”چهاردهمین روز، پسرش به تیم جراحی گفت که دیگر بس است. حیات او به تجهیزات و لوله هوا بسته بود. این بار نیز قرعه به نام من افتاد که این تجهیزات و لولهها را جدا کنم. ابتدا بررسی کردم و مطمئن شدم که دُز ورودی مورفینش بالاست تا هنگام کم شدن هوا و اکسیژن، درد و رنج زیادی متحمل نشود. بعد خم شدم جلو، جوری که بتواند صدایم را بشنود. گفتم میخواهم لوله هوا را از دهانت جدا کنم. وقتی داشتم لوله را بیرون میکشیدم، چند بار سرفه کرد و مختصری چشمهایش را گشود و بعد دوباره بست. نفسهایش به شماره افتاد و نهایتا متوقف شد. گوشی پزشکیام را روی سینهاش گذاشتم و شنیدم که قلبش آرام آرام از حرکت ایستاد. “
انکارناپذیرترین واقعیت در این جهان، مرگ است. وقتی به تاریخ چند صد هزار ساله زندگی انسان مینگریم، میبینیم که هیچ کس نتوانسته از چنگال قدرتمند مرگ بگریزد. با این وجود، اکثر ما از مواجهه با آن هراسانیم. علم پزشکی با پیشرفتهای خیرهکننده، نهایت تلاش خود را میکند تا مرگ را به تعویق بیندازد. غافل از اینکه آنچه یک سالمند یا بیمار در واپسین روزها به آن نیاز دارد، چیزی مهمتر از طولِ عمر است.
آتول گاواندی (Atul Gawande) در کتاب میرایی (Being Mortal) که در ایران با نام مرگ با تشریفات پزشکی در انتشارات ترجمان علوم انسانی و با ترجمه حامد قدیری به چاپ رسیده است، به جای آنکه مرگ را صرفا به عنوان یک اتفاق پزشکی ببیند، آن را در امتداد زندگی بررسی میکند؛ کتابی که از یک اثر پزشکیِ ساده فراتر رفته و به تحلیلی عمیق درباره انسان مدرن تبدیل میشود که کیفیت زیستن، کرامت، انتخاب و استقلال را از طول عمر، مهمتر میداند.
آنچه در ادامه میخوانید:
- پزشکی مدرن، پیشرفتها و دردسرها
- استقلال؛ نیازِ فراموش شده سالمندان
- خانواده و دشوارترین گفتوگوها
- دکتر شدن، یعنی پذیرش محدودیت
- کرامت در پایان راه
- بگذار تا بمیرم!
- چرا باید کتاب مرگ با تشریفات پزشکی را بخوانیم؟
پزشکی مدرن، پیشرفتها و دردسرها
یکی از اشارات کتاب، نقدی بر علم پزشکی است. گاواندی که خود، پزشک و جراح است، پزشکی را نه از بیرون، بلکه از دلِ تجربه بالینی نقد میکند. او میگوید پزشکی در قرن بیستم، در درمان بیماریهای حاد و نجات جان انسانها پیشرفتهای خیرهکنندهای داشته، اما در برابر بیماریهای مزمن، پیری و فرسایش بدن، ابزارهایش محدودتر و نگاهش گاه مخرب است. جایی که پزشکی در ازای همراهی با بیمار، گاهی او را در چرخهای از مداخله، آزمایش، بستری و مراقبتهای طاقتفرسا گرفتار میکند.
نقد اصلی کتاب این نیست که پزشکی نباید دخالت کند، بلکه این است که مداخله نباید به هدفی مستقل تبدیل شود. گاواندی بهخوبی نشان میدهد که وقتی نظامِ درمانی فقط بر بقای انسان متمرکز شود، ممکن است آنچه برای بیمار مهمتر است، یعنی توانایی راه رفتن، خوردن، ارتباط داشتن، یا حتی زندگی در خانه خود، نادیده گرفته شود. این نکته بهویژه در حوزه مراقبت از سالمندان اهمیت دارد؛ چون در این مرحله از زندگی، سؤال اصلی فقط این نیست که بیمار چقدر زنده میماند، بلکه چگونگی زنده ماندن نیز مهم است.
کتاب خواننده را وامیدارد که پیشفرضهای خود را درباره مفاهیمی چون مرگ، موفقیت درمان و پیری، بازبینی کند. جامعه مدرن عادت کرده است عمرِ بیشتر را بهعنوان پیروزی مطلق ببیند؛ اما گاواندی با مثالهای متعدد نشان میدهد که در بسیاری از موارد، افزودن سالهای بیشتر به زندگی بدون حفظ استقلال و معنا، برای خودِ فرد چندان ارزشمند نیست.
نویسنده واقعیتی تلخ اما ضروری را پیش رویمان میگذارد. انسان وقتی ضعیف میشود، به چیزی فراتر از دارو نیاز دارد. او به امنیت روانی، حس کنترل، امکان انتخاب و حریم شخصی احتیاج دارد. این نگاه، هم پزشک را مسئولتر میکند و هم خانواده را آگاهتر. چون در بسیاری از تصمیمهای درمانی، اطرافیان با نیت خیر، معیارهای خودشان را به بیمار تحمیل میکنند.
استقلال؛ نیازِ فراموش شده سالمندان
یکی از بحثهای مهم کتاب، موضوع وابستگی و استقلال است. گاواندی بارها نشان میدهد که برای افراد سالمند، از دست رفتن آزادیهای کوچک، گاهی از دردِ جسمی هم آزاردهندهتر است. انسان در هر سن و شرایطی نیاز دارد که تا حدی بر محیط، زمان و رفتارهای روزانه خود کنترل داشته باشد. وقتی این امکان از او گرفته شود، حتی بهترین مراقبتهای فیزیکی هم ممکن است احساس کرامت را از بین ببرند.
این موضوع در بخشهای مربوط به خانه سالمندان و مراکز مراقبتی، بسیار پررنگ است. ساختارهای سنتیِ نگهداری از سالمندان، اگر فقط روی ایمنی و نظم تمرکز کنند، ناخواسته به انزوا، بیحوصلگی و فرسودگیِ روانی منجر میشوند. به همین دلیل است که او از الگوهای جایگزین حمایت میکند؛ الگوهایی که در آن حیواناتِ خانگی، گیاهان، ارتباط اجتماعی و حق انتخاب در زندگی روزمره، جایگاه ویژه دارند. در یک کلام، مراقبتِ خوب فقط مراقبت از بدن نیست، بلکه مراقبت از تجربه زیستن است.
خانواده و دشوارترین گفتوگوها
در کنار چالشهای مربوط به بیمار و پزشک، موضوع خانواده نیز از دید تیزبین نویسنده پنهان نمانده است. خانوادهها معمولاً در سختترین لحظهها دچار تناقض میشوند. از یک سو میخواهند عزیزشان را حفظ کنند، و از سوی دیگر نمیخواهند درباره مرگ یا زوال حرف بزنند. نتیجه این سکوت، تصمیمهایی است که اغلب دیر، مبهم و بدون شناخت کافی از خواست واقعی بیمار گرفته میشود.
کتاب، خاطرنشان میکند که گفت و گو درباره مرگ، بیرحمی نیست، بلکه نوعی احترام است. وقتی فرد هنوز در قید حیات است، خود میتواند توضیح دهد که کدام وضعیت برای او قابل قبول است و کدام نه. آیا ترجیح میدهد بیشتر عمر کند، حتی اگر ناتوان شود؟ آیا حضور در خانه برایش مهمتر است؟ آیا دردِ کمتر را بر طول عمرِ بیشتر ترجیح میدهد؟ گرچه این پرسشها ساده نیستند، اما نپرسیدن آنها هزینهای سنگینتر دارد و گاواندی، خواننده را به مواجهه صادقانه با این گفت و گوهای دشوار دعوت میکند.
دکتر شدن، یعنی پذیرش محدودیت
یکی از لایههای تاثیرگذار و انسانی کتاب، بازتاب تردیدهای نویسنده است. گرچه گاواندی از جایگاه یک پزشک پرکار و موفق حرف میزند، اما بر خلاف تصویر رایج از پزشکان مغرور، بارها به ناتوانی علم پزشکی در برابر زوال طبیعی اشاره میکند. همین صداقت، از نقاط تمایز کتاب است. در اینجا آنچه از پزشکان انتظار میرود این نیست که همه چیز را بدانند یا همه بیماریها را درمان کنند؛ برعکس، از آنها انتظار میرود محدودیت را بپذیرند و در کنار مهارت بالینی، به مهارت شنیدن، توضیح دادن و همراهی کردن هم مسلط شوند که این خود، مسئولیتی به مراتب بالاتر و سنگینتر است.
یکی از بحرانهای پنهان پزشکی معاصر، تربیت پزشکانی است که برای نجات دادن، آموزش دیدهاند، اما برای مواجهه با شکست، فقدان و مرگ به اندازه کافی آماده نشدهاند. ناتوانی علم پزشکی در مواجهه با مرگ، به معنای خط پایان یا بیهوده بودن تلاشهای پزشکان نیست، بلکه گاواندی معتقد است اتفاقا این نقطه، فرصتی طلایی برای پزشکان است تا مانند حرکات یک فوتبالیست حرفهای در بازی بدون توپ، نقش خود را ایفا کنند. این نگاه، ارزش حرفه پزشکی را از سطح فنی به سطح رابطه انسانی ارتقا میدهد.
کرامت در پایان راه
تمام مثالها، روایتها و تحلیلهای کتاب مرگ با تشریفات پزشکی در نهایت به این پرسش برمیگردند که انسان در پیری و بیماری چگونه میتواند کرامت خود را حفظ کند. این مهم نه با درمانهای پیچیده یا ساختمانهای مجهز، که با احترام به خواست فرد، حفظ هویت او و دادن امکان انتخاب معنا پیدا میکند.
کتاب یادآوری میکند که انسان حتی در ناتوانی هم یک سوژه است، نه یک شیء. او هنوز آگاهی و حافظه دارد، عادتهایی دارد و به محیط، واکنش نشان میدهد. اگر نظام مراقبت این را نبیند، در حالی به انسان آسیب میزند که نیتهای خیری در سر دارد. نویسنده با اشاره به قاعده اوج-پایان که در تبلیغات و بازاریابی نیز کاربرد دارد، بیان میکند که چیزی که بیشتر در ذهن ما میمانَد، نقاط اوج زندگی و خصوصا پایانِ آن است.
بگذار تا بمیرم!
این، عنوانِ یکی از فصلهای کتاب است. شاید تاکید نویسنده روی کرامت و اختیارِ بیمار، خواننده را به این فکر بیندازد که اگر بیمار، درمان را انتخاب نکند و به مرگ تدریجی رضایت دهد، تکلیف چیست؟ آیا این به آن معناست که گاواندی در مراحل بعدی با مرگ خودخواسته یا اتانازی هم موافقت خواهد کرد؟!
این شائبه زمانی تقویت میشود که بدانیم گاواندی در دولتهای دموکراتِ اوباما و بایدن در بخشهای سلامت فعال بوده است. چرا که حمایت از مرگ خودخواسته در گرایش سیاسیِ چپ رایجتر است. اما باید گمانِ بد را کنار زد و اصلِ حرف گاواندی را دریافت. همانطور که مرز مشخصی بین گرایشات سیاسی وجود ندارد، نویسنده نیز همین ابهام و گمانهزنی را در مورد میزان اختیارِ بیمار، به زیبایی و با جلوهای انسانی به بحث میگذارد. آنچه واضح است این است که در اینجا خبری از اتانازی و مداخله پزشک برای مرگ بیمار نیست، بلکه هدف، عدم مداخله پزشک و اصرار نکردن بر افزایش طول عمر به هر قیمتی است.
چرا باید کتاب مرگ با تشریفات پزشکی را بخوانیم؟
یکی از فصلهای کتاب با عنوان «گفتوگوهای سخت» نامگذاری شده است. عنوانی که کم و بیش بر کل فضای کتاب، سایه افکنده. چرا که سراسر کتاب پر است از بحثهایی که کمتر مطرح شده و صحبت پیرامون آن برای اکثر مردم سخت و رعبآور است. در چنین فضای سنگینی، گاواندی با شیوهای بدیع، تجارب شخصیاش در دنیای پزشکی را به گونهای همدلانه با رنجهای انسانی پیوند میزند. او توانسته درباره یکی از دشوارترین موضوعهای زندگی بنویسد، بدون آنکه درگیر موعظه یا احساسات افراطی شود. او به خواننده اجازه میدهد با ترس، انکار و تردیدهایش روبهرو شود، اما همزمان راهی برای گفت و گو و تصمیمگیری آگاهانه بیابد.
کتاب مرگ با تشریفات پزشکی از آتول گواندی، کتابی است تاثیرگذار و بغضآور که با به تصویر کشیدن لحظات سخت پایان عمر، سنگینیِ از دست دادن را با سبُکی و آرامشِ کوچیدن از این جهان در هم میآمیزد و گاهی شبنمی بر مژههای خواننده مینشاند. در زیر، بخشی تأثیرگذار را که گواندی کتابش را با آن به پایان میبرد با هم میخوانیم:
”ما آنقدر خوش شانس بودیم که بتوانیم آرزوها و خداحافظیهایش را بشنویم. چنین فرصتی به او اجازه داد که به ما بگوید که در آرامش است و همین، باعث آرامش ما هم شد. بعد از آنکه خاکستر پدر را به آب دادیم، خودمان را به موج آب سپردیم و مدتی روی آب شناور ماندیم. کمکم آفتاب از پشت مه میتابید و استخوانهایمان را گرم میکرد. همان دم اشارهای به مرد قایقران کردیم. او پاروهایش را برداشت و رو به سوی ساحل حرکت کردیم. “
از منظر فرهنگی، کتاب یک هشدار هم در دل خود دارد. جوامع مدرن معمولاً دوست دارند درباره تولد، موفقیت، رشد و بهرهوری حرف بزنند، اما از پیری، مرگ و بیماری فاصله میگیرند. نتیجه این فاصله، آماده نبودن برای مرحلهای است که ضرورتا برای همه رخ میدهد. گاواندی این شکاف را پر میکند و یادآور میشود که برنامهریزی برای زندگی، بدون فکر کردن به پایان آن، ناقص است. این ایده، کتاب را به اثری فراتر از حوزه پزشکی تبدیل میکند و به آن جایگاهی اخلاقی و اجتماعی میدهد.
کتاب مرگ با تشریفات پزشکی همزمان چند پرسش را پیش میکشد: پزشک تا کجا باید درمان را ادامه دهد؟ رفتار خانواده با بیماران در در حوالی پایان باید چگونه باشد؟ سالمند در نهایت چه چیزی را از مراقبت و درمان میخواهد؟ و مهمتر از همه، وقتی بدن رو به فرسایش میرود، چه چیزی از انسان باقی میماند که هنوز باید پاس داشته شود؟ پیشنهادات کتاب حاکی از آن است که هنوز هم میشود کرامت و معنا را حفظ کرد، اگر یاد بگیریم بهجای جنگیدنِ بیپایان با مرگ، با زندگی واقعی انسان روبهرو شویم.
