیچ عروسی در دنیا پیدا شده باشد که به اندازه من آرزو داشته باشد داماد ناجور و عوضی از آب دربیاید. شاید خود خدا هم تعجب می‌کرد که می‌دید این بنده پانزده‌ساله نازپرورده ثروتمند و ناشکرش دقیقه به دقیقه، تا دور و برش خلوت می‌شود، به درگاهش التماس می‌کند: ای خدا، الهی لوچ باشد! خدایا، الهی کچل باشد! خداجون، کاری کن که لکنت داشته باشد!"
  • "حالا برای من عاشق می‌شوی؟ آن هم عاشق شاگرد نجار سرگذر! ای خاک بر آن سر بی‌لیاقت بکنند دختر بصیرالملک. ای خاک بر سرم با این دختر بار آوردنم."
  • "پدرم همان‌طور مثل مجسمه دست به سینه نشسته بود و تکان نمی‌خورد. تا آن شب ندیده بودم که رنگ سرخ لب انسانی به ناگهان سفید شود."
  • "شب تا صبح گریه می‌کنم. سر سجاده به خدا التماس می‌کنم خدایا یا مرا بکش یا خلاصم کن و از صرافت او بینداز. ولی نمی‌کند، چه کنم؟"
  • "پدرم سر بلند کرد و رو به عموجان کرد. بعد با دست راست کف دست چپ ضربدری کشید و گفت: این در گوشتان باشد داداش. محبوبه می‌رود، ولی برمی‌گردد. این خط و این نشان. برمی‌گردد. اگر برنگشت، من اسمم را عوض می‌کنم."
  • " آهسته از پله های پشت بام بالا رفتم و زیر ملاقه خزیدم. انگار باری از دوشم برداشته بودند. سبک شده بودم. ستاره ها را می دیدم که چشمک می زنند. باد خنکی از طرف شمیران میوزید. هوا کم کم رو به پاییز می رفت. چه قدر همه چیز آرام و زیبا بود. همیشه این ستاره‌ها آن‌جا بودند؟ همیشه هوای تهران این‌قدر ساکت و آرامش‌بخش بود؟ همیشه این نسیم این‌قدر مهربان بر چهره‌ها دست نوازش می‌کشید؟ پس من کجا بودم؟ چرا نمی‌دیدم؟ چرا نمی‌فهمیدم؟"
  • "لباده به تن و شلوار نو به پا داشت. شالش در پشت کمر سه چین می‌خورد. گیوه‌هایش نو بود و برای اولین بار پشت آن‌ها را بالا کشیده می‌دیدم. موهای پریشان از زیر کلاه تخم‌مرغی بیرون زده تا گردن او را می‌پوشاند. دلم می‌خواست کلاه را زودتر بردارد تا آن زلف‌ها بر پیشانی‌اش فرو ریزد و خجسته آن‌ها را ببیند و سلیقه مرا تحسین کند."
  • "نگاهی تحسین‌آمیز و حیران به اطراف اتاق افکند. کلاه از سر برداشت و در دست گرفت. از شدت هیجان آن را می‌پیچاند. موهایش رها شدند. پدرم با لحنی که اکراه و ملال خاطرش را به خوبی نشان می‌داد گفت: بگیر بنشین! خواست چهارزانو روی زمین بنشیند. پدرم آمرانه گفت: آن‌جا نه، روی آن صندلی. خجسته پکی خندید و گفت: تو این را می‌خواهی؟ گفتم: خفه شو. می‌فهمند."
  • "عروسی من داستان دیگری بود. سوت و کور بود. هیچ‌کس دل و دماغ نداشت. خودم از همه بی‌حوصله‌تر بودم. می‌خواستم زودتر از آن خانه فرار کنم و از این همه فشار روحی راحت بشوم."
  • " هیچ عروسی در دنیا دل گرفته تر و خوشبخت تر از من نبود. مخصوصاً وقتی که با دست محکم مردانه اش دست کوچک و نرم مرا گرفت و گفت: »آخر زن خودم شدی« و باز همان لبخند شیطنت آمیز لب هایش را از هم گشود و دندانهای ردیف مروارید گونه اش را به نمایش گذاشت. "
  • "راستی که حسرت به دل بودم. آن‌جا هم اتاق پذیرایی بود، هم نشیمن، هم غذاخوری، جای دیگری نداشتیم. تمام خانه به اندازه یک لانه مرغ بود."
  • "اگر این‌طور باشد، اگر دو نفر با هم عدم تجانس داشته باشند، حال به هر نوع و به هر صورت، این می‌تواند زندگی آدم‌ها را خراب کند."
  • "سه ماه گذشت و امواج درد و اندوه کم‌کم فروکش کرد. ظاهر زندگی عادی و صاف بود ولی در عمق آن غم و رنج سوزان من ته‌نشین شده بود که با کوچک‌ترین حرکتی به سطح می‌آمد و روح مرا تیره و تار می‌کرد. دردی است که نمی‌توان بر زبان آورد و از خدا می‌خواستم هرگز کسی نفهمد چه‌گونه دردی است."
  • "تازه معنای زندگی را می‌فهمیدم. می‌فهمیدم که با زندگی نمی‌توان شوخی کرد. زندگی بازیچه نیست. هوا و هوس نیست. ورطه‌ای که در آن سقوط کرده بودم، جهنمی که با سر به آن افتاده بودم مرا پخته کرده بود. دانستم که دست روزگار دست مهربان مادر نیست که بر سرم کشیده می‌شد. چهره دنیا همان صورت خندان و پرمهر و محبت پدرم نیست که در پیش رویم بود."
  • "عشق مثل شراب است محبوبه. باید بگذاری سال‌ها بماند تا آرام آرام جا بیفتد و طعم خود را پیدا کند. تا سکرآور شود. وگرنه تب تند زود عرق می‌کند."
  • "روزگاری فکر می‌کردم که هنوز یک دعای پدرم مستجاب نشده. این که دعا کرد عبرت دیگران بشوم. امشب فهمیدم که اشتباه کرده‌ام. من عبرت دیگران شدم سودابه، عبرت تو شدم که عزیز دلم هستی. شبیه خودم هستی. انگار اصلاً خود من هستی. دلم می‌خواهد خیلی مواظب باشی سودابه‌جان. دلم می‌خواهد بدانی که شب شراب نیرزد به بامداد خمار."
برای خواندن متن کامل کتاب بامداد خمار و همراه شدن با داستان از ابتدا تا پایان، می‌توانید به سایت کتابچی مراجعه کرده و با خرید کتاب، نسخه کامل این اثر را در اختیار داشته باشید.

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.