در این مطلب میخواهم به سراغ یکی از شناختهشدهترین و در عین حال تلخترین آثار ادبیات مدرن ژاپن بروم. کتاب «نهآدمی» اثر اوسامو دازای، داستان انسانی است که از همان سالهای کودکی احساس میکند زبان مشترکی با دیگران ندارد. او رفتار آدمها را میبیند، صدای آنها را میشنود و حتی میتواند آنها را بخنداند، اما هیچگاه مطمئن نیست که حقیقتا یکی از آنهاست.
دازای این رمان را در سال ۱۹۴۸ منتشر کرد. نه آدمی آخرین رمان کامل او بود و فاصله زمانی اندکی میان انتشار آن و مرگ نویسنده وجود داشت. همین موضوع سبب شده بسیاری از خوانندگان، زندگی شخصیت اصلی کتاب را با زندگی دازای مقایسه کنند. شباهتهایی نیز میان آنها وجود دارد. هر دو در خانوادهای ثروتمند متولد شدهاند، هر دو از محیط خانوادگی خود فاصله گرفتهاند، هر دو با اعتیاد، روابط ناپایدار و میل به نابودی خود روبهرو شدهاند و هر دو نمیتوانند جایگاهی آرام و قابل اطمینان در جامعه پیدا کنند.
با این حال بهتر است یوزو اوبا را نسخه داستانی و کاملا برابر با اوسامو دازای ندانیم. دازای از تجربههای شخصی خود استفاده کرده، اما آنها را در قالب شخصیتی مستقل و روایتی طراحیشده تعریف کرده است. کتاب «نهآدمی» فقط شرح زندگی یک نویسنده نیست. این رمان به ترس انسان از قضاوتشدن، نیاز به پذیرفتهشدن، بازیکردن نقشهای اجتماعی و فرسوده شدن تدریجی هویت میپردازد. یوزو اوبا از همان آغاز خود را انسانی شکست خورده معرفی میکند. او حتی پیش از آنکه خواننده فرصت قضاوت درباره زندگیاش را پیدا کند، حکم نهایی را صادر کرده است. گویی ما با متهمی روبهرو هستیم که پیش از شروع دادگاه، خودش را محکوم کرده و اکنون فقط میخواهد توضیح دهد چگونه به این نقطه رسیده است.
چهرههای نهآدمی!
کتاب با توصیف سه عکس از یوزو آغاز میشود. این تصاویر به دورههای متفاوتی از زندگی او تعلق دارند، اما هیچ کدام احساس آرامش یا طبیعی بودن را منتقل نمیکنند. در عکس کودکی، لبخندی بر چهره او دیده میشود که بیشتر از آنکه شاد باشد، ساختگی و نگران کننده به نظر میرسد. در تصویر دوران جوانی، زیبایی ظاهری او با حالتی مصنوعی همراه شده است. در عکس پایانی نیز چهرهای دیده میشود که تشخیص سن و حتی احساس انسانی او دشوار است. این سه عکس پیش از آنکه حرفهای یوزو را بشنویم، سرنوشت او را در برابرمان آشکار میکنند. خواننده هنوز نمیداند چه اتفاقی افتاده، اما میبیند که چیزی در این چهره از ابتدا ناآرام بوده است. دازای با این مقدمه اجازه نمیدهد داستان را فقط به شکل مسیری ساده از کودکی تا سقوط دنبال کنیم. ما نتیجه را پیشاپیش دیدهایم و حالا قرار است بفهمیم چگونه انسانی که در ظاهر لبخند میزند، به چهرهای میرسد که دیگر نشانی از زندگی در آن باقی نمانده است.
عکسها در این بخش فقط تصویری از ظاهر شخصیت نیستند. فاصلهی میان چیزی که دوربین ثبت کرده و چیزی که در ذهن یوزو جریان دارد، در واقع به مسألهی اصلی رمان تبدیل میشود. دیگران پسری خندان میبینند، اما او خودش را موجودی هراسان میداند. جامعه ظاهر او را میپذیرد، ولی یوزو اطمینان دارد که اگر حقیقتش دیده شود، دیگر هیچ کس حضورش را تحمل نخواهد کرد.
کودکی که انسانها را نمیفهمد
یوزو اوبا در خانوادهای مرفه و با نفوذ متولد شده است. او از نظر امکانات مادی کمبود خاصی ندارد، اما فضای خانواده برایش آرامش بخش نیست. رابطهي اعضای خانه با یکدیگر تحت تأثیر قدرت، احترام اجباری و نقشی است که هرکس باید به درستی اجرا کند. پدر در خانواده جایگاهی مقتدر دارد و یوزو نمیتواند خواستهی واقعی خود را در برابر او بیان کند.
در یکی از خاطرات کودکی، پدر از فرزندانش میپرسد چه هدیهای میخواهند. یوزو چیزی را که واقعا دوست دارد به زبان نمیآورد و سعی میکند پاسخی بدهد که پدر را خوشحال کند. همین اتفاق ساده نشان میدهد که او از همان دوران، خواسته شخصی خود را چیزی خطرناک میداند. او گمان میکند باید پیش از حرف زدن، واکنش دیگران را پیشبینی کند و پاسخی ارائه دهد که باعث نارضایتی نشود.
ترس یوزو فقط به اقتدار گرایی پدرش محدود نمیشود؛ او به طور کلی نمیتواند رفتار انسانها را درک کند. نمیفهمد چرا اعضای خانواده در زمانی مشخص غذا میخورند، حتی وقتی گرسنه نیستند. نمیفهمد چرا مردم برخی احساسات را پنهان و برخی رفتارها را به شکلی قراردادی اجرا میکنند. آنچه برای دیگران بخشی عادی از زندگی است، در ذهن او شبیه مجموعهای از قوانین مرموز جلوه میکند. این ناتوانی در فهم دیگران، به ترسی دائمی منجر میشود. یوزو تصور میکند همه انسانها چیزی را میدانند که او از آن بیخبر است. گویی که نمایشی بزرگ در جریان است و متن این نمایشنامه را میان همهی بازیگران تقسیم کردهاند، به جز او؛ پس یوزو ناچار است که رفتار دیگران را تقلید کند و در این نمایش نقشی برای خود بسازد.
صد البته که این نگرش دازای نسبت به مواردی از این دست، بنمایههایی از فلسفه ی ابزورد را در دل این کتاب به خواننده القا میکند. در همان سالهای زیست دازای و در سال ۱۹۴۸ میلادی که این کتاب به چاپ رسیده است، این نگرش در ادبیات جهان و به خصوص در اروپا بسیار رواج پیدا کرده بود و بسیاری از نویسندگان نامدار مانند آلبر کامو، ساموئل بکت، اوژن یونسکو با نگرشی فلسفی از مکتب ادبی ابزورد در آثارشان بهره میبردند.
دلقکی که میخواهد زنده بماند
یوزو برای پنهانکردن اضطرابش به شوخی پناه میبرد. او یاد میگیرد دیگران را بخنداند و خودش را فردی دست و پا چلفتی، بازیگوش و بیخیال نشان دهد. اطرافیان از رفتارهای او سرگرم میشوند و کسی نمیپرسد پشت این خندهها چه چیزی پنهان شده است. شوخی برای یوزو وسیلهای برای برقراری ارتباط نیست. او با دیگران نمیخندد، بلکه آنها را میخنداند تا از خودش دور نگه دارد. تا زمانی که نقش دلقک را اجرا میکند، میتواند مسیر نگاه دیگران را کنترل کند. مردم به همان چیزی توجه میکنند که او به نمایش گذاشته و اضطراب پنهانش را نمیبینند.
هنگام خواندن این بخش از کتاب «نهآدمی» شاید برای بسیاری از ما چهرههایی آشنا در ذهن شکل بگیرد. افرادی که همیشه جمع را میخندانند، در برابر مشکلات شوخی میکنند و اجازه نمیدهند گفتگو به احساسات واقعی آنها نزدیک شود. خنده در چنین وضعیتی نشانهی شادی نیست، بلکه راهی برای فرار از پرسشی ساده است. اینکه این فرد واقعا چه احساسی دارد؟ دلقک بازی یوزو در کودکی برایش امنیت ایجاد میکند، اما به تدریج به زندانی تبدیل میشود که خودش ساخته است. هرچه دیگران بیشتر شخصیت نمایشی او را باور میکنند، فاصله آنها با یوزوی واقعی افزایش مییابد. در نهایت حتی خود او نیز نمیداند پشت این نقش چه چیزی باقی مانده است.
اولین کسی که نقاب را میبیند
در دوران مدرسه، یکی از همکلاسیهای یوزو متوجه ساختگی بودن رفتار او میشود. این اتفاق برای یوزو هراسآور است، زیرا تمام امنیت او به این وابسته است که دیگران نقش دلقکگونهی او را باور کنند. کافی است یک نفر بفهمد خندههایش واقعی نیست تا تمام ساز و کاری که برای محافظت از خود ساخته، از بین برود. واکنش یوزو در برابر این خطر قابل توجه است. او به جای اینکه از شناخته شدن شخصیت واقعیاش احساس آرامش و رهایی داشته باشد، بیشتر میترسد. برای بسیاری از انسانها یافتن کسی که حال واقعیشان را بفهمد میتواند شروع یک رابطهی صمیمانه باشد؛ اما یوزو نزدیکی را نیز تهدید میبیند. دیده شدن برای او به معنای پذیرفته شدن نیست. یوزو تصور میکند کسی که حقیقتش را فهمیده، از این پس قدرت نابود کردنش را در اختیار دارد. همین نگرش در روابط بعدی او نیز تکرار میشود. یوزو از تنهایی رنج میبرد، اما هر زمان کسی به او نزدیک میشود، راهی برای فرار یا خرابکردن رابطه پیدا میکند. او همزمان خواهان محبت و هراسان از آن است.
ورود به شهر و گم شدن در آزادی
با ورود یوزو به جوانی و فاصله گرفتن او از خانواده، ظاهراً امکان زندگی آزادانهتری فراهم میشود. او به محیطهای هنری و سیاسی نزدیک میشود، با افراد جدیدی آشنا میشود و میتواند از نظارت مستقیم پدر دور باشد. اما آزادی بیرونی، توان انتخاب و مسئولیتپذیری را در او ایجاد نمیکند. یوزو به جای ساختن هویتی تازه، باز هم خودش را به جریان زندگی دیگران میسپارد. او بیشتر از آنکه خودش تصمیم بگیرد، تحت تأثیر آدمهایی قرار میگیرد که در لحظه در کنارش هستند. دوستیهایش او را به مصرف الکل، بینظمی و زیستنی میکشاند که در ابتدا شاید نوعی رهایی به نظر برسد، اما خیلی زود شکل دیگری از فرار میشود. محیطهای سیاسی نیز برای یوزو معنای عمیقی ندارند. او به فعالیتهایی نزدیک میشود که ادعای تغییر جامعه را دارند، اما حضورش بیشتر از سر همراهی و نیاز به پذیرفته شدن است. او حتی در میان کسانی که با نظم موجود مخالفت میکنند، باز هم در نقشی ظاهر میشود که مورد پذیرش دیگران قرار بگیرد. در واقع در این داستان دازای فقط جامعهی سنتی و خانوادهی مقتدر را مسئول وضعیت یوزو نمیداند. شخصیت اصلی زمانی که از آن محدودیتها دور میشود نیز نمیتواند راهی سازنده برای زندگی پیدا کند. مشکل او فقط نبود آزادی نیست. او نمیداند با آزادی چه کند.
پناه میبرم به عشق از شرّ تنهایی
زنان در زندگی یوزو نقش پررنگی دارند. او بارها به سمت رابطهای عاطفی میرود تا برای مدتی از اضطراب و بیپناهی خود فاصله بگیرد. زنان معمولاً با او مهربانترند و رفتارهایش را راحتتر میبخشند. یوزو نیز در کنار آنها احساس میکند کمتر مورد تهدید قرار گرفته است. با این حال، بیشتر این روابط بر پایهی شناخت متقابل شکل نمیگیرند. یوزو به محبت زنان وابسته میشود، اما همیشه توان پاسخ دادن به آن محبت را ندارد. او از دیگری انتظار دارد پناهگاهش باشد، در حالی که خودش آمادگی ندارد به پناهگاهی برای دیگری تبدیل شود.
یکی از مشکلات کتاب «نهآدمی» که نمیتوان از آن به سادگی عبور کرد این است که زنان اغلب از زاویهی نگاه یوزو شناخته میشوند. ما احساسات آنها را بیشتر از طریق برداشتهای او میبینیم و فرصت محدودی برای شنیدن روایت مستقلشان داریم. یوزو گاهی آنها را به موجوداتی مهربان و گاهی به وجودیتی خطرناک تبدیل میکند، اما کمتر میتواند آنها را به عنوان انسانهایی با نیازها، ترسها و زندگی مستقل ببیند. این محدودیت فقط به شیوهی روایت مربوط نیست. بخشی از شخصیت یوزو نیز در همین نگاه آشکار میشود. او به قدری درگیر رنج خودش است که گاهی نمیتواند پیامد رفتارهایش بر زندگی دیگران را ببیند.
رنج، بهانهی مسئولیتگریزی
یوزو بدون تردید شخصیتی رنج دیده است. او از کودکی اضطراب دارد، از انسانها میترسد و نمیتواند احساس تعلق پیدا کند. اما آیا رنجکشیدن، همه رفتارهای او را توجیه میکند؟ این پرسش در تمامی رمان همراه خواننده وجود دارد. یوزو خودش را انسانی ناتوان و بیاختیار معرفی میکند. بیشتر اتفاقها در روایت او چنان بیان میشوند که گویی زندگی بدون دخالت خودش او را از نقطهای به نقطهی دیگر برده است؛ وارد رابطه میشود، به مصرف الکل و مواد مخدر روی میآورد، به دیگران دروغ میگوید و از مسئولیتهایش فرار میکند، اما اغلب این رفتارها را نتیجهی ضعف ذاتی خود میداند.
همدلی با یوزو آسان است، زیرا صدای او صمیمی و بیپرده به نظر میرسد. با این وجود، هرچه داستان پیش میرود، باید از خودمان بپرسیم آیا او تمام حقیقت را میگوید؟ ممکن است اعترافاتش صادقانه باشند، اما صداقت درباره رنج شخصی لزوماً به معنای دیدن رنج دیگری نیست. یوزو خودش را بیارزش میداند، ولی همین خود تحقیری گاهی به راهی برای فرار از تغییر تبدیل میشود. وقتی کسی از ابتدا خودش را فاقد صلاحیت انسان بودن بداند، دیگر لازم نیست برای اصلاح رفتارهایش تلاش کند. او میتواند هر شکستش را اثباتی نو برای همان حکم اولیه که برای خود صادر کرده بداند.
اعتیاد؛ نابودی تدریجی اراده
مصرف الکل و مواد مخدر در زندگی یوزو فقط عادتی جسمانی نیست. او از آنها برای خاموش کردن اضطراب و فاصله گرفتن از خودش استفاده میکند. هر بار که واقعیت تحمل ناپذیر میشود، راهی برای بی حسکردن ذهن پیدا میکند. اما چیزی که در ابتدا به شکل پناهگاه ظاهر میشود، خیلی زود قدرت تصمیم گیری او را محدودتر میکند. یوزو برای فرار از ترسش به اعتیاد پناه میبرد و اعتیاد شرایطی ایجاد میکند که ترس، شرم و وابستگی او افزایش یابد. این چرخه در بخشهای مختلف داستان تکرار میشود.
دازای سقوط شخصیت را با یک حادثهی ناگهانی رقم نمیزند. در واقع یوزو در یک لحظه همه چیز را از دست نمیدهد. نابودی او از تصمیمهای کوچک، عقبنشینیهای مداوم و پذیرفتن تدریجی بیاختیاریاش ساخته میشود و هر بار بخشی از کنترل زندگی را به دیگری یا به مادهای بیرونی واگذار میکند تا جایی که تقریباً چیزی برای تصمیم گرفتن برای او باقی نمیماند.
اعتماد و زخم تحمل ناپذیر یوزو
در بخشی از داستان یوزو با شخصیتی روبهرو میشود که سادگی و اعتمادش برای او متفاوت از تجربههای گذشته است. این اعتماد میتوانست امکان تازهای برای ارتباط ایجاد کند، اما یوزو حتی در برابر پاکی و اطمینانخاطری که دریافت میکند نیز احساس امنیت نمیکند. او از سویی به اعتماد نیاز دارد و از سوی دیگر، آن را نشانهی ساده لوحی میبیند. ذهنی که سالها بر اساس ترس از انسانها شکل گرفته، نمیتواند به سادگی حضور فردی بیآلایش و صاف و ساده را بپذیرد. یوزو حتی ممکن است در برابر محبت واقعی اطرافیاناش، بیشتر از دشمنی آشکار یک انسان دچار آشفتگی شود.
حادثهای که در ادامه رخ میدهد، نگاه یوزو به انسان و اعتماد را بیش از گذشته ویران میکند. او به جای مواجهه با رنج و پذیرفتن مسئولیت حمایت از دیگری، دوباره به درون خودش عقب نشینی میکند. درد فرد دیگری نیز در ذهن او به بخشی از روایت شکست شخصی خودش تبدیل میشود. این رفتار شاید آزاردهندهترین جنبهی شخصیت یوزو باشد. او نه تنها نمیتواند دیگران را نجات دهد، بلکه حتی زمانی که آنها آسیب میبینند، مرکز توجه روایت همچنان به سمت خود او منعطف است. این نگرش یوزو به نوعی ریشه در خود شیفتگی بیمارگونهی او دارد. شاید ما این شخصیت را مدام در حال انتقاد شخصی و ضعیف شمردن خودش مشاهده کنیم؛ اما باید بدانیم که خود شیفتگی لزوماً به برتر دیدن شخص نسبت به دیگران معطوف نمیشود و همانگونه که یک فرد خود شیفته میتواند برتر از دیگران باشد، در عین حال نیز میتواند خود را پایینتر از دیگران ببیند. در واقع این مسأله که او در همه حال تنها در این جهان به خودش رجوع میکند، نشانهای واضح از خود شیفتگی اوست.
نهآدمی یا راوی غیرقابل اعتماد
تمام زندگی یوزو از زبان خودش روایت میشود. این موضوع سبب میشود خواننده به ذهن او بسیار نزدیک شود، اما همین نزدیکی میتواند گمراه کننده هم باشد. ما آدمهای اطراف یوزو را آنگونه میبینیم که او دیده است. اگر برداشت او ناقص یا تحریف شده باشد، راه مستقیمی برای رسیدن به روایت دیگر شخصیتها نداریم.
یوزو خودش را دروغگو معرفی میکند و سالها با نقش بازی کردن زندگی کرده است. بنابراین حتی زمانی که تصمیم میگیرد اعتراف کند، نمیتوان با اطمینان گفت که نقاب از چهرهاش برداشته است. شاید آخرین نقاب او همین تصویر انسان کاملا شکست خورده باشد.
این احتمال ساختار رمان را پیچیدهتر میکند. خواننده به طور مداوم میان ترحم، خشم و تردید نسبت به شخصیت یوزو قضاوت میکند. گاهی یوزو مانند کودکی آسیب دیده به نظر میرسد که هیچکس زبانش را نفهمیده است و گاهی مردی است که از محبت دیگران استفاده میکند و پس از ایراد آسیب به آنها، خودش را ناتوانتر از آن میبیند که مسئولیت این امر را بپذیرد.
دازای هیچگاه به خواننده پاسخ نمیدهد که کدام تصویر درستتر است. شاید هر دو بخشی از حقیقت شخصیت یوزو باشند. انسان میتواند هم قربانی باشد و هم به دیگران آسیب بزند. درواقع رنجی که در گذشته اتفاق افتاده با اینکه میتواند رفتار یک انسان را توضیح دهد، اما همیشه توجیه کنندهی آن نیست.
جامعهای که از همه انسان میسازد
عنوان نه آدمی از احساس یوزو نسبت به خودش میآید. او معتقد است شرایط لازم برای انسان بودن را ندارد. اما چه کسی این قواعد را برای انسان بودن تعیین کرده است؟ جامعهای که یوزو در آن زندگی میکند، از هر فرد انتظار دارد نقش به خصوصی را اجرا کنند. فرزند باید در برابر پدر مطیع باشد. دانشجو باید مسیر معینی را سپری کند. مرد باید توان تصمیمگیری، استقلال و مسئولیتپذیری داشته باشد. و در مقابل همهی این نقشها این یوزو است که نمیتواند آنها را به درستی اجرا کند و نتیجهگیری او این است که به این خاطر از دایرهی انسانیت به بیرون افتاده است.
از طرف دیگر، جامعه نیز همیشه به دنبال شناخت حقیقت افراد نیست. تا زمانی که یوزو دیگران را میخنداند و ظاهر مناسبی دارد، کمتر کسی دربارهی اضطراب او پرسشگری میکند و آدمها همان نقابی را میپذیرند که دیدنش برایشان آسانتر و قابل هضمتر است. با این حال نمیتوان تمام مسئولیت را متوجه جامعه کرد. یوزو خود نیز در ساختن و حفظ این نقاب نقش اصلی را ایفا میکند. او بارها امکان گفتگو، اعتراف و تغییر را کنار میگذارد. جامعه از او میخواهد نقشی بازی کند و او آن نقش را چنان در تکامل و اعتلای خود اجرا میکند که دیگر راه بازگشتی برای خود نمیبیند.
مرز میان دازای و خوانندهی کتاب
آگاهی از بیوگرافی اوسامو دازای میتواند تجربهی خواندن کتاب «نهآدمی» را تغییر دهد. دازای با نام اصلی شوجی تسوشیما در سال ۱۹۰۹ در خانوادهای ثروتمند و بانفوذ متولد شد. او در دوران جوانی با خانوادهی خود اختلاف پیدا کرد، وارد محافل ادبی و سیاسی شد و دورههای دشواری از اعتیاد و بحرانهای روانی را پشت سر گذاشت. او چندین بار برای پایان دادن به زندگی خود تلاش کرد و سرانجام در سال ۱۹۴۸ همراه با زنی به نام تومیه یامازاکی درگذشت. پیکر آنها مدتی بعد پیدا شد. نزدیکی انتشار کتاب با این واقعه باعث شده است که صدای یوزو برای بسیاری از خوانندگان شبیه آخرین اعتراف نویسنده شنیده شود.
با وجود این شباهتها، رمان را نباید فقط به سندی دربارهی زندگی دازای تبدیل کرد. اگر تمام بخشهای کتاب را با هدف یافتن ردپای زندگی نویسنده بخوانیم، ممکن است ساختار ادبی اثر و تناقضهای یوزو را نادیده بگیریم. دازای تجربههای شخصی را به داستان تبدیل کرده و میان خودش و شخصیت فاصلهای هرچند باریک ایجاد کرده است. این فاصله اجازه میدهد یوزو را نقد کنیم، بدون آنکه تصور کنیم در حال قضاوت مستقیم درباره نویسنده هستیم.
حکم پایانی داستان
در بخش پایانی کتاب شخصیت دیگری دربارهی یوزو سخن میگوید و تصویری ارائه میدهد که با قضاوت خود او تفاوت دارد. یوزو تمام زندگیاش را اثباتی برای ناتوانی و فساد خود میداند، اما فردی با نگاه از بیرون هنوز میتواند او را انسانی مهربان و دوست داشتنی تلقی کند. همین اختلاف کوتاه، پرسشی اساسی ایجاد میکند. آیا یوزو واقعا همان موجودی است که در یادداشتهایش توصیف کرده یا سالها خودش را از زاویهای تاریک و بیرحمانه مشاهده کرده است؟ شاید دیگران نیز هرگز او را به طور کامل نشناخته باشند. شاید تصویر مهربانانهی آنها نیز به اندازهی روایت یوزو ناقص باشد. اما وجود این نگاه متفاوت نشان میدهد که این حکم شخصیت اصلی برای خودش تنها حقیقت ممکن نیست.
یوزو در تمام رمان قدرت داوری را در اختیار دارد. او انتخاب میکند کدام خاطره را بگوید، رفتار دیگران را چگونه توضیح دهد و خودش را با چه کلماتی معرفی کند. در پایان اما برای لحظهای این قدرت از او گرفته میشود و خواننده صدایی را میشنود که بیرون از دنیای ذهنی یوزو صحبت میکند. شاید یوزو نه از انسان بودن محروم شده و نه اساساً موجودی متفاوت بوده است. شاید او انسانی بوده که نمیتوانسته پیچیدگی، ضعف و تناقضهای انسان بودن را در موضوع خودش بپذیرد.
کتاب «نهآدمی» در جامعهای متفاوت از جهان امروز ما نوشته شده است، اما مسألهای که مطرح میکند همچنان برای خوانندهی امروزی قابل لمس است. فاصلهی میان ظاهر و باطن، ترس از قضاوت شدن، تلاش برای جلب رضایت دیگران و ساختن شخصیتی نمایشی، تنها به زندگی یوزو محدود نمیشود. در دنیای امروز نیز بسیاری از افراد تصویری مشخص اما ساختگی از خود به دیگران نشان میدهند. ممکن است انسانها در محیط کاری خود فردی مطمئن و در جمع خانواده نیز انسانی آرام و حتی شخصیتشان در فضای مجازی شخصی شاد و موفق به نظر برسند، در حالی که تجربهی درونی آنها با این تصاویری که از خود به نمایش میگذارند تفاوت زیادی دارد. «نهآدمی» نمونهای شدت یافته و ویرانگر از این فاصله را نشان میدهد. یوزو آنقدر برای پذیرفته شدن نقش بازی میکند که دیگر نمیتواند خودش را بدون نقش باور کند. او میخواهد از قضاوت دیگران فرار کند، اما سختترین داوری را خودش علیه خودش اعمال میکند.
خواندن این کتاب یک تجربهی لذتبخش و متداول در کتابخوانی نیست. فضای این داستان سنگین است و شخصیت اصلی بارها تصمیمهایی میگیرد که ممکن است خواننده را عصبانی یا نا امید کند. ولی همین احساسات بخشی از مواجههی ما با این اثر است. کتاب از ما نمیخواهد یوزو را تحسین کنیم یا تمامی رفتارهایش را ببخشیم و با همین رویکرد ما را وادار میکند مدتی در کنار ذهن انسانی بمانیم که هیچ راه مطمئنی برای خروج از خودش پیدا نکرده است.
کتاب اوسامو دازای درباره فردی است که تصور میکند برای انسان بودن باید چیزی باشد که توان تبدیل شدن به آن را ندارد. او نمیتواند ضعفهایش را بخشی از تجربهی مشترک میان انسانها ببیند و به همین دلیل هر شکست را نشانهای تازه از خروج خود از جهان میداند. پس از پایان داستان شاید پرسش اصلی ما این نباشد که چرا یوزو اوبا سقوط کرد. پرسش دردناکتر این است که آیا امکان داشت مسیر دیگری را انتخاب کند و اگر چنین امکانی وجود داشت، در کدام لحظه از زندگیاش آن را نادیده گرفت و از آن گذر کرد؟
او در تمام عمر از انسانها میترسید اما شاید چیزی که بیش از همه نابودش کرد، تصویری بود که از خودش ساخته بود. تصویری از موجودی که نمیتوانست دوست داشته شود، تغییر کند یا به جمع انسانها بازگردد. روایت فرو ریختن انسانی که پیش از آنکه دیگران او را کنار بگذارند، خودش را از جهان حذف کرده بود.
