معرفی کتاب گریز از آزادی

آزادی هدفی بزرگ و ارزشمند است که انسان‌های بسیاری در طول قرن‌های گذشته برای دستیابی به آن تلاش کرده‌اند. تلاش آن‌ها در این مسیر گاه به شکست و گاه به پیروزی انجامیده است. بااین‌حال، بسیاری از کسانی که به پیروزی رسیدند، آن‌گونه که باید به آزادی حقیقی دست نیافتند و با فریب وعده‌های خوش‌آب‌ورنگ، بار دیگر گرفتار استبداد شدند.

در این مقاله، جملاتی از کتاب گریز از آزادی را با شما به اشتراک می‌گذاریم که به مفهوم آزادی می‌پردازد و این پرسش را مطرح می‌کند که چرا برخی انسان‌ها، آگاهانه یا ناآگاهانه، از آزادی می‌گریزند و به محدود کردن آزادی خود تن می‌دهند. نویسنده در این کتاب، دلایل این رفتار را به‌تفصیل بررسی می‌کند.

کتاب گریز از آزادی نوشته اریک فروم است. پیش از پرداختن به گزیده‌های کتاب، بهتر است کمی با اریک فروم آشنا شویم؛ پس با ما همراه باشید.

آشنایی با اریک فروم، نویسنده کتاب گریز از آزادی

اریک فروم، روان‌شناس اجتماعی، روان‌کاو و جامعه‌شناس آلمانی‌ـ‌آمریکایی، در سال ۱۹۰۰ چشم به جهان گشود. او در دانشگاه‌های فرانکفورت، هایدلبرگ و مونیخ تحصیل کرد و در سال ۱۹۲۲ مدرک دکترای جامعه‌شناسی خود را از دانشگاه هایدلبرگ گرفت. فروم پس از آن، آموزش تخصصی روان‌کاوی را دنبال کرد.

او پس از به قدرت رسیدن نازی‌ها، آلمان را ترک کرد و در سال ۱۹۳۴ به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرد. فروم در آمریکا، در مؤسسه‌ها و دانشگاه‌های مختلف، از جمله دانشگاه کلمبیا، به تدریس و پژوهش پرداخت.

او بعدها به مکزیک رفت، در دانشگاه ملی خودمختار مکزیک تدریس کرد و در راه‌اندازی بخش روان‌کاوی دانشکده پزشکی این دانشگاه نقش داشت. اریک فروم در سال ۱۹۸۰ درگذشت.

جملاتی از کتاب گریز از آزادی

  • پیکارگران جنگ‌های آزادی ستمدیدگانی بودند که آزادی‌های تازه می‌خواستند و در برابر صاحبان امتیاز قد برافراشته بودند. وقتی طبقه‌ای برای رهایی خود از استیلا می‌جنگید، ایمان داشت که برای آزادی بشر به‌طور اعم تلاش می‌کند و بدین سبب می‌توانست به آرمانی متوسل شود، به آرزوی آزادی که در سینه همه‌ی ستمدیدگان ریشه دارد. اما در این نبرد طولانی و تقریبا مداوم، طبقاتی که در یک مرحله در برابر ستم جنگیده بودند، وقتی پیروز گشتند و امتیازات جدیدی به‌دست آوردند با دشمنان آزادی همراه شدند.

  • وظیفه‌ی روان‌شناسی اجتماعی درست همین است که سیر آفرینش انسان را در تاریخ به فهم نزدیک کند. چیست که بعضی تغییرات را در آدمی از دوره‌ای به دوره‌ی دیگر در تاریخ موجب می‌شود؟ چرا، فی‌المثل، روح رنسانس با روح قرون وسطی متفاوت است؟ چرا ساختمان خوی آدمی در نظام سرمایه‌داری انحصارگر و در قرن نوزدهم فرق می‌کند؟ بر روان‌شناسی اجتماعی است که توضیح دهد که چرا توانایی‌های جدید و انفعالات تازه، خوب یا بد، به عرصه‌ی وجود می‌رسند. مثلا به این حقیقت برمی‌خوریم که از دوران رنسانس تاکنون آدمیان عطش سوزان برای شهرت داشته‌اند، در صورتی که این عطش که امروز چنین طبیعی به‌نظر می‌رسد در انسان قرون وسطی تقریبا غایب بوده است. در همین دوره در انسان حسی برای درک زیبایی طبیعت ظهور کرد که قبلا وجود نداشت. یا می‌بینیم که از قرن شانزدهم به بعد، در ممالک اروپای شمالی در آدمی وسوسه‌ای برای کار کردن پدیدار شد که تا آن زمان برای کسانی که برده نبودند و آزاد می‌زیستند وجود نداشت.

  • بخش‌هایی از طبیعت آدمی بیش از بخش‌های دیگر قابل انعطاف و انطباق‌اند. آن تلاش‌ها و صفاتی که آدمیان را از یکدیگر ممتاز می‌کنند قابل انعطاف و قابلیت ارتجاع بسیارند، نظیر عشق، میل به تخریب، سادیسم، استعداد برای تسلیم، شهوت قدرت، خود را دور گرفتن، تمایل به خودافزونی، علاقه‌ی مفرط به امساک، تلذذ از لذات جسمانی یا ترس از نفس‌پرستی، این‌ها و بسیاری از تلاش‌ها و ترس‌های دیگر که در آدمی یافت می‌شوند همه به‌عنوان عکس‌العمل در برابر بعضی شرایط زندگی به‌وجود می‌آیند و پس از آن‌که در خوی محکم شدند، تغییر زیادی نمی‌پذیرند و به‌آسانی از میان نمی‌روند.

  • یکی از عناصر مهم این واقعیت است که آدمی نمی‌تواند بدون نوعی همکاری با دیگران زندگی کند. در هرگونه فرهنگ و محیطی که به تصور درآید انسان برای بقای خویش نیازمند به همکاری با دیگران است، خواه به منظور دفاع در برابر دشمنان یا خطرات طبیعی، خواه برای اینکه بتواند کار و تولید کند.

  • هرکس احتیاج به کمک دیگران را در خردسالی شدیدا حس می‌کند. به‌ علت عدم توانایی واقعی کودک در حفاظت از خود و انجام مهم‌ترین وظایف زندگی است که ارتباط با دیگران برای او به‌صورت مسئله‌ای حیاتی درمی‌آید. امکان تنهاماندن قهرا بزرگ‌ترین خطری است که زندگی طفل را تهدید می‌کند.

  • از ابتدای هستی، آدمی با انتخاب بین طرق مختلف عمل روبه‌روست. در جانوران، سلسله‌ی مدام عکس‌العمل‌ها با محرکی چون گرسنگی آغاز می‌شود و به‌جهتی کمابیش مشخصی منتهی می‌گردد که تنش یا فشاری را که محرک ایجاد کرده بود از میان می‌برد. در آدمی این سلسله منقطع است. محرک وجود دارد اما نوع رضایت وابسته به انتخاب است به این معنا که شخص باید یکی از طرق مختلف را برگزیند. آدمی به‌جای آنکه دست به کاری زند که قبلا به‌وسیله‌ی غریزه مشخص شده، راه‌های ممکن را مورد سنجش قرار می‌دهد و به فکر می‌پردازد. نقش خود را در انطباق با طبیعت از مفعول به فاعل مبدل می‌سازد و به عبارت دیگر تولید می‌کند. به اختراع آلات و ابزار می‌پردازد و در همان‌حال که بدین طریق بر طبیعت چیره می‌شود، خویشتن را از آن جداتر می‌کند. کم‌کم از خودش و گروهی که بدان متعلق است به عنوان موجوداتی که با طبیعت یکی نیستند آگاه می‌شود و به سرنوشت غم‌انگیز خویش پی می‌برد که با آن‌که جزئی از طبیعت است باید بر آن فائق آید و بالاتر رود. درمی‌یابد که مرگ سرنوشت غایی اوست، هرچند بخواهد آن را در اوهام گوناگون انکار کند.

  • اینکه اجتماع قرون وسطی در ایتالیا زودتر از اروپای غربی و مرکزی فروریخت معلول چند عامل اقتصادی و سیاسی بود که از آن میان موارد ذیل قابل ذکر است: نخست، موقعیت جغرافیایی ایتالیا و منافع تجاری حاصله از آن در عصری که دریای مدیترانه راه بزرگ بازرگانی اروپا به‌شمار می‌رفت، دوم مخاصمه بین پاپ و امپراتور که به ایجاد بسیاری از واحدهای مستقل سیاسی منجر گشت.؛ سوم، نزدیکی به مشرق‌زمین که در نتیجه‌ی آن، بعضی فنون به ایتالیا زودتر از قسمت‌های دیگر اروپا رسیدند.

  • ترس آمیخته به احترام و علاقه‌ی شدید لوتر به قدرت در اعتقادات سیاسی وی نیز هویداست. با اینکه او به ضد قدرت کلیسا به مبارزه برخاست و از طبقه‌ی نوخاسته‌ی پولدار رنجش و خشمی سخت به دل داشت و با اینکه تا حد معینی از تمایلات انقلابی دهقانان پشتیبانی می‌کرد، مع‌هذا تسلیم در برابر قدرت‌های دنیوی و شاهزادگان را لازم می‌دانست و فرض قرار می‌داد.

  • فروریختن نظام فئودال در اجتماع قرون وسطی حاصلی به بار آورد که دامنگیر همه طبقات اجتماعی گشت و آن عبارت بود از آزادشدن فرد و تجرد و تنهایی وی. آزادی‌ای که به‌دست آمده بود نتیجه‌ای دوجانبه داشت: از یک طرف، آدمی از ایمنی که قبلا از آن برخوردار بود و همچنین از احساس غیرقابل تردید تعلق محروم گشت و از دنیایی که جواب‌گوی اشتیاق وی در طلب ایمنی اقتصادی و روحانی بود به‌دور افتاد و احساسی از اضطراب و تنهایی بر او دست یافت؛ از طرف دیگر آزاد شد تا با استقلال فکر و عمل کند و ارباب خودش باشد و آن‌گونه که می‌تواند زندگی به‌سر برد نه آن‌طور که به او می‌گویند.

  • لفظ قدرت را می‌توان به دو معنی گرفت: نخست، قدرت بر دیگران و توانایی تسلط‌یافتن بر آنان؛ دوم، قدرت انجام کار، توانابودن، قوی‌بودن. معنای اخیر با تسلط هیچ ارتباطی ندارد؛ بلکه مبین توانایی است. هنگامی که ما از ناتوانی و فقدان قدرت سخن می‌گوییم منظورمان همان معنای اخیر است، به عبارت دیگر، مراد آن نیست که شخص مورد بحث نمی‌تواند بر دیگران مسلط شود فرض آن است که قادر نیست آن‌چه را که می‌خواهد انجام دهد. پس دو معنایی که می‌توان از به‌کار بردن لفظ قدرت در نظر داشت تسلط و قوت است. این دو معنی نه تنها یکی نیستند بلکه اثبات یکی نفی دیگری است.

دسته بندی شده در: