«ما تمامش میکنیم» کتابی است نوشتهی «کالین هوور» نویسندهی آمریکایی در ژانر عاشقانه-اجتماعی که از همان سالهای انتشارش تا به حال، از کتابهای بسیار محبوب و پرفروش در این ژانر بوده است.
ما تمامش میکنیم شروع جالبی دارد. لیلی، شخصیت اصلی کتاب، بعد از مراسم خاکسپاری پدرش به پشتبام یک برج رفته، و از بالا دارد شهر را تماشا میکند.
«یک پایم را روی لبه پشتبام گذاشتهام و از طبقهی دوازدهم، خیابانهای بوستون را نگاه میکنم. نمیتوانم به خودکشی فکر نکنم. نه، نه در مورد خودم. زندگیام را آنقدر دوست دارم که بخواهم ادامهاش بدهم. بیشتر در مورد دیگران فکر میکنم و اینکه درنهایت، چطور تصمیم میگیرند به زندگیشان پایان بدهند. آیا بعداً برای این تصمیمشان تأسف میخورند؟ حتما درست پس از آنکه اقدام به این کار میکنند و یک لحظه پس از آن که کار شروع میشود، هنگام سقوط آزاد سریع، کمی احساس پشیمانی میکنند. آیا در حالی که زمین به سرعت به طرفشان میآید، به زمین نگاه میکنند و میگویند: «عجب غلطی کردم. چه فکر مزخرفی بود؟» گمان نمیکنم اینطور باشد.»
اما اشتباه نکنید. لیلی ناراحت نیست. غم و فقدان از دست رفتن پدرش او را در بر نگرفته است. به خاطر مرگ پدرش به فکر خودکشی نیوفتاده است. درواقع، در زمان سخنرانی در مراسم پدرش، جلوی تمام حضار پشت سکو رفته و با این جملات سخنرانی خود را آغاز کرده است: «تنها چیز خوبی که راجع به پدر من وجود داشت این بود که: …….» و به دنبال این جمله، برای حدود پنج دقیقه سکوت کرده و به روبهرویش خیره شده است. تمام حضار سکوت او را به حساب شوک ناگهانی از دست دادن پدر و ناراحتیاش میگذارند اما لیلی، دلیل خیلی سادهتری برای این کارش داشته است، در نظر او پدرش صرفاً ویژگی خوبی نداشته است.
همان روز و در همان پشتبام، لیلی جراح مغز و اعصاب جوان و جذابی به نام رایل را ملاقات میکند. این دو باهم وارد رابطهای عاطفی میشوند و لیلی، فکر میکند که برای اولین بار بعد از مدتها زندگیاش عالی و بینقص است. کاری که سالها آرزویش را داشته به دست میآورد و همهچیز بر وفق مراد است. تمام اینها با ملاقات لیلی با دوست و عشق دوران کودکیاش اتلس، دستخوش تغییر میشوند. لیلی، در گرداب افکار و ترسهایش غرق میشود و این رابطهی تمام و کمال، ناگهان دغدغههایی دلهرهآور را به زندگی لیلی وارد میکند. در این اوضاع، ورود دوبارهی اتلس به زندگی لیلی، همهچیز را تحت شعاع قرار میدهد و پایههای رابطهی لیلی و رایل را سست میکند.
کتاب ما تمامش میکنیم، ورای سیر داستانی عاشقانهاش، به مسئلههای اجتماعی بسیار زیادی از جمله: خشونت خانگی، پارتنر آزارگر و سواستفادهگر و راههای مقابله با خشونت خانگی میپردازد.
بریدههایی خواندنی از کتاب ما تمامش میکنیم
«من خیلی به مرگ فکر میکنم؛ بهخصوص، امروز که تازه _ همین دوازده ساعت پیش _ جانانهترین سخنرانی تمجید در مراسم خاکسپاری را که اهالی پلتورای مین تاکنون شاهدش بودهاند، ایراد کردهام. خب، شاید جانانهترین سخنرانی نبود و میتوانست ناموفقترین سخنرانی هم به حساب بیاید. گمان میکنم بستگی به این دارد که نظر مادرم را بپرسید یا نظر مرا. مادرم که احتمالاً تا یک سال، با من صحبت نخواهد کرد.»
«آرام آه میکشم، چشمهایم را میبندم و سرم را به دیوار گچی پشتم تکیه میدهم. به دنیا ناسزا میگویم که این آرامش تامیلبرانگیز را از من دریغ کرد. حداقل کاری که دنیا میتواند در ساعتهای پایانی امروز برایم انجام دهد، آن است که صدای پا متعلق به یک زن باشد، نه یک مرد. اگر قرار است با کسی مصاحبت داشته باشم، ترجیح میدهم زن باشد. من به اندازهی کافی قوی هستم و احتمالا در بیشتر موارد میتوانم خودم را کنترل کنم اما در حال حاضر آنقدر راحتم که دلم نمیخواهد نصفه شبی با یک مرد عجیب روی پشتبام تنها باشم و آرامشم را از دست بدهم. شاید نگران امنیتم بشوم و بخواهم اینجا را ترک کنم، در حالی که دلم نمیخواهد از اینجا بروم. همانطور که گفتم … من الان خیلی راحتم.»
«پکی طولانی به سیگاری میزند و دوباره به لبهی پشتبام برمیگردد. وقتی دود را بیرون میدهد، متوجه من میشود. لحظهای که با هم چشم تو چشم میشویم، میایستد. وقتی مرا میبیند، در چهرهاش نشانی از تعجب یا خوشحالی نیست. حدود سی، چهل سانتیمتر با من فاصله دارد اما نور ستارگان آن قدر هست که بتوانم چشمهایش را ببینم که بدون آنکه ذرهای از افکارش را لو بدهند، سراپایم را ورانداز میکنند. این مرد اصلا نمیگذارد دستش رو شود. چشمهایش مشکوک و دهانش کاملا بسته است؛ انگار نسخهی مرد تابلو مونالیزا است.»
«صدایش را روی دلم احساس میکنم. این خوب نیست. صدا باید همانجا در گوش متوقف شود اما گاهی اوقات _ در حقیقت، خیلی بهندرت _ صدایی از گوش من نفوذ میکند و در تمام بدنم طنین میاندازد. صدای او یکی از آن صداهاست. عمیق، مطمئن و تا حدی نرم.»
«دستهایش را در دستهایم گرفتم و گفتم: “اتلس، داری یخ میزنی.” چیزی نگفت. شروع کردم به مالیدن و گرم کردن دستهایش. سرم را روی شانهاش گذاشتم و بعد خجالتآورترین کار ممکن را انجام دادم. من شروع کردم به گریه کردن. من زیاد گریه نمیکنم اما هنوز از اتفاقی که دیروز افتاده بود، خیلی ناراحت بودم و از طرفی، از اینکه فراموش کردم به او پتو بدهم، احساس گناه میکردم. ناگهان همهی این ناراحتیها در راه مدرسه به ذهنم هجوم آورده بود. او حرفی نزد. فقط دستهایش را بیرون آورد و آنها را روی دستهای من گذاشت. تا مدرسه همانطور که سرهایمان به هم چسبیده بود و دستهای او روی دستهای من بود، ماندیم. اگر شرایط اینقدر ناراحتکننده نبود، میتوانستم خیال کنم این لحظات، خیلی شیرین است.»
«ما در جستجوی نمو نگاه کردیم و به آن قسمت رسید که مارلین داشت دنبال نمو میگشت و واقعا ناامید شده بود. آن وقت، دوری به او گفت: «میخوای بدونی وقتی زندگی کلافهت میکنه، چی کار باید بکنی؟ … فقط به شنا کردن ادامه بده. به شنا کردن ادامه بده. فقط شنا کن، شنا کن، شنا کن.» اتلس به من نگاه کرد. او مارلین بود و من دوری و من داشتم به او کمک میکردم شنا کند.
آهسته به او گفتم: «فقط شنا کن.»
«تمام آدمهایی را که در زندگیات دیدهای، مجسم کن. تعدادشان خیلی زیاد است. آنها مثل موج میآیند و جلو و عقب میروند. بعضی از موجها، خیلی بزرگترند. چیزهایی را از عمق دریا با خودشان میآورند و همانجا در ساحل رها میکنند؛ میان ذرات ریز ماسه، آثاری به جای میگذارند که حتی مدتها بعد از آنکه موج عقبنشینی میکند، نشان میدهد امواج آنجا بودهاند. وقتی اتلس گفت: «دوستت دارم»، منظورش همین بود. او میخواست بدانم که من بزرگترین موجی بودهام که او تا به حال با آن برخورد داشته است و من آن قدر چیزها با خودم آوردهام که حتی وقتی موج رفت، تأثیراتم همیشه به جا خواهد ماند.»
«ما چند سال وقت داریم که زندگی کنیم. پس باید هر کاری که میتونیم انجام بدیم که مطمئن بشیم از این سالها نهایت استفاده رو بردیم. نباید وقتمونو برای چیزایی تلف کنیم که شاید یه روزی اتفاق بیفتن یا شایدم اصلا هیچوقت اتفاق نیفتن.»
«فکر میکردم اگر او برود، من میمیرم. اما نمردم. چون او رفت و من هنوز اینجا هستم. هنوز دارم زندگی میکنم. هنوز نفس میکشم، فقط به زحمت.»
«وقتی کمسن و سالتر بودم، همیشه از اینکه اعتراف کنم دفترچهی خاطرات دارم خودداری میکردم زیرا نوشتن خاطرات یک کار کلیشه بود. در عوض، خودم را متقاعد میکردم کاری که انجام میدهم، خیلی باحال است زیرا خاطرهنویسی به شمار نمیرود. من در نوشتن هرکدام از مطالب، یک مجری تلوزیونی به نام الن را خطاب قرار میدادم، هرروز بعد از مدرسه برنامههای او را تماشا میکردم و خودم را متقاعد کرده بودم اگر او مرا بشناسد، خیلی مرا دوست خواهد داشت. تا شانزده سالگی به طور منظم برای او نامه مینوشتم اما این نامهها به شکل خاطراتی بود که دیگران در دفترچهی خاطرات مینوشتند. البته، احتمالا میدانستم آخرین چیزی که الن میخواهد بد دستش برسد، دفتر خاطرات یک دختر ناشناس است و خوشبختانه، هیچ وقت هیچکدام از نامهها را برای او نفرستادم اما دوست داشتم تمام نامهها را خطاب به او بنویسم. برای همین، به این کار ادامه دادم تا اینکه دیگر نوشتن را کنار گذاشتم.»
«میگوید: «هیچوقت آرزو کردی که کاش مردم روراستتر بودن؟»، «یعنی چطوری؟»
«الگوها وجود دارند زیرا شکستن آنها دردناک است. برای تغییر الگویی که به آن عادت داریم، به توانایی تحمل رنج و شجاعت خیلی زیادی نیاز است. گاهی اوقات، به نظر میرسد ادامهی همان روال همیشگی، آسانتر از روبهرو شدن با ترسی شبیه آن است که بالا بپریم در حالی که احتمال دارد دیگر روی پاهایمان فرود نیاییم. مادرم این روال را ادامه داد. من آن را ادامه دادم. اما حالا ما تمامش میکنیم.»
انگشتش را داخل شکاف دیوار گچی فرو میکند، با شستش آن را میتراشد و روی سکو میتکاند. «من احساس میکنم همه، خود جعلیشون رو نشون میدن. همهی ما تو عمق وجودمون خراب و داغونیم. فقط، بعضیامون میتونیم اینو بهتر از بقیه پنهان کنیم.»
«هیچ ازدواجی کامل نیست. گاهی اوقات، لحظاتی هست که هر دو طرف، پشیمان میشوند و من نمیدانم اگر همان بار اول او را ترک میکردم، در مورد خودم چه احساسی پیدا میکردم. او هرگز نباید مرا هل می داد اما من هم کارهایی انجام دادم که چندان افتخارآمیز نبود. اگر همان موقع، او را ترک میکردم، آیا پیمان ازدواجمان را نشکسته بودم؟ در سختی و آسانی. من ازدواجم را به این سادگی خراب نمیکنم.»
«اینکه ما دست آخر، بر روی یک موج سوار نشدهایم، به آن معنی نیست که بخشی از یک اقیانوس واحد نیستیم.»
«وقتی ما خارج گود هستیم، برایمان آسان است که باور کنیم اگر ما بودیم و کسی با ما بدرفتاری میکرد، بدون لحظهای فکر کردن، او را ترک میکردیم. آسان است که بگوییم اگر کسی با ما بدرفتاری میکرد، ما دیگر نمیتوانستیم او را دوست داشته باشیم، در حالی که ما جای آن شخصی نیستیم که آن فرد بدرفتار را دوست دارد.»
«این طبیعت انسان است که یک زخم کهنه را درمان میکند و خودش را برای بستن یک پوستهٔ جدید آماده میکند.»
