ما در زندگی با تصمیمات زیادی سروکار داریم. به طور مثال: انتخاب شغل، خرید خانه، سرمایه‌گذاری، رأی دادن، قضاوت درباره دیگران یا حتی تصمیم‌های ساده‌ی روزانه. در این مواقع تصور ما این است که تصمیم‌هایمان حاصل تفکر دقیق، بررسی شواهد و قضاوت منطقی است. صحبت پیرامون این تصمیمات، موضوع اصلی کتاب تفکر سریع و کند (Thinking, Fast and Slow) نوشته‌ی دنیل کانمن است. نه از آن جهت که ثابت کند انسان موجودی غیرمنطقی است و نه برای آنکه همه تصمیم‌های ما را اشتباه بداند. بلکه کانمن تلاش می‌کند نشان دهد ذهن انسان چگونه واقعیت را بازسازی می‌کند و چرا در بسیاری از مواقع آنچه حقیقت می‌پنداریم، محصول میانبرهای ذهنی، برداشت‌های سریع و الگوهای از پیش ساخته‌شده است.

این کتاب در سال‌های انتشار خود به یکی از آثار اثرگذار روان‌شناسی شناختی، اقتصاد رفتاری و موضوع تصمیم‌گیری تبدیل شد. کانمن در کتاب Thinking, Fast and Slow با ارجاع به پژوهش‌های علمی، رفتارهای روزمره انسان را کنار یکدیگر قرار می‌دهد و تصویری منسجم از نحوه کار ذهن ارائه می‌کند. در ادامه به بررسی  بیشتر کتاب می‌پردازیم.

بررسی مفاهیم کتاب تفکر سریع و کند

در کتاب تفکر سریع و کند، Daniel Kahneman سازوکارهای ذهن انسان و نقش شهود، منطق، احساسات و سوگیری‌های شناختی را در شکل‌گیری تصمیم‌ها بررسی می‌کند. در ادامه، مهم‌ترین مفاهیم کتاب و تأثیر آن‌ها بر قضاوت‌ها و انتخاب‌های روزمره را مرور می‌کنیم.

آنچه در ادامه می‌خوانید:

  1.  شروع یک همکاری
  2.  دو شخصیت در یک ذهن
  3.  شهود همیشه دشمن عقل نیست
  4.  خطاهایی که از نادانی نمی‌آیند
  5.  نظریه چشم‌انداز، اصلاحی بر نظریه‌ی مطلوبیت انتظاری
  6.  نقدی بر کتاب تفکر سریع و کند از دنیل کانمن
  7.  جمع‌بندی

شروع یک همکاری

بنیان فکری کتاب با همکاری دنیل کانمن و آموس تورسکی شکل گرفته است. نویسنده در صفحات ابتدایی، کتاب را به دوست و همکارش تورسکی تقدیم می‌کند. همان‌طور که در مقدمه کتاب نیز توضیح داده می‌شود، هر دو پژوهشگر در دهه‌های پایانی قرن بیستم متوجه مسأله‌ای شدند که در نگاه اول عجیب به نظر می‌رسید. انسان‌ها در بسیاری از موارد درباره احتمالات، قضاوت می‌کنند اما برخلاف انتظار، این قضاوت‌ها با قواعد آماری سازگار نیست.

این مشاهده‌ی ظاهراً ساده، مسیر چند دهه پژوهش را شکل داد. آن‌ها دریافتند که افراد، هنگام مواجهه با عدم قطعیت، معمولاً به جای تحلیل آماری از میانبرهایی استفاده می‌کنند که سریع هستند اما همیشه دقیق نیستند. بعدها نتایج این پژوهش‌ها، حوزه‌هایی مانند اقتصاد رفتاری، روان‌شناسی شناختی و حتی سیاست‌گذاری عمومی را تحت تأثیر قرار داد.

دو سیستم در یک ذهن

ایده‌ی اصلی کتاب، تقسیم عملکرد ذهن به دو شیوه‌ی پردازش است. کانمن آن‌ها را سیستم ۱ و سیستم ۲ می‌نامد.

سیستم ۱ سریع، شهودی و خودکار عمل می‌کند. تشخیص چهره آشنا، فهمیدن لحن عصبی یک فرد یا خواندن یک جمله ساده از فعالیت‌های این بخش ذهن هستند. اما سیستم ۲ کندتر است. حل یک مسئله دشوار ریاضی، تحلیل یک قرارداد حقوقی یا بررسی دقیق یک استدلال به این بخش وابسته است.

نکته اینجاست که بیشتر زندگی ما تحت مدیریت سیستمِ سریع سپری می‌شود. ما تصور می‌کنیم دائماً در حال استدلال هستیم. در حالی که بخش بزرگی از قضاوت‌ها پیش از آنکه استدلالی شکل بگیرد انجام شده‌اند. در واقع بسیاری از تصمیم‌ها ابتدا توسط سیستم سریع گرفته می‌شوند و سپس سیستم کند برای آن‌ها توضیح و توجیه تولید می‌کند یا به عبارتی دلیل می‌تراشد.

شهود همیشه دشمن عقل نیست

شهود یا حس ششم، چیز عجیبی‌ست. گویا اطلاعات از جایی که در دسترس خودآگاهیِ فرد نیست، در اختیارش قرار می‌گیرد. نویسنده از پزشکان، آتش‌نشانان و شطرنج‌بازان حرفه‌ای می‌گوید که گاهی به شکلی شگفت‌انگیز تصمیم درست را می‌گیرند. اما این تصمیم‌ها حاصل جادو یا قدرتی اسرارآمیز نیستند.

شهودِ متخصصان، معمولاً نتیجه هزاران ساعت مواجهه با الگوهای مشابه است. ذهن آن‌ها به مرور زمان الگوهایی را ذخیره کرده که در شرایط مناسب به سرعت فعال می‌شوند. بنابراین در این زمینه، تفاوت مهمی میان تصمیمات شهودیِ یک متخصص باتجربه با فردی که اطلاعات کافی ندارد وجود دارد. گرچه فرایندهای ذهنی یکسانی در حال وقوع است، اما انبوه اطلاعات، سبب می‌شود دقتِ تصمیمات، افزایش یابد.

با این حال، آن دسته از تصمیمات شهودی که منتج به نتیجه‌ی دلخواه شود، همچنان جادویی می‌نماید و دانستن فرایند فیزیولوژیکی‌اش، چیزی از اعجاب آن کم نمی‌کند.

خطاهایی که از نادانی نمی‌آیند

برداشت رایج این است که اشتباه، نتیجه کمبود دانش است. کانمن با این نگاه موافق نیست. بسیاری از خطاهای مورد بحث او حتی در میان افراد تحصیل‌کرده، متخصصان و پژوهشگران دیده می‌شوند. این خطاها بیشتر ماهیتی سیستمیک دارند تا تصادفی. به بیان دیگر، افراد مختلف در شرایط مشابه، خطاهای مشابهی مرتکب می‌شوند.

نتیجه اینکه وقتی الگوهای مشخصی در خطاها وجود دارد، می‌توان آن‌ها را مطالعه کرد و شناخت. اگر اشتباهات‌مان تصادفی بودند، نمی‌شد آن‌ها را پیش‌بینی کرد. کتاب در حقیقت تلاشی برای ترسیم نقشه همین خطاهای قابل پیش‌بینی است. موضوعی که ما را به یاد کتاب دیگری تحت عنوان نابخردی‌های پیش‌بینی‌پذیر از دن آریلی می‌اندازد.

در ادامه به بررسی تعدادی از این خطاها می‌پردازیم.

شباهت؛ میانبری که گاهی فریب می‌دهد

انسان‌ها تمایل دارند براساس شباهت ظاهری درباره احتمال وقوع رویدادها قضاوت کنند. اگر غریبه‌ای را ببینیم و بر اساس کلیشه‌های ذهنی‌مان، او را یک نجار یا حسابدار بدانیم، این برداشتِ خود را درست تصور خواهیم کرد؛ حتی اگر واقعیت چیز دیگری باشد. ذهن ما معمولاً به شباهت توجه می‌کند، نه به فراوانیِ واقعی که آمار نشان می‌دهد. همین موضوع منشأ بسیاری از خطاهای تصمیم‌گیری در زندگی شخصی، کسب‌وکار، استخدام و حتی قضاوت‌های اجتماعی می‌شود. موضوعی که بی‌شباهت به خطای تایید نیست.

حافظه چگونه واقعیت را شکل می‌دهد

یکی از بخش‌های کتاب به سوگیری دسترس‌پذیری مربوط است. ما معمولاً احتمال وقوع یک رویداد را براساس سهولتِ یادآوریِ آن تخمین می‌زنیم. اگر نمونه‌ای از یک حادثه، سریع به ذهنمان بیاید تصور می‌کنیم آن حادثه رایج‌تر است.

رسانه‌ها در این میان نقش مهمی دارند. اتفاقاتی که پوشش خبری گسترده‌تری دریافت می‌کنند، در حافظه‌ی افراد پررنگ‌تر می‌شوند. در نتیجه مردم احتمال وقوع آن‌ها را بیش از حد واقعی برآورد می‌کنند.

این پدیده تنها به اخبار محدود نمی‌شود. در روابط انسانی نیز همین اتفاق رخ می‌دهد. گاهی یک تجربه منفی برجسته می‌تواند تصویر کلی یک شخص یا یک گروه را در ذهن ما تغییر دهد.

احساسات؛ بازیگری که پشت صحنه نمی‌ماند

مدت‌ها تصور می‌شد تصمیم‌گیری منطقی در نقطه مقابل احساسات قرار دارد. اما کانمن تصویری پیچیده‌تر ارائه می‌دهد.

در بسیاری از موارد، احساسات نه مزاحم تصمیم‌گیری، بلکه بخشی از فرآیند تصمیم‌گیری هستند. افراد گاهی بدون آنکه متوجه شوند، پرسش دشواری را با یک پرسش ساده‌تر جایگزین می‌کنند. به جای آنکه بپرسند آیا این سرمایه‌گذاری سودآور است، از خود می‌پرسند آیا این شرکت را دوست دارم. به جای آنکه بپرسند احتمال موفقیت این پروژه چقدر است، از خود می‌پرسند آیا نسبت به آن احساس خوبی دارم.

این جایگزینیِ نامحسوس باعث می‌شود تصمیم‌ها رنگ و بوی عاطفی پیدا کنند، در حالی که فرد تصور می‌کند کاملاً منطقی عمل کرده است. ما تلاش می‌کنیم خود را قانع کنیم که تصمیم احساسی‌مان، دلایلی منطقی دارد.

رولف دوبلی که در کتاب پرفروشش، هنر شفاف اندیشیدن به ۹۹ خطای ذهنی اشاره‌ی گذرایی می‌کند، در کتاب دیگرش هنر خوب زندگی کردن، این موضوع را با عنوان توهم درون‌نگری مطرح می‌کند و می‌گوید: احساسات را جدی بگیرید، ولی نه احساسات خودتان را!

پیش‌بینیِ‌ آینده؛ رویایی نافرجام

انسان‌ها علاقه زیادی به پیش‌بینی دارند. بازارهای مالی، انتخابات، موفقیت کسب‌وکارها و تحولات اجتماعی همگی با پیش‌بینی گره خورده‌اند. اما ذهن ما در پیش‌بینی، بیش از حد به خودش اعتماد می‌کند و همین می‌تواند موجب بروز خطا در تصمیمات شود.

وقتی داستانی منسجم درباره یک رویداد می‌سازیم، احساس می‌کنیم آینده را درک کرده‌ایم. مشکل اینجاست که جهان واقعی بسیار پیچیده‌تر از روایت‌های ذهنی ماست. افراد ممکن است با اطمینان کامل سخن بگویند و در عین حال پیش‌بینی‌هایشان تفاوت چندانی با یک حدس تصادفی نداشته باشد.

مثال بارز این موضوع، بحران‌ مالی سال ۲۰۰۸ است که تنها چند نفر از میلیون‌ها اقتصاددانِ برجسته توانستند آن را پیش‌بینی کنند که در میان آن‌ها نام نسیم نیکلاس طالب به چشم می‌خورد.  پژوهش‌‌های دیگری نشان می‌دهد پیش‌بینی‌های کارشناسان تلویزیونی، تفاوت چندانی با سکه انداختن ندارد.

ذهن ما از ابهام خوشش نمی‌آید. به همین دلیل تلاش می‌کند میان رویدادهای پراکنده ارتباط ایجاد کند و روایتی منسجم بسازد. پس از وقوع یک اتفاق، معمولاً تصور می‌کنیم نتیجه از ابتدا قابل پیش‌بینی بوده است. اما این احساس بیشتر محصول بازسازی گذشته است تا درک واقعی آینده. چیزی که به خطای پس‌نگری معروف است. پس از یک فاجعه، همه وقوع آن را بدیهی می‌پندارند. مثل معروف «معما چو حل گشت آسان شود» در تایید همین موضوع است.

کانمن نشان می‌دهد که حافظه می‌تواند این توهم را ایجاد کند که جهان، قابل پیش‌بینی‌تر از آن چیزی است که واقعاً هست.

وقتی شانس را فراموش می‌کنیم

بخش دیگری از تحلیل کانمن به نقش شانس در موفقیت و شکست مربوط می‌شود.

انسان‌ها معمولاً تمایل دارند برای هر نتیجه‌ای علت مشخصی پیدا کنند. اگر شرکتی موفق شود، به دنبال ویژگی‌های مدیران آن می‌گردیم. اگر شکست بخورد، مجموعه‌ای از اشتباهات را فهرست می‌کنیم. اما در بسیاری از موارد، شانس نقش پررنگی دارد.

نادیده گرفتن این عامل باعث می‌شود جهان را بیش از حد منظم و قابل کنترل تصور کنیم. در نتیجه ممکن است از موفقیت‌ها درس‌های اشتباه بگیریم یا شکست‌ها را نادرست تفسیر کنیم.

دو خود در  یک نفر

خودِ تجربه‌کننده و خودِ یادآورنده، یکی از موضوعات مورد بحث کتاب است. خود تجربه‌کننده در لحظه زندگی می‌کند. او درد، لذت، ترس و شادی را همان زمان احساس می‌کند. خود یادآورنده بعدها داستان آن تجربه را بازسازی می‌کند. اما این دو همیشه یکسان نیستند.

ممکن است سفری در مجموع لذت‌بخش باشد اما پایان ناخوشایند آن باعث شود در حافظه‌ی شما تجربه‌ای منفی ثبت شود. یا برعکس، تجربه‌ای دشوار به دلیل پایان خوبش مثبت به نظر برسد.

قاعده‌ی دیگری به نام اوج – پایان نیز وجود دارد که علاوه بر پایان، نقاط اوج یک تجربه را نیز در شکل دادن به احساس کلی ما موثر می‌داند.

این موضوع، پرسش‌های مهمی درباره شادی، رضایت و کیفیت زندگی مطرح می‌کند. آیا باید به آنچه واقعاً تجربه می‌کنیم اهمیت بدهیم یا به آنچه بعدها به یاد می‌آوریم؟

نظریه چشم‌انداز، اصلاحی بر نظریه‌ی مطلوبیت انتظاری

دنیل برنولی در ۱۷۳۸ در نظریه‌ای موسوم به مطلوبیت انتظاری، توضیحی برای رفتارهای اقتصادی انسان ارائه کرد. او معتقد بود ارزش یک کالا برای هر فرد، صرفا به قیمت کالا وابسته نیست؛ بلکه بسته به شرایط، ممکن است از فردی به فرد دیگر متفاوت باشد. اقتصاد کلاسیک فرض می‌کرد انسان‌ها هنگام تصمیم‌گیری به دنبال بیشینه‌سازی منفعت هستند. اما شواهد تجربی تصویر متفاوتی ارائه کردند.

انسان‌ها سود و زیان را به یک شکل تجربه نمی‌کنند. درد ناشی از «از دست دادن» معمولاً شدیدتر از لذت «به دست آوردن» چیزی با همان ارزش است. به همین دلیل افراد ممکن است برای جلوگیری از زیان، ریسک‌هایی را بپذیرند که در شرایط عادی هرگز قبول نمی‌کردند. این الگو را می‌توان در بازارهای مالی، خریدهای روزمره، مذاکرات تجاری و حتی روابط شخصی مشاهده کرد. موضوعی که در ۱۹۷۹ توسط دنیل کانمن و آموس تورسکی در قالب نظریه‌ی چشم‌انداز مطرح گردید.

به دو سوال زیر پاسخ دهید:

۱. بین این دو گزینه، کدام را انتخاب می‌کنید؟

الف) سود قطعی ۹۰۰ هزار تومانی

ب) احتمال ۹۰ درصدی سود ۱ میلیون تومانی + احتمال ۱۰ درصدی سود صفر

۲. بین این دو گزینه، کدام را انتخاب می‌کنید؟

الف) ضرر قطعی ۹۰۰ هزار تومانی

ب) احتمال ۹۰ درصدی ضرر ۱ میلیون تومانی + احتمال ۱۰ درصدی ضرر صفر

احتمال می‌دهیم شما نیز مانند اکثر افراد در سوال اول گزینه‌ی الف و در سوال دوم گزینه‌ی ب را انتخاب کرده باشید. در حالی که محتوای این دو سوال به لحاظ ریاضی یکی است. برای توضیحات بیشتر می‌توانید محتوای این دو سوال را عینا از هوش مصنوعی بپرسید.

اما مساله این است که از نظر کتاب تفکر سریع و کند، منطق حکم می‌کند که افراد ریسک‌پذیر، در هر دو سوال گزینه‌های ریسک‌دار (احتمالی) را انتخاب کنند. اما آنطور که می‌بینیم، همان افرادی که می‌خواهند بدون هیچ ریسکی ۹۰۰ هزار تومان سود کنند، در موقعیت ضرر، خود را در معرض یک ضرر بیشتر (ضرر ۱ میلیون تومانی با احتمال ۹۰ درصد) قرار می‌دهند.

نقدی بر کتاب تفکر سریع و کند از دنیل کانمن

بخشی از نقدهای وارد بر این کتاب، در مورد امکان تکرارپذیری برخی آزمایش‌های روان‌شناسی است. در سال‌های اخیر بحث‌های گسترده‌ای درباره بازتولید نتایج پژوهش‌های علوم رفتاری شکل گرفته است.

همچنین برخی منتقدان معتقدند کتاب در مواردی نقش شهود را کمتر از حد واقعی نشان می‌دهد و بیش از اندازه بر خطاهای شناختی تمرکز می‌کند.

گروهی دیگر استدلال می‌کنند که انسان در محیط‌های واقعی معمولاً عملکرد بهتری نسبت به شرایط آزمایشگاهی دارد و نمی‌توان تمام رفتارهای روزمره را صرفاً با فهرستی از سوگیری‌ها توضیح داد.

در کنار تحسین‌هایی که به کتاب تفکر سریع و کند معطوف شده است، این نقدها نیز در نوع خود، مُهر تاییدی است بر اهمیت سوالات و موضوعات مطرح شده در کتاب.

جمع‌بندی

در انتها لازم است بار دیگر بر این نکته تاکید کنیم که  کتاب تفکر سریع و کند، بیش از آنکه درباره اشتباهات باشد، درباره نحوه شکل‌گیری قضاوت‌ها و سازوکار ذهن است. کتاب از اقتصاد، روان‌شناسی، فلسفه، سیاست، پزشکی و زندگی روزمره مثال می‌آورد تا نشان دهد ذهن انسان چگونه میان سرعت و دقت، شهود و تحلیل، احساس و استدلال حرکت می‌کند.

پس از پایان کتاب، خواننده لزوماً به تصمیم‌گیرنده‌ای بی‌نقص تبدیل نمی‌شود. کانمن نیز چنین ادعایی ندارد. اما نگاه او باعث می‌شود بسیاری از انتخاب‌ها، قضاوت‌ها و برداشت‌هایی که درست به نظر می‌رسیدند، مورد تردید واقع شوند. در جهانی که تصمیم‌ها با سرعت بیشتری گرفته می‌شوند و حجم اطلاعات لحظه‌به‌لحظه افزایش می‌یابد، این تردید گاهی می‌تواند ارزشمندتر از پاسخ‌های آماده باشد.

دسته بندی شده در: