نقد و بررسی کتاب واقعیتدرمانی از ویلیام گِلَسِر
بگذارید همین ابتدای کار خیالتان را راحت کنم! قرار نیست در این مطلب درگیر مطالب پیچیدهی فلسفی و غیرکاربردی در مورد اختیار و سرنوشت و تقدیر شویم که در نهایت به هیچ جواب مشخصی هم نمیرسند. بلکه میخواهیم یکی از مکاتب نسبتا جدید رواندرمانی را مورد بررسی قرار دهیم که ادعا میکند روشی کارآمدتر نسبت به رواندرمانی سنتی ارائه کرده است. ادعایی جنجالی که بحثها و انتقادات زیادی را در دنیای روانشناسی با خود به همراه داشته و دارد.
حتی اگر نام «ویلیام گلسر» یا «واقعیتدرمانی» را نشنیده باشید، احتمالا عبارت «تئوری انتخاب» به گوشتان خورده باشد و یا شاید هم کتابش را دیده باشید. تئوری انتخاب نام کتابی است که ویلیام گلسر روانپزشک آمریکایی در سال ۱۹۹۸ منتشر کرد که به طور خلاصه در آن به تأثیر انتخابهای انسان در وضعیت زندگیاش اشاره کرده و یک متد درمانی جدید را معرفی میکند. ما قبلا در مطلب دیگری در مجلهی کتابچی به نقد و بررسی کتاب تئوری انتخاب پرداختهایم.
به خاطر فروش بالای کتاب تئوری انتخاب در ایران (نشر سایهی سخن با ترجمهی دکتر علی صاحبی که بیش از چهل و هشت بار تجدید چاپ شده است) تصورم این بود که اصلیترین کتاب گلسر همین کتاب است. اما اخیرا که به کتاب دیگری از این روانپزشک به نام «واقعیتدرمانی» برخوردم، متوجه شدم که گلسر، پایههای اصلی نظریهی خود را مدتها قبل یعنی در سال ۱۹۶۵ در این کتاب بیان کرده است. این بود که با وجود تشابه در مفاهیم این دو کتاب، مناسب دیدیم در مجلهی کتابچی عنوانی را هم به بررسی این کتاب اختصاص دهیم. لذا در ادامهی این نوشتار میخوانید:
. پایههای فکری ویلیام گلسر
. انتقادات گلسر به رواندرمانی سنتی
. فرایند درمان در روش واقعیتدرمانی
. نقدی بر افکار و نظریات ویلیام گلسر
پایههای فکری ویلیام گلسر
برای درک موضوع، بهتر است ابتدا با اصولی که گلسر نظریهی خود را بر آن بنا کرده است آشنا شویم. او با اشاره به روشهای کلاسیک رواندرمانی و بر اساس نتایج حاصل از بررسی تعداد زیادی از مراجعین خود، به این نتیجه میرسد که عامل اصلی آنچه ما به عنوان بیماری روانی یا روانرنجوری میشناسیم، تنها و تنها یک چیز است و آن انکار واقعیت است. گلسر، آن طورکه دکتر علی صاحبی بیان میکند، در زمانهای که دیدگاه رایج در علم روانپزشکی مبتنی بر نظریات زیگموند فروید است، متهورانه در مقابل دیدگاه روانتحلیلی سنتی میایستد و به جای تمرکز بر موضوعاتی مانند «ناخودآگاه» و اثرات دوران «کودکی» بر شخصیت، از مفاهیمی چون «انکار واقعیت» و «مسئولیتپذیری» سخن میگوید.
در اندیشهی دکتر ویلیام گلسر، چیزی به نام «بیماری روانی» وجود ندارد و هرآنچه که ما به عنوان اختلال روانی، سایکوپاتی، افسردگی و حتی اسکیزوفرنی میشناسیم، برچسبهایی بیش نیستند که نه تنها کمکی به پروسهی درمان نمیکنند، بلکه به پیچیده و طولانی شدن آن منجر میشوند.
میتوان حدس زد که طرح چنین نظریهی جسورانهای در فضای علمی قرن بیستم چه سروصدایی به پا کرد. اما سوال اینجاست که پشتوانهی چنین نظریهای چیست؟ با چه استدلالی میتوان پیشینهی علم روانکاوی و روانتحلیلگری مبتنی بر نظریات فروید با آن قدمت و سابقه را اشتباه و ناکارآمد دانست و کنار گذاشت؟! برای پی بردن به پاسخ ویلیام گلسر به این سوال، تا انتهای این مطلب با من همراه باشید.
انتقادات گلسر به رواندرمانی سنتی
نخستین نقد گلسر به سیستم رایج رواندرمانی سنتی یا همان روانکاوی فرویدی، رجوع به گذشته برای پیدا کردن ریشههای یک رفتار مخرب است. (لازم به ذکر است که سایر رویکردهای روانشناختی نظیر رفتاردرمانی شناختی(CBT)، رفتاردرمانی دیالکتیک(DBT)، گروهدرمانی و… در آن زمان مانند امروز رایج نبودند.) گرچه گلسر تاثیر گذشته بر رفتار کنونی فرد را انکار نمیکند، ولی معتقد است رفتن به اعماق ناخودآگاهِ بیمار و تلاش برای یافتن عوامل اختلال روانی در کودکی، تاثیر چندانی روی تغییر رفتار فرد ندارد و حتی ممکن است فردِ به اصطلاح بیمار را دچار نوعی انفعال و تسلیم در برابر تقدیر کند. از نظر گلسر، باید دلیل ایجاد یک رفتار را در زمان حال جست نه در گذشته.
انتقاد دیگر گلسر، اتلاق واژهی «بیماری» به افراد است. بیماری از نظر او، اختلال فیزیکیِ قابل مشاهده در ساختار بیولوژیکی بدن است. بیمار دانستن افراد، صرفا با بررسی رفتار بیرونی غیرطبیعیشان،کاری بیهوده است. چرا که به سختی بتوان بیماریهای ناشی از عوارض فیزیکی را مانند بیماریهای حاصل از ساختار پیچیدهای به نام مغز و روان دانست. علاوه بر آن، دستهبندی گونههای مختلف یک بیماری نیز وقتی به کار میآید که به روند تشخیص و درمان کمک کند. مثلا تقسیمبندی انواع غدههای سرطانی، در تعیین نوع جراحی یا معالجه موثر است. در حالی که دستهبندی بیماران روانی، چیزی نیست جز ایجاد یک برچسب که بیش از کمک به درمان، باعث جهتگیری ذهنِ فرد و حتی در برخی موارد، تشدید رفتارهای غیرطبیعی میشود. چرا که از نظر گلسر، تمام رفتارهای غیرطبیعی ما ناشی از «انکار واقعیت» است و وقتی تنها با یک عامل روبرو هستیم، دستهبندی، مفید نخواهد بود.
برای شفاف کردن موضوع، در اینجا با در نظر داشتن مفهوم «Placebo» (پلاسبو یا دارونما) که در برخی درمانها کاربرد دارد، باید مفهوم دیگری را بیان کنیم به نام «Nocebo» (نوسِبو) که به تاثیر باورهای ما در رفتارمان اشاره دارد. این اثر چیزی شبیه به پیشگوییهای خودمحققکننده است. برچسبهای روانی از نظر عملکرد مانند خبر احتمال ورشکستگی یک بانک است که منجر به نگرانی مشتریان بانک، خروج سرمایه و نهایتا تحقق نتیجهی وعده داده شده یعنی همان ورشکستگی بانک است. گویا میتوان برای بهبود انزوا و ناراحتی و ناامیدی، نسخهای پیچید. اما به محض تولید برچسبی به نام «افسردگی» برای توصیف این حالات و چسباندن برچسب «افسرده» بر پیشانی افراد، آنها این برچسب را باور میکنند و زمینهی مسئولیتگریزیِ بیشتر و انکار واقعیت در آنها ایجاد میشود. در واقع این برچسبها تولیدِ واقعیت میکنند و روی «روایتی» که افراد از خود و احوالاتشان دارند اثر میگذارد. مشابه مفهومی که رویکرد «Narrative Psychology» یا روانشناسی روایی بر آن استوار است. یعنی فرد از انبوه وقایعی که تجربه میکند، کدام اتفاقات را برای شرح حال خود برمیگزیند و کدامها را نادیده میگیرد.
فرآیند درمان در روش واقعیتدرمانی
گلسر معتقد است نیازهای اساسی انسان دو تاست: ۱. نیاز به عشق و احساس تعلق ۲. نیاز به احساس ارزشمندی برای خود و دیگران (که البته آن طور که در ادامه خواهیم گفت، گلسر بعدها این دو مورد را به پنج تا افزایش داد.) استدلال گلسر این است که تمام رفتارهای غیرطبیعی تحت عنوان رواننژندی، روانپریشی و اختلالات روانی، صرفا به دلیل عدم موفقیت انسانها در برآورده کردن نیازهای اساسیشان است. او اضافه میکند که ناراحتی حاصل از عدم ارضای نیازهای اساسی، انسان را از واقعیت دور میکند. چرا که واقعیت، چیزی است که در حال اتفاق افتادن در بیرون است. این در حالی است که هر گونه احساس ناراحتی و فشار، سریعا این را به ذهن متبادر میکند که مشکل، نه در بیرون، بلکه ناشی از وجود یک بیماری یا ناهنجاری در درون بدن است. چنین برداشتی برای ذهن، جذاب است. چرا که زمینهی پذیرش ناتوانی ذاتی و در نتیجه عدم لزوم تلاش برای رفع نیازهای اساسی را مهیا میکند و این یعنی سلب مسئولیت از انسان.
اما واقعیت این است که اگر فرد بتواند در دنیای بیرون با عملکرد درست به سمت رفع نیازهایش حرکت کند، شاهد محو شدن تدریجی علائم بیماری خواهد بود. به طور مثال جوان بزهکاری که دست به سرقت اتومبیل میزند، به خاطر نیاز یا نارضایتی از زندگی نیست، بلکه به خاطر نادیده گرفتن واقعیت و مسئولیتگریزی است. یا پدیدهی افسردگی، الزاما به دلیل وجود یک ناهنجاری مغزی نیست. بلکه ناشی از عدم توجه به این واقعیت است که فرد، در رسیدن به رابطهی عاطفی مطلوب، موفق نبوده.
انکار واقعیت، منجر به یک اشتباه راهبردی دیگر نیز میشود. با شروع کاوش برای یافتن عامل بیماری در درون، به ناچار وارد سیستم پیچیدهی روان و جهان ناخودآگاه میشویم. جایی که فروید روی کاناپه نشسته و تلاش میکند ریشههای بیماری را در اعماق کودکی بیابد. ولی از نظر گلسر، حل مساله باید خودآگاهانه و به اختیار بیمار صورت پذیرد. پس فرایند درمان باید در زمان حال جریان یابد. چرا که آگاهی در حال است، نه در گذشته. با درک محدودیتها در دنیای واقعی و تلاش آگاهانه برای رفع نیازهای اساسی در زمان حال، نیاز و تمایل بیمار برای کندوکاو و غرق شدن در گذشته نیز کاهش مییابد.
رویکرد واقعیتدرمانی به جای تمرکز بر بیماری یا گذشته، معتقد است انسان باید آگاهانه با واقعیت روبرو شود و علیرغم موانع و سختیها، راههای مناسبی را برای رسیدن به خواستههایش بیابد. به بیان دیگر، رفع موانع و دستیابی به نیازهای اساسی، یک مهارت است که باید فعالانه آموخته شود.
به طور مثال یک دختر که همیشه با مادرش مشاجره دارد، به طور طبیعی خشمگین میشود و به خود حق میدهد که خشم خود را بروز دهد. اما اگر بیاموزد که که بر خلاف میل درونی، خشمش را کنترل کند، شاهد کاهش خشمِ متقابل در مادرش و کم شدن مشاجرات خواهد بود. گلسر با یک مثال به خوبی نقش آگاهی را در درمان اختلالات روانی بیان میکند و تفاوت بزرگ دنیای بیماریهای بیولوژیکی و روانی را برملا میکند. او میگوید ما میتوانیم یک بیمار مبتلا به حصبه را بدون اینکه خودش آگاه باشد یا بخواهد، با دارو درمان کنیم. اما تا زمانی که ما به یک فرد سادیست (دگرآزار) این اجازه را بدهیم که به بهانهی اثرات دوران کودکی یا بیماری که او را کنترل میکنند به رفتارش ادامه دهد، تغییر نخواهد کرد. مانند کسی که خود را به خواب زده. پس اختلال روانی نیز باید باید با همکاری آگاهانه و خواست شخص بیمار درمان شود.
گلسر همچنین روی رابطهی محبتآمیز بین درمانگر و بیمار تاکید دارد. او میگوید ایجاد یک رابطهی صمیمانه برای درمان، ضروری است. چرا که عدم دریافت تایید و احساس نکردن حسن نیت در رفتار درمانگر، فرد را از واقعیت دور میکند و پذیرش را در او کاهش میدهد. تمرکز درمانگر نیز حین مشاوره باید بیشتر روی چگونگیها باشد تا چراییها. به طور مثال سوالاتی مانند «در طول روز چه کارهایی انجام میدهید؟» فرد را به سمت واقعیتهایی که رخ داده سوق میدهد و درمقابل سوالِ «چرا این کار را انجام میدهید؟» او را مجبور میکند به دنبال ریشههای رفتارش، چه بسا تا گذشتههای دور نیز سفر کند. ضمنا انکار واقعیت ممکن است حین پروسهی درمان از بیمار به درمانگر سرایت کند. لذا درمانگر باید متوجه بهانهها و توجیهات غیرواقعی بیمار برای رفتارهای اشتباهش باشد.
نقدی بر افکار و نظریات ویلیام گلسر
با وجود حرف و حدیثهای زیاد پیرامون واقعیتدرمانی، حیف دیدم که این نوشتار، از نقدهای وارد بر تفکرات گلسر خالی باشد. لذا در بخش پایانی به طور مختصر به برخی موارد اشاره میشود.
بزرگترین انتقاد از گلسر این است که او میگوید باید مفهوم «بیماری روانی» را رها کنیم. چرا که چنین چیزی اصلا وجود ندارد! در نگاه اول هم سخت است که بپذیزیم هیچ اختلال واقعی در بدن نمیتواند منجر به روانپریشی شود و حتی چیزی به نام اسکیزوفرنی هم تنها یک توهم است که با تلاش آگاهانه برای رفع نیازهای اساسی و مواجهه با واقعیت، از بین میرود! یعنی شخصی که اصواتی را میشنود و اشباحی را میبیند که دیگران درک نمیکنند، مدتی پس از رفع نیازهایش دیگر آن چیزها را نمیبیند و نمیشنود. پس چگونه میتوان کارآمد بودن داروهای شیمیایی را در درمان و کنترل بسیاری از بیماریها توضیح داد؟ داروهایی مانند لیتیوم که بر مبنای کمبود برخی مواد معدنی در بدن افراد تجویز میشوند. از طرفی وجود فردی که علیرغم رفع تمام نیازهایش باز هم گرفتار یک اختلال روانی است چگونه توجیه میشود؟ علاوه بر اینها تولد نوزادی که میتوان از بدو تولد نشانههای روانپریشی را در رفتارش دید نیز حرفهای گلسر را نقض میکند. آیا ممکن نیست همان گونه که یک نوزاد، با نقصی در دست یا صورتش به دنیا میآید، نقص کوچکی هم در یکی از مدارهای مغزیاش داشته باشد که در رفتارش منعکس شود؟
اگر بخواهیم در مقام دفاع از گلسر بایستیم باید بگوییم شاید منظور او انکار مطلق هر گونه اختلال روانی نباشد و گرچه از بیان اون این گونه بر نمیآید، منظورش صرفا آن دسته از افرادیست که تحت تاثیر یک باور ذهنی غلط یا برای فرار از مسئولیت، به صورت ناخودآگاه خود را به بیماری زدهاند و نشانههای بیماری در رفتارشان بروز پیدا کرده است. اگر اینطور نگاه کنیم شاید بتوانیم دیدگاه گلسر را برای گروه بزرگی از بیمارانی مفید بدانیم که بدون نیاز به داروهای شیمیایی و عواض آنها و صرفا با تغییر نگرش میتوانند از دام بیماری خلاص شوند.
نکتهی دیگری که نگاه منتقدین را به سمت گلسر میکشاند این است که او بیش از حد روی اهمیت و تاثیر واقعیت تاکید میکند. به گونهای که با کنش آگاهانه و رویارویی با واقعیت میتوان هر اختلالی را درمان کرد.
هنگام مطالعهی کتاب، به موضوع دیگری نیز برخوردم و آن نیازهای اساسی انسان بود. گلسر در کتاب واقعیتدرمانی، این نیازها را دو مورد ذکر میکند، ولی در کتاب تئوری انتخاب، پنج مورد را بیان میکند که عبارتاند از: ۱. نیاز به بقا ۲. نیاز به عشق، احساس تعلق و معنویت ۳. نیاز به قدرت، موفقیت، ارزشمندی و شهرت ۴. نیاز به آزادی و خودمختاری ۵. نیاز به تفریح
فارغ از اینکه او نظر خود را در طول زمان تغییر داده، این دستهبندی به نظرم نامانوس آمد. مبنای این دستهبندی چیست؟ اگر در گوگل عبارت نیازهای اساسی انسان را جستجو کنید با دستهبندیهای متنوعی مواجه میشوید. به کدامشان میتوان اعتماد کرد؟ کدام به واقعیت نزدیکتر هستند؟
سخن پایانی
با وجود انتقادها بر نظریات دکتر ویلیام گلسر، این رویکرد، با قدرت در حال فعالیت است و موسسات زیادی در نقاط مختلف جهان با متدِ درمانی تئوری انتخاب و زیر نظر موسسهی ویلیام گلسر در حال فعالیت هستند و این نگرش، طرفداران زیادی دارد که از آن نتیجه گرفتهاند. به طور کلی علوم انسانی مانند ریاضی نیست که بتوان به پاسخ قطعی برای هر سوال رسید. با این توضیح شاید هر روش درمانی با وجود نقایص و انتقادات، برای برخی بیماران بهترین نتیجه را در بر داشته باشد.
این مطلب بررسی کوتاهی از کتاب واقعیتدرمانی بود. امیدوارم مطالعهی این نوشتار، اطلاعات خوبی در مورد ایدههای ویلیام گلسر در اختیار شما قرار داده باشد.
