در دهههای پایانی قرن بیستم، تصور عمومی بر این بود که موفقیت انسانها تنها در گرو بهرهی هوشی بالا یا همان آیکیو است. مدارس و دانشگاهها بر اساس توانمندیهای منطقی و ریاضی، افراد را طبقهبندی میکردند و گمان میرفت که سرنوشت شغلی و شخصی هر فرد از پیش در ژنهای مربوط به هوش منطقی او نوشته شده است.
اما نظریهی هوشهای چندگانه گاردنر روانشناس آمریکایی در دهه ۷۰ و ۸۰ میلادی این پارادایم را عوض کرد و انتشار کتاب هوش هیجانی در سال ۱۹۹۵ منجر به تغییر تصورات گذشته در خصوص هوش شد. گلمن در این اثر و اثر بعدی خود با عنوان هوش اجتماعی، دریچهی جدیدی به روی درک ما از توانمندیهای انسانی گشود و نشان داد که مدیریت عواطف و کیفیت روابط بینفردی نقش تعیینکنندهای در بهزیستی و کامیابی دارند.
در ادامه قصد داریم که به بررسی مفاهیم این دو کتاب بپردازیم.
آنچه در ادامه میخوانید:
- پیوند نظرات گلمن و گاردنر
- هوش هیجانی چیست؟ هوش اجتماعی چیست؟
- ریشههای بیولوژیک رفتار و ساختار مغز عاطفی
- مکانیسمهای عصبی ارتباط و مفهوم وایفای عصبی
- اقتصاد هیجانی و سلامت جسمانی
- مسیرهای مغز در پردازش اطلاعات اجتماعی
- تحلیل تطبیقی با نظریهی سیستمهای فکری
- سبکهای دلبستگی و نقش دوران کودکی در شکلگیری مغز اجتماعی
- هوش عاطفی و اجتماعی در محیط کار
- ابعاد تاریک و ناهنجاریهای هوش اجتماعی
- نسل جدید، سواد عاطفی و آسیبهای اجتماعی
- نقد و بررسی آثار دنیل گلمن
پیوند نظرات گلمن و گاردنر
ایدههای دنیل گلمن ریشه در کارهای پژوهشی هاوارد گاردنر روانشناس دانشگاه هاروارد دارد. گاردنر با به چالش کشیدن مفهوم سنتی و یکپارچهی هوش، پیشنهاد داد که انسانها دارای مجموعهای از توانمندیهای متمایز هستند. در دستهبندی هشتگانهی گاردنر، دو نوع هوش شخصی شامل هوش درونفردی و هوش بینفردی وجود دارد که زیربنای اصلی کارهای گلمن را تشکیل میدهند.
هوش هیجانی در واقع توسعه و بسط هوش درونفردی گاردنر است که بر شناخت دنیای درونی و مدیریت احساسات فردی تمرکز دارد. هوش اجتماعی نیز به طور مستقیم با هوش بینفردی پیوند میخورد که به توانایی درک دیگران و برقراری ارتباط موثر با آنها اشاره میکند. گلمن با استفاده از دانش علوم اعصاب، این مفاهیم انتزاعی را به عملکردهای بیولوژیک مغز پیوند زد و آنها را برای عموم مردم و دنیای مدیریت قابل لمس کرد. لازم به ذکر است که انتقادهایی نیز در باب تجاریسازی بیش از حد این مفاهیم نسبت به دنیل گلمن وجود دارد.
هوش هیجانی چیست؟ هوش اجتماعی چیست؟
گلمن در تعریف هوش هیجانی، آن را به عنوان ظرفیت شناسایی و درک احساسات خودمان و دیگران تعریف میکند. این توانمندی شامل ایجاد انگیزه در خود و مدیریت موثر هیجانات هم در دنیای درونی فرد و هم در جریان روابط با دیگران است. هوش هیجانی به فرد اجازه میدهد تا تکانههای ناگهانی را مهار کرده و از عواطف به عنوان راهنمایی برای تفکر و رفتار استفاده کند. این مفهوم از پنج مولفهی اصلی خودآگاهی، خودمدیریتی، انگیزه، همدلی و مهارتهای اجتماعی تشکیل شده است که در کنار هم ابزارهای لازم برای ناوبری در دنیای پیچیدهی عواطف انسانی را فراهم میکنند.
تعریف هوش اجتماعی در نگاه دنیل گلمن شامل آگاهی اجتماعی، یعنی آنچه ما در مورد دیگران حس میکنیم و مهارت اجتماعی، یعنی نحوهی استفاده از این آگاهی در تعاملات است. این مفهوم بر توانایی مغز برای اتصال مستقیم با مغز دیگران و ایجاد هماهنگی غیرکلامی، نفوذ بر اطرافیان و همدلی عمیق با نیازهای آنها استوار است. در واقع هوش اجتماعی را میتوان جنبهی بیرونی و تعاملی هوش هیجانی دانست که به طور خاص بر روانشناسی دو یا چند نفره و آنچه در فضای بین انسانها رخ میدهد تمرکز دارد.
ریشههای بیولوژیک رفتار و ساختار مغز عاطفی
برای درک تفاوتهای بنیادین میان واکنشهای منطقی و عاطفی باید به ساختار تکاملی مغز انسان نگریست. مغز عاطفی که شامل سیستم لیمبیک و به طور خاص آمیگدال است، بسیار سریعتر از بخش منطقی مغز یا همان نئوکورتکس عمل میکند. آمیگدال وظیفهی پایش دائمی محیط برای شناسایی خطرات را بر عهده دارد و در مواقع اضطراری میتواند کنترل کل سیستم عصبی را به دست بگیرد که گلمن آن را آدمربایی عصبی مینامد.
در چنین حالتی فرد پیش از آنکه فرصتی برای تفکر منطقی داشته باشد واکنشهای تکانشی نشان میدهد. هوش هیجانی توانایی ایجاد هماهنگی میان این دو بخش مغز است تا عواطف به جای آنکه مانعی برای تفکر باشند به عنوان راهنمایی برای تصمیمگیریهای بهتر عمل کنند. مطالعات نشان میدهند افرادی که دچار آسیب در نواحی پیوندی مغز عاطفی و منطقی هستند، با وجود داشتن بهرهی هوشی بالا، در اتخاذ سادهترین تصمیمات زندگی ناتوان میشوند؛ زیرا فاقد قطبنمای عاطفی برای اولویتبندی گزینهها هستند.
مکانیسمهای عصبی ارتباط و مفهوم وایفای عصبی
یافتههای جدید در علوم اعصاب اجتماعی نشان میدهند که مغز انسان یک اندام اجتماعی است و به گونهای طراحی شده که دائماً با مغز اطرافیان در ارتباط باشد. گلمن از اصطلاح وایفای عصبی (Neural Wi-Fi) برای توصیف این پدیده استفاده میکند که به معنای تبادل بیصدا و نامرئی سیگنالهای هیجانی در هر تعامل است.
نورونهای آینهای (Mirror Neurons) در این میان نقش کلیدی ایفا میکنند؛ زیرا به ما اجازه میدهند حرکات و احساسات دیگران را در ذهن خود بازسازی کنیم. وقتی شما به چهرهی فردی غمگین نگاه میکنید، مغز شما به طور خودکار همان الگوهای عصبی غم را در مقیاسی کوچکتر فعال میکند. این فرآیند بیولوژیکی پایهی اصلی همدلی است و نشان میدهد که ما به طور غریزی برای درک دنیای درونی دیگران و شبیهسازی آن در خود سیمکشی شدهایم. کیفیت این ارتباطات، نه تنها بر خلقوخو بلکه بر سیستم ایمنی و سلامت ما نیز اثر میگذارد.
اقتصاد هیجانی و سلامت جسمانی
هر برخورد اجتماعی را میتوان یک مبادله در بازار اقتصاد هیجانی (Emotional Economy) دانست که در پایان آن ما یا احساس بهتری داریم یا دچار تخلیهی انرژی شدهایم. روابط سمی و سرشار از استرس، مانند سموم بیولوژیکی عمل میکنند که ترشح هورمونهای استرس مانند کورتیزول را به دنبال دارند و در درازمدت به ژنها و سلولهای بدن آسیب میزنند.
از سوی دیگر روابط حمایتگر و مثبت مانند ویتامینهای عاطفی عمل کرده و با تقویت سیستم ایمنی، روند بهبود بیماریها را تسریع میکنند. تحقیقات علمی بر روی زوجها نشان داده است که نحوهی مدیریت تعارضات و میزان همدلی در یک رابطه، پیشبینیکنندهی دقیقی برای سلامت جسمانی طرفین در سالهای آینده است. بنابراین داشتن هوش اجتماعی بالا تنها یک مهارت رفتاری نیست، بلکه یک ضرورت برای بقای بیولوژیکی محسوب میشود.
مسیرهای مغز در پردازش اطلاعات اجتماعی
گلمن بر اساس دانش علوم اعصاب توضیح میدهد که ما دو مسیر مجزا برای پردازش اطلاعات اجتماعی داریم. مسیر پایین (Low Road) مسیری سریع و ناخودآگاه است که در کسری از ثانیه اولین برداشتهای ما از دیگران را شکل میدهد و به ما میگوید که آیا فرد مقابل قابل اعتماد است یا خیر. این مسیر ریشه در تکامل دارد و برای بقای سریع در طبیعت ضروری بوده است.
مسیر بالا (High Road) مسیری کندتر و خودآگاه است که به ما اجازه میدهد در مورد رفتارهای خود فکر کنیم و تأثیر کلماتمان را بر دیگران بسنجیم. ناهماهنگی میان این دو مسیر میتواند منجر به سوءتفاهمهای عمیقی شود. برای مثال فردی ممکن است در ظاهر کلمات مهربانانهای به زبان بیاورد اما سیگنالهای ناخودآگاهِ مسیر پایینِ او، حس عدم صداقت را به مخاطب منتقل کند. مدیریت آگاهانهی این دو مسیر، از مولفههای اصلی هوش اجتماعی است.
تحلیل تطبیقی با نظریهی سیستمهای فکری
در بررسی تطبیقی میان مدل گلمن و نظریهی سیستمهای فکری دنیل کانمن، میتوان شباهتهای ساختاری قابل توجهی یافت. کانمن در کتاب تفکر سریع و کند، به دو سیستم فکری اشاره میکند که سیستم یک همان تفکر شهودی و سریع و سیستم دو تفکر تحلیلی و کند است. مسیر پایین گلمن شباهت زیادی به سیستم یک کانمن دارد که خطاها و سوگیریهای شناختی در آن رخ میدهد.
هوش اجتماعی به افراد میآموزد که چگونه از خطاهای سیستم یک در روابط جلوگیری کنند. سوگیریهای نژادی یا قضاوتهای عجولانه در مورد شخصیت افراد، ریشه در عملکردهای سریع مسیر پایین دارد. با تقویت آگاهی میتوان مکث کرد و با استفاده از مسیر بالا قضاوتهای خود را اصلاح نمود و به درک عمیقتری از واقعیت رسید.
سبکهای دلبستگی و نقش دوران کودکی در شکلگیری مغز اجتماعی
تجربیات سالهای اولیهی زندگی، نقش حیاتی در معماری عصبی مغز اجتماعی ایفا میکنند. طبق نظریهی سبکهای دلبستگی جان بالبی، نحوهی پاسخگویی والدین به نیازهای عاطفی نوزاد، سبک دلبستگی او را در بزرگسالی تعیین میکند. دلبستگی ایمن، زمانی شکل میگیرد که کودک حس کند همیشه پناهگاهی امن برای بازگشت دارد که این موضوع باعث تقویت اعتمادبهنفس و مهارتهای ارتباطی او در آینده میشود.
در مقابل دلبستگیهای مضطرب یا اجتنابی ناشی از بیتوجهی یا رفتارهای بیثبات والدین هستند که منجر به شکلگیری الگوهای رفتاری ناکارآمد در روابط بزرگسالی میشوند. با این حال مغز دارای خاصیت انعطافپذیری عصبی است و گلمن تأکید میکند که الگوهای آموخته شده در کودکی، وحی منزل نیستند. انسانها میتوانند با آگاهی و تمرین و ایجاد روابط اصلاحکننده در بزرگسالی، ساختارهای مغزی خود را بازسازی کرده و به سمت دلبستگی ایمن حرکت کنند.
هوش عاطفی و اجتماعی در محیط کار
مدیریت در دنیای مدرن، تنها به معنای کنترل فرآیندهای فنی نیست، بلکه به معنای مدیریت قلب و ذهن کارکنان نیز هست. رهبرانی که دارای هوش هیجانی و اجتماعی بالایی هستند، محیطی آکنده از اعتماد و امنیت روانی ایجاد میکنند که در آن خلاقیت و همکاری شکوفا میشود. گلمن معتقد است که هوش هیجانی عامل اصلی تمایز میان مدیران متوسط و مدیران موفق در سازمانهای بزرگ است.
توانایی خواندن جریانهای پنهان قدرت در یک گروه و همدلی با نیازهای ناگفتهی مشتریان، از ویژگیهای بارز این افراد است. در زمان تغییر استراتژی در سازمان، مدیرانی موفق میشوند که بتوانند مقاومتهای عاطفی کارکنان را درک کرده و آنها را با چشمانداز جدید همسو کنند. بدون این مهارتها حتی هوشمندانهترین برنامههای تحول نیز با شکست مواجه میشوند؛ زیرا عامل انسانی نادیده گرفته شده است.
ابعاد تاریک و ناهنجاریهای هوش اجتماعی
تحلیل روابط انسانی بدون در نظر گرفتن ابعاد تاریک آن کامل نخواهد بود. گلمن به مفاهیمی نظیر مثلث تاریک شخصیت، شامل خودشیفتگی، ماکیاولیسم و سایکوپاتی اشاره میکند. افرادی که در این دستهها قرار میگیرند ممکن است در ظاهر دارای مهارتهای اجتماعی بالایی باشند اما این مهارتها را نه برای پیوند با دیگران بلکه برای بهرهکشی و فریب به کار میبرند.
تمایز ظریفی میان همدلی شناختی و همدلی عاطفی وجود دارد. یک فرد ماکیاولیست ممکن است دقیقاً بداند مخاطبش چه فکر میکند و چه احساسی دارد، اما چون فاقد همدلی عاطفی است از این اطلاعات برای ضربه زدن به او استفاده میکند. هوش اجتماعی واقعی با نوعی شفقت و دلسوزی گره خورده است که فراتر از ترفندهای ارتباطی صرف است.
نسل جدید، سواد عاطفی و آسیبهای اجتماعی
افزایش آمارهای مربوط به خشونت، افسردگی و انزوای اجتماعی در میان کودکان و نوجوانان، نشاندهندهی ضرورت گنجاندن آموزشهای سواد عاطفی در برنامهی درسی مدارس است. برنامههایی مانند علوم خودشناسی به دانشآموزان میآموزند که چطور هیجانات خود را شناسایی کنند و پیش از نشان دادن واکنشهای تکانشی مکث کرده و عواقب کار خود را بسنجند.
آموزش همدلی و روشهای حل تعارض، به کودکان کمک میکند تا در محیطی صلحآمیزتر رشد کنند و در بزرگسالی شهروندانی مسئولیتپذیرتر باشند. گلمن بر این باور است که سواد عاطفی و اجتماعی به اندازهی خواندن و نوشتن اهمیت دارد و جامعهای که این آموزشها را جدی نگیرد با هزینههای سنگینی در بخشهای سلامت و امنیت مواجه خواهد شد.
نقد و بررسی آثار دنیل گلمن
نظریههای دنیل گلمن با وجود محبوبیت گسترده با نقدهای جدی از سوی جامعهی علمی روبرو شده است. منتقدان معتقدند که او مفاهیم بسیار متنوعی را زیر چتر واحدی به نام هوش جمع کرده که از نظر علمی مرزهای مشخصی ندارند. پژوهشگرانی مانند جان دی مایر و پیتر سالووی که از تدوینکنندگان اولیهی نظریهی هوش هیجانی هستند بر این باورند که گلمن دامنهی این اصطلاحات را بیش از حد در دنیای تجارت گسترش داده و ویژگیهای شخصیتی مانند پشتکار و خوشبینی را با توانمندیهای ذهنی ترکیب کرده است. این موضوع باعث میشود که هوش هیجانی بیشتر شبیه به مجموعهای از فضایل اخلاقی به نظر برسد تا یک نوع هوش متمایز و قابل اندازهگیری.
بخش دیگری از نقدها به نحوهی استفادهی گلمن از دادههای علوم اعصاب اجتماعی مربوط میشود. برخی عصبشناسان به سادهسازی بیش از حد یافتههای علوم اعصاب اجتماعی اشاره میکنند و معتقدند که تعمیم نتایج آزمایشگاهی به سیستم نورونهای آینهای به رفتارهای پیچیدهی انسانی، نیازمند شواهد تجربی بیشتری است.
همچنین برخی از پژوهشگران به تکراری بودن بخشهایی از مطالب در آثار مختلف نویسنده اشاره کردهاند و معتقدند که ایجاز بیشتری در طرح موضوعات جدید لازم بود. با این حال دیدگاههای او همچنان به عنوان یک چارچوب کاربردی در مدیریت و روانشناسی عمومی مورد استفاده قرار میگیرد.
