مروری بر کتاب «ادعایی علیه واقعیت» اثر دونالد هافمن
معمای معروفی است منسوب به جرج برکلی فیلسوف ایرلندی که درک ما از واقعیت را به چالش میکشد:
«اگر درختی در وسط جنگل سقوط کند و کسی آنجا نباشد که صدایش را بشنود، آیا آن درخت صدایی تولید کرده است؟»
دعوا همان دعوای قدیمی بین حقیقت و واقعیت است (Truth/Reality). ما تمایل داریم برداشتها و ادراکاتمان را مساوی با واقعیت بدانیم. گلدانی که در روبرویتان است حتما واقعی است و وجود دارد. اما اگر چشمانتان را ببندید چطور؟ آیا میتوانید ثابت کنید که هنوز هم آن گلدان آنجاست؟ شاید بگویید میتوانید دستتان را دراز کنید و لمسش کنید. اما در این صورت چطور مطمئن میشوید که آنچه لمس میکنید همان گلدان است یا یک گلدان دیگر؟
اصلا یک راه مطمئنتر. از دوستتان بخواهید زمانی که چشمتان بسته است، وجود گلدان را تایید کند. اما شاید گلدانی که او میبیند با گلدان شما یکی نباشد! شاید بتوانید از او بخواهید که گلدان را برایتان توصیف کند و مثلا بگوید چه رنگی است. اما آیا اطمینان دارید که تعریف شما از رنگها با هم یکی است؟! مثلا تصوری که شما از رنگ آبی در ذهن دارید با تصور دوستتان یکسان است؟
سوالاتی از این دست را میتوان ادامه داد و به این تردید، دامن زد که شاید واقعیتِ مادی وجود ندارد و هرآنچه که میبینیم، صرفا برداشت ذهنی ما از محیط است. بر این اساس میتوان نتیجه گرفت که واقعیتِ واحد، وجود ندارد. واقعیت بسته به برداشت ما تغییر میکند و هر کس در جهانی زندگی میکند که در ذهن خود دارد.
The Case Against Reality یا ادعایی علیه واقعیت اثر دونالد هافمن، عنوان کتابی میانرشتهای است که خواننده را در مفاهیم عمیق فلسفی و علمی غوطهور میکند و این سوال را در ذهن ایجاد میکند که به راستی ما کیستیم و این جهان چیست؟ این کتاب در سال 2019 منتشر شده و در ایران نیز به همت نشر سایلاو، ناشر تخصصی کتابهای علمی-فلسفی با ترجمه دکتر معصومه ملکیان روانه بازار شده است. در این مطلب قصد داریم مفاهیم فصلهای دهگانه این کتاب را به طور خلاصه در چند زیرعنوان مرور کنیم.
معمای آگاهی
آگاهی از کجا میآید؟ سوالی که با وجود پیشرفت تکنولوژی و تحول علوم نوپدیدی چون عصبشناسی (نوروساینس-Neuroscience) هنوز جواب مشخصی ندارد. تحقیقات خیرهکننده و جالبی پیرامون ادراک و آگاهی صورت گرفته است که ارتباط فعالیتهای مغزی و تجربیات آگاهانه را نشان میدهد. تا جایی که میتوان آگاهی را با چاقو از وسط نصف کرد! به طوری که هر کدام دارای ویژگیهای شخصیتی متفاوت یا حتی متضادی باشند. مثلا یک نیمه، خداناباور و نیمهی دیگر به خدا معتقد باشد.
نظریه تکامل هم تفسیرهای قابل توجهی در مورد ادراکات احساسیِ ما ارائه میدهد. مثلا زیبایی و جذابیت. با نگاه به شخصی دیگر، احساسی از جذابیت و زیبایی یا عدم جذابیت در ما شکل میگیرد. این احساس ناشی از یک فرآیند بسیار سریع و پیچیده و برآمده از یک سابقه تکاملی به قدمت چندین میلیون سال بوده و ترجمه یک موضوع کلیدی بیش نیست:
توانایی تولید مثل!
واقعیتِ پشتِ این احساس، صرفا نمود نهایی از یک احتمال است. احتمال اینکه فرد بتواند با موفقیت صاحب فرزندانی سالم شود و آنها را پرورش دهد. یک بیان مکانیکی و سرد از احساسات و عواطف گرم انسانی.
انسان در توهم
عدهای از متخصصین معتقدند ادراکات ما نه واقعی، بلکه تنها یک شبیهسازی از واقعیت است و تکامل، در طول سالها، واقعیت را از چشم ما پنهان کرده است. هافمن با مثالی این موضوع را برایمان شفاف میکند.
وقتی رایانهتان را روشن میکنید و فایلهایی را جابجا میکنید، حتما میدانید که این فایلها وجود خارجی ندارند. به این معنا که اگر درِ کیس را باز کنید، آنجا پوشهای نخواهید دید! فایلهای شما در واقع تنها یک رابط، برای سادهسازی هزاران خط کد و رشتههای عددی و متنی است تا برای شما قابل فهم باشد. اگر قرار بود واقعیت را ببینید، احتمالا تعداد بیشماری آیسی و ترانزیستور در مقابل شما پدیدار میشد و برای نوشتن یک ایمیل ساده، مجبور بودید دست به قلم شوید و ولتاژها و جریانها را در هزاران مدار الکترونیکی محاسبه کرده و تغییر دهید تا بتوانید متنی بنویسید و ارسال کنید.
در واقع وقتی به جهان اطرافمان نگاه میکنیم، آنچه میبینیم، واقعیت نیست. بلکه صرفا یک شبیهسازی از آن است. ما فقط با تعدادی آیکون مثل فایلهای کامپیوتری زندگی میکنیم که از نظر برخی متخصصین، تطبیق چندانی با واقعیت ندارند. مثلا ویژگیهایی مثل رنگ، بو، حرکت و … صرفا وقتی وجود دارند که ما هستیم و آنها را به عنوان تفسیری از واقعیت درک میکنیم. این ویژگیها در غیاب یک ناظر بیرونی، نمیتوانند به خودیِ خود واقعیت را توصیف کنند.
با این توضیح، شاید اینطور به نظر برسد که کل زندگی روی هواست و هیچ چیز واقعی نیست! حتی خودرویی که با سرعت در حال عبور از خیابان است. میتوانیم خودمان را جلوی آن بیندازیم! اما هافمن فریاد میزند: نه! نباید خودتان را جلوی ماشین پرت کنید، همانطور که هیچ وقت از سرِ تفریح، یک فایل را در رایانهتان به داخل سطل زباله نمیکشید.
برخی دیگر از پژوهشگران معتقدند هرچه باشد اشیاء پیرامون ما، اگرچه نمودِ طیف کامل حقیقت نیستند، اما بهرهای از آن دارند. ادراکات ما، بیاثر و بیفایده نیستند. برعکس، آنها ایجاد شدهاند تا پیچیدگیهای واقعیت را از چشم ما پنهان کنند و کار با جهان را برایمان سادهتر کنند.
دونالد هافمن پیشنهاد میکند: اداراکاتتان را جدی بگیرید اما واقعی نه.
بالاخره واقعیت چیست؟
با پیشرفت فیزیک جدید در قرن ۲۱، شاید تصور میکردیم به واقعیت اصلی نزدیک شدهایم. فضا-زمان!
اما با گذر زمان، این مفهوم نیز رنگ باخت. برخی متخصصین معتقدند که فضا و زمان مفاهیمی بنیادی نیستند. چرا که دائما متغیر و وابسته به مشاهدهگر هستند. اگر واقعیت اصلی، فضا-زمان باشد، به تعداد مشاهدهگرها واقعیت خواهیم داشت نه یکی. شاید بتوان فضا-زمان را مثل یک هولوگرام تشکیل شده از واحدهای کوچک اطلاعات در نظر گرفت.
ما ولی به دنبال چیزی یکتا و منحصر به فرد هستیم. وقتی خود را در آیینه مینگرید، میدانید که تصویر شما تمام واقعیت نیست و صرفا یک رابط دیداریست که در پشت آن، آگاهی و انبوهی از امیال و آرزوها و احساسات، پنهان شده است. با تعمیم این موضوع به سایر انسانها، موجودات و اشیاء، این فرضیه تقویت میشود که جهان شبکهای از آگاهیهایی است که درک میکنند، تصمیم میگیرند و عمل میکنند. با این فرض، گویا این آگاهی نیست که از ماده تشکیل میشود، بلکه ماده و فضا-زمان به عنوان یک رابط شناختی از واحدهای آگاهی تشکیل شده است.
رنگها را ببینید؟ آیا هر رنگ، حس و حال و احساسات مخصوصی را در شما بیدار نمیکند؟ آیا این موضوع ثابت نمیکند که رنگها در واقع کدهایی شامل اطلاعات هستند؟ اطلاعاتی که شرکتها برای برندسازی و تبلیغات از آن بهره میبرند.
هافمن از عبارت «سینِستِت» (Synesthete) استفاده میکند که به افرادی اتلاق میشود که درکِ احساسیِ متفاوتی از سایرین دارند. تنها ۴ درصد افراد روی زمین سینستت هستند. این افراد، طعمها، بوها و سایر ویژگیها را به صورت سه بعدی درک میکنند! به طور مثال یکی از این افراد، طعم نعناع را به یک ستون بلندِ سردِ شیشهای تشبیه میکرد. ستونی که به محض چشیدن یا بوییدن نعناع پدیدار میگردد و با تمام شدن آن، محو میشود. میدانیم که حواس ما تصاویری را به عنوان رابط برای تجربه کردنِ موقعیتهای گوناگون میسازد. اما واقعیتِ پشت این رابط چیست؟ نمیدانیم.
چرا واقعیت از ما فرار میکند؟
قوه بینایی را در نظر بگیرید. ما تصور میکنیم هرآنچه که در میدان دیدمان است را کاملا میبینیم. درحالی که بینایی، گوشهها را برش میزند. انگشت شستتان را بالا بیاورید و در مقابل چشمانتان بگیرید. تمرکز اصلی بیناییِ شما در ناحیهای دایرهای شکل به اندازهی نوک انگشت شستتان است. به این معنا که مغز شما بخش عمده احساساتتان را بر اساس اطلاعات دریافتی از همین ناحیه کوچک میسازد.
ادراک، فرایندی انرژیبر است. شما نمیتواند از تمام آنچه در میدان دیدتان است اطلاعات دریافت کنید. پس تکامل، بینایی شما را اینطور پرورش داده است که تنها روی بخش کوچکی از میدان دیدتان که بازدهی بیشتری در آن ناحیه وجود دارد متمرکز شوید. درواقع شما با هر نگاهتان یک شیء را خلق میکنید و با تغییر سمتِ نگاهتان به سویی دیگر، آن شیء را نابود کرده و شیء جدیدی خلق میکنید.
هافمن معتقد است ما برای درک واقعیت، تکامل پیدا نکردهایم. برعکس، تکامل، حواس ما را از واقعیت منحرف میکند تا بتوانیم انرژی ذخیره کنیم. احساسات ما باید خسیس باشند. چرا که تامین کالری هزینهبر یا حتی خطرناک است. به همین خاطر هر کالری که برای ادراکِ یک تکه سیب زمینی یا یک شکار میسوزانیم را در خودِ آن میبینیم.
این نوشتار بر اساس پیشگفتار کتاب ادعایی علیه واقعیت تنظیم شده است. هافمن این قسمت را اینگونه به پایان میبرد. فرض کنید یک هدستِ واقعیت مجازی را به چشمانتان زدهاید و در حال لمس تجربهای هستید که بعد از برداشتن عینک، دیگر وجود ندارد. در اینصورت چگونه اطمینان مییابید که آنچه بعد از برداشتن عینک میبینید واقعیت دارد؟
این کتاب کمکی است به شما برای برداشتن هدستِ بعدی. هدستی که نمیدانستید مدتهاست روی چشمتان است.
