در این متن قصد دارم تا یکی از نمایشنامه‌های کمتر پرداخته شده در میان فارسی زبانان را بررسی کنم. آثاری  بسیار تامل برانگیز و تاثیر گذار از نویسنده‌ی شهیر روسی لئونید نیکلایویچ آندری‌یف به نام «زندگی انسان» و «فرمانروای گرسنگان»؛ آندری‌یف که از ترس دستگیری به خاطر فعالیت‌های انقلابی‌اش از فنلاند به آلمان رفته بود این دو اثر را پشت سرهم در سال‌های ۱۹۰۶ و ۱۹۰۷ میلادی تالیف نمود و امید فراوانی داشت تا زندگی انسان در همان سال ۱۹۰۶ میلادی در تئاتر مسکو به روی صحنه برود. دست‌نویس این اثر حتی توسط استانیسلاوسکی کارگردان بزرگ تئاتر روسیه مورد استقبال قرار گرفت اما به دلایل مختلف در اجرای این اثر وقفه افتاد و همین امر موجب شد تا آندری‌یف حق نخستین اجرای اثر را به تئاتر پترزبورگ و کارگردانی فسیوُلود مِه‌یرهولد واگذار کرد و در سال ۱۹۰۷ میلادی برای اولین بار روی صحنه رفت.

  قصد او این بود که در ادامه‌ی این دو اثر، سه نمایشنامه‌ی دیگر نیز به نام‌های «جنگ»، «انقلاب و خدا» و «شیطان و انسان» تالیف کند تا حلقه‌ی فکری و فلسفه‌ی خود را که متاثر از دوران پایانی روسیه‌ی تزاری و قدرت گرفتن جنبش‌های کارگری و خاصه انقلاب کمونیستی به رهبری لنین بود، به تکامل برساند اما هرگز موفق به انجام این امر نشد.  نگاه فلسفی و جهان بینی  آندری‌یف در این دو اثر بسیار تاثیر گرفته از دو اتفاق بزرگ در زندگی آندری‌یف بود. یکی فروکش کردن جنبش‌های انقلابی سال ۱۹۰۵ میلادی و دیگری از دست دادن همسرش در سال ۱۹۰۶ میلادی به دلیل تب زایمان؛ این اتفاقات اندوه سنگینی در او ایجاد کرده بودند و این اندوه و بدبینی پوچ گرایانه به وضوح در شالوده‌ی دو اثر پیش رو نمایان است. اما نویسنده در عین حال به طور کامل خودش را تسلیم محض سرنوشت نمی‌بیند و با وجود این تیرگی که در متن او هویداست، دست به طغیان‌گری می‌زند و به جنگ از پیش شکست خورده با سرنوشت می‌رود.
این متن بر اساس نسخه‌ی انتشارات هرمس که با عنوان زندگی انسان و فرمانروای گرسنگان و با ترجمه‌ی آبتین گلکار منتشر شده، به رشته‌ی تحریر در آمده است. کتاب به دو نمایشنامه تقسیم شده که ابتدا به نمایشنامه‌ی اول یعنی «زندگی انسان» می‌پردازیم.

سرنوشت محتوم و طغیان‌گری ناگزیر انسان

«بدون اختیار به دنبال زمانه کشیده می‌شود و پیوسته همه‌ی پله‌های زندگی بشری را خواهد پیمود، از پایین به بالا، از بالا به پایین. با دید محدود خود، هرگز پله‌ی بعدی را که با پای لرزانش در حال گام نهادن بر آن است نخواهد دید. با دانش محدود خود، هرگز نخواهد دانست روز بعد یا ساعت و دقیقه‌ای بعد، چه برایش خواهد داشت. و در بی خبری کور خویش، فرسوده از پیش بینی‌ها، منقلب از ترس‌ها و امیدها، مطیع و فرمانبردار، حلقه‌ی تقدیر آهنین خود را کامل می‌کند.»

این یک بیانیه‌ی محکم در ابتدای نمایشنامه‌ی زندگی انسان است که آدمی را در مواجهه با سرنوشت محتوم خود قرار می‌دهد. انسان در این مواجهه دو راهکار دارد. یا تسلیم محض آن شود و یا به مبارزه با آن برود. مبارزه‌ای که نتیجه‌ی آن از پیش مشخص است. انسان باید سرنوشت را بپذیرد و به ساز آن برقصد. زندگی انسان ۵ پرده‌ی نمایشی از بدو تولدش تا مرگ اوست. پرده‌ی اول تولد انسان، پرده‌ی دوم عشق و فقر، پرده‌ی سوم نیک بختی، پرده‌ی چهارم شوربختی و پرده‌ی آخر مرگ انسان؛ آندری‌یف در این پنج پرده با زیبایی شاعرانه‌ای زندگی انسان را به صورتی تمثیلی و نمادین به نمایش می‌گذارد و زندگی انسان را به مانند شمعی به تصویر می‌کشد که در دست فردی خاکستری پوش و منفعل به نام «او» قرار گرفته و در بدو تولد انسان فروزان می‌شود و تا زمان کهن سالی‌اش به آرامی و کم سو می‌سوزد و در نهایت در لحظه‌ی مرگ خاموش می‌شود. نمایش در هنگام سوختن این شمع در جریان است و هر پرده‌ی آن بخشی از زندگی انسان را نشان می‌دهد.

کلام نویسنده در این اثر بسیار مرده و خاکستری رنگ است و تمامی شخصیت‌ها، انگاری پیش از تولد انسان به سرنوشت او آگاه‌اند. اینکه این نوزاد تازه متولد شده سرِ آخر خواهد مرد و شمع فروزان زندگی‌اش خاموش خواهد شد. شخصیت‌های فرعی نمایش در دیالوگ‌هایشان به درستی این حقیقت حتمی را به مخاطب القا می‌کنند و در کنار آن حس ترحم آمیزی از شخصیت انسان و زندگی او را در دل خواننده به وجود می‌آورند. و این حس در تمام لحظات نمایشنامه با خواننده همراه خواهد بود.

عشق و تنفر

در این بخش دوست دارم کمی بیشتر به پرده‌ی دوم نمایشنامه‌ی زندگی انسان بپردازم؛ بخشی که حس‌آمیزی بسیار زیادی برای خود من به همراه داشت. انسان در این پرده از نمایش در حالی به تصویر کشیده می‌شود که در کنار همسرش زندگی بسیار سخت و حقیرانه‌ای را تجربه می‌کند. ابتدا همسایگان آنها با دیدی از سر ترحم و تحقیر به آنها می‌نگرند و آنها را به تندی و تیزی فقر، به معنای حقیقی کلمه توصیف می‌کنند و در آخر هم از سر ترحم در نبود آنها در صحنه هدایایی را به آنها ارزانی می‌کنند. شیر و نانی برای خوردن؛ سبزه‌هایی برای بوییدن؛ گل‌هایی برای آراستن؛ روبانی برای زیباتر شدن؛ شاخ و برگی برای زنده‌تر شدن؛ و سیگاری برای دود کردن.
و صحنه با ورود همسر انسان آغاز می‌شود. او که با اندوه فراوان کنار میزی می‌نشیند و غم نان دارد و گرسنگی همسرش او را از درون شکسته است؛ اما با این حال انگار کورسوی امیدی در دل او وجود دارد. همسر انسان معتقد است که خوشبختی روزی به سراغ‌شان می‌آید و اگر به درگاه خدا دعا کنند بالاخره روی سعادت را به خود خواهند دید. اما انسان گرسنه است و چیزی به غیر این را بر نمی‌تابد. او به صحنه می‌آید و هر چه همسرش به او روحیه می‌دهد، آتش جوع آن را به خاکستر بدل می‌کند.

« انسان: همسر کوچولوی من، من غذا می‌خواهم!

همسر انسان: عزیزم، وقتی اینطور دست و پا می‌زنی بیشتر دلت می‌خواهد غذا بخوری. بهتر است بنشینی، من روی زانویت می‌نشینم و تو هم کاغذ برمی‌داری و یک ساختمان قشنگ و خوشگل می‌کشی.

انسان: قوه‌ی تخیل من هم آنقدر گرسنه است که فقط مناظر قابل خوردن می‌کشد! مدتهاست که کاخ‌های من شیه کیک‌های ضخیم با مخلفات چرب و نرم شده‌اند و کلسیاها شبیه کالباس…»

انسان اما از اندوه و اشک‌های روی گونه‌ی همسرش به خودش می‌آید. همسرش گرسنه است ولی دم از دم نمی‌زند و تنها دغدغه‌ی او گرسنگی انسان است. انسان احساس حقارت و ناتوانی می‌کند و از اینکه نمی‌تواند زندگی‌ خود و همسرش را تغییر دهد دچار اندوهی شدید می‌شود. اما در همین هنگام است که بر می‌خیزد و به شکلی استعاری و شاعرانه و با جملاتی حماسی به سان جنگجویی «او» را که در گوشه‌ای از صحنه با شمعی به دست ایستاده به مبارزه می‌طلبد. همسر انسان نیز به او ملحق شده و به مانند یک سلاح‌دار برای مرد سلحشورش به پشت او می‌چسبد و صحنه‌ی ماندگاری را در این پرده از نمایشنامه رقم می‌زند.

پیشنهاد می‌کنم این پرده از نمایشنامه را در حضور معشوقه‌تان برای او بازخوانی کنید تا هر دو غرق در این فضای شاعرانه و در عین حال مبارزه جویانه شوید تا لذتی دو چندان برای شما به ارمغان بیآورد.

خوشبختی و بدبختی کنار یکدیگر

در ادامه‌ی نمایشنامه‌ی زندگی انسان دو پرده‌ی توامان به دوران خوشی و ناخوشی انسان در زندگی‌اش می‌پردازد. انسانی که عشق و فقر را تجربه کرده بدون اینکه ذره‌ای در سرنوشت خود دست داشته باشد به سمت خوشبختی گام برمی‌دارد و آندری‌یف پرده‌ی خوشبختی را به مانند یک جشن با شکوه در قلعه‌ای بزرگ و مجلل که به دست خود انسان ساخته شده به نمایش در می‌آورد. جشنی بزرگ که نوازندگانی در آن می‌نوازند و مهمان‌های زیبارویی در آن مشغول به رقصیدن هستند.

در این بخش از نمایشنامه با تمام آرزوهایی که انسان و همسرش در دوران عشق و فقر با هم به تصویر کشیده‌اند روبرو خواهیم شد و در دوران خوشی آنها سیر می‌کنیم و به شکل زیبایی این بخش از زبان میهمانان انسان روایت می‌شود. تصویری که آن دو با هم برای آینده‌ی خوش خود کشیده بودند، حالا با زاویه‌ی دید مهمانان روایت می‌شود. آنها به شکلی طعنه‌آمیز انگار که باور دارند این شکوه زندگی انسان ابدی نخواهد بود و روزی از بین خواهد رفت، مدام دست به تحسین زندگی انسان می‌زنند. زندگی که در این پرده به نمایش گذاشته شده حتی از گزند پلیدی‌ها نیز دور نیست و مخاطب مدام احساس می‌کند که نباید این طور ادامه داشته باشد و هر آن شوربختی به این قصر باشکوه هم پا خواهد گذاشت.

و اینگونه در پرده‌ی چهارم خوشبختی انسان جای خود را به شوربختی می‌دهد و چه مصیبتی برای انسان بزرگ‌تر و شگرف‌تر از فقدان عزیزانش؟ در این بخش از نمایشنامه انسان و همسرش از آن جلال و جبروت گذشته فاصله گرفته‌اند و دیگر خبری از آن جشن‌های پر سر و صدا و شلوغ با خوراکی‌ها و موسیقی‌های متنوع نیست. آنها دچار فرسودگی شده‌اند و غم و اندوه، در هیبت شخصیت‌هایی فرعی که سرتاسر نمایش در صحنه حضور دارند بر آنها تحمیل می‌شود. آنها در این زمانه از زندگی، فرزندشان را در بستر احتضار می‌بینند و زمانی نخواهد گذشت که او از دنیا برود. حتی پزشکان نیز از نجات او نا امید شده‌اند. اما همسر انسان همان گونه که در پرده‌ی دوم نمایشنامه انسان را به امیدواری تشویق می‌کرد دوباره او را تشویق می‌کند تا برای آخرین حربه نیز که شده به درگاه خدا زانو بزنند و برای نجات فرزندشان دعا کنند. اینبار اما «او» که در کناری از صحنه ایستاده و شمع را در دست دارد، بار دیگر تقدیر و سرنوشت محتوم انسان را به او نمایان می‌کند. فرزند انسان از دنیا می‌رود و اندوه بزرگ و مصیبت او در این پرده به اتمام می‌رسد.

شمع پایان زندگی‌ات را فوت کن!

در پرده‌ی پایانی نمایش فرصت انسان رو به پایان است و شمعی که دست «او» از ابتدای تولد انسان فروزان شده در این لحظه به پایانش رسیده و شعله‌ای ضعیف و آبی رنگ سوسو زنان لحظات پایانی زندگی انسان را به تصویر می‌کشد. در میخانه‌ای زیر زمین شمایل شخصیت‌هایی سیاه و بدریخت و از پا افتاده در حال میخارگی‌اند و پایان زندگی انسان را با تمام دردها و رنج‌ها و زشتی‌ها بیان می‌کنند. در این میان انسان که به سالخوردگی رسیده و همسرش را و نیز همه چیزش را از دست داده در گوشه‌ای از این میخانه نشسته و سرش را روی میز گذاشته است. این پایان زندگی انسان است و نکته‌ی جالب در میان این همه زشتی و ناامیدیِ حاصل از غیرقابل تغییر بودن سرنوشت، این است که انسان در همان آخرین لحظات از سوزش شعله‌های شمع زندگی‌اش سر را از روی میز بلند کرده و دوباره با سرکشی و غروری حماسی آخرین لباس رزمش را به تن کرده و به سمت سرنوشت یا «او» شمشیر می‌کشد و در این لحظه زندگی‌اش به پایان رسیده و شمعش خاموش می‌شود.

« درحالی که انسان سرش را بر روی میز گذاشته، نوازندگان می‌نوازند و دخترکانی سفید پوش دور او می‌چرخند و پیرزنان مدام خطاب به انسان تکرار می‌کنند که:

  • تو الان می‌میری، الان می‌میری، یادت هست؟ یادت هست؟ الان می‌میری!

و ناگهان در همین حال همه چیز خاموش می‌شود. نوازندگان در همان حال که می‌نواختند، خشک‌شان می‌زند. رقصنده‌ها در همان حالت می‌ایستند. انسان بر می‌خیزد و قامت راست می‌کند و با صدایی رسا اما شمرده شمرده و با مکث فریاد سر می‌دهد:

  • سلاح‌دار من کجاست؟ شمشیر من کجاست؟ سپر من کجاست؟ من بی سلاح شدم! به سوی من بشتابید! زودتر! نفرین به…

انسان روی صندلی سرنگون می‌شود و در حالی که سرش به عقب می‌افتد، می‌میرد.

  • سپس فرد خاکستری پوش (او) می‌گوید: سکوت! انسان مرد!

و شمع، در دستان او خاموش می‌شود.»

در تمامی لحظه‌های این نمایشنامه آندری‌یف سعی دارد تا پوچی و بی معنایی زندگی انسان را با زبان و لحنی تلخ و زننده در قالبی اکسپرسیونیسمی به نمایش بگذارد. در زمانی که این نمایشنامه نوشته شده هنوز مبنای فلسفه‌ی پوچ گرایانه در ادبیات به شکل و فرم ادبی امروزی شکل نگرفته بوده، اما آندری‌یف با ظرافتی مثال‌زدنی و با نگاهی بسیار پوچ و خاکستری زندگی انسان را با شکلی طنزگونه، اما تلخ به تحریر در‌آورده است. این نوع از نوشتار از ویژگی‌های اصلی اکسپرسیونیسم است؛ جایی که نویسنده با تشدید جنبه‌های شاعرانه، اغراق، تخیل و دگرگون سازی عمدی و آگاهانه‌ی و تبدیل آن‌ها به ابزار اصلی بیان هنری، اعتراض خود علیه معایب موجود در نظام هستی را بیان می‌کند. نکته‌ی بارز و مثال زدنی این نمایشنامه اما این است که با وجود دیدگاه فلسفی پوچ انگارانه‌ی نویسنده، مقاومتی که مختص وجود انسان است را به شکلی شورانگیز به نمایش می‌گذارد. انسان در واقع می‌داند که هیچ شانسی در برابر تقدیر نخواهد داشت، اما در هیچ لحظه‌ای از زندگی‌اش حتی در اوج ناامیدی و سقوط پا پس نمی‌کشد و همواره دنیا را به مبارزه می‌طلبد. این شاید دیدگاه قابل تاملی برای هر کدام از ما در زندگی باشد و باید با خواندن این نمایشنامه به این باور برسیم که حتی اگر سرنوشت و اتفاقات اطرا‌ف در اختیارمان نیست و اگر نمی‌توانیم در گذر زمان و سختی‌ها و چالش‌هایی که دنیا بر ما تحمیل می‌کند وقفه‌ای ایجاد کنیم، حداقل کاری که از ما برمی‌آید این است که تسلیم نشویم و در مقابل این تقدیر تلخ و شوم بایستیم.

بخش دوم: بررسی نمایشنامه‌ی فرمانروای گرسنگان

تا اینجای مطلب به تفضیل در مورد نمایشنامه‌ی اول کتاب یعنی «زندگی انسان» پرداختیم. اما بعد از این همه زیاده گویی تازه قرار است برویم سر اصل مطلب؛ چرا می‌گویم که این نمایشنامه اصل مطلب است؟ چون تا به حال چیزی به دردناکی این نمایش نخوانده‌ام.  نمایشنامه‌ی فرمانروای گرسنگان که قرار بود بخش اول از یک چهارگانه‌ی نمایشی باشد، اما در ادامه آندری‌یف هرگز نتوانست سه نمایشنامه‌ی دیگر را تکمیل کرده و منتشر کند.

 این نمایشنامه ایده‌ای بود که آندری‌یف در سال ۱۹۰۴ بخشی از آن را در داستان «خنده‌ی سرخ» نوشته بود و طرح کلی این اثر در ذهن او از آن سال به وجود آمده بود. طرح کلی نمایشنامه‌ی فرمانروای گرسنگان در رابطه با قشر کارگر و ضعیفان جامعه است که به طور مدام زیر سلطه‌ی مرفهان جامعه قرار دارند و انگار تمامی تلخی و بزه‌های جامعه در اطراف آنها رخ می‌دهد و هیچ گزندی بر زندگی مرفهان وارد نمی‌شود.

 در پیش درآمد این نمایش با سه شخصیت مواجه می‌شویم. «فرمانروای گرسنگان»، «زمان» و «مرگ»؛ این سه شخصیت با یکدیگر شروع به گفتگو می‌کنند. زمان به فرمانروا می‌گوید که به حرفهایش اعتماد ندارد و او باز می‌خواهد زمان را فریب بدهد و گرسنگان را به کام مرگ بکشاند. اما او اصرار دارد که این بار فرق می‌کند و زمان موعود فرا رسیده و گرسنگان و بی سر و پایان دیگر تسلیم محض سرنوشت‌شان نیستند و این بار می‌خواهند در برابر این ظلم فراگیر بر علیه‌شان به پا خیزند.

اما زمان هنوز به او بی اعتماد است و از سرنوشتی که بارها برای انسان‌ها رقم خورده خسته و غمگین است. او نمی‌خواهد که این شوربختی دوباره تکرار شود و مرگ دوباره بر خیابان‌های شهر حکم فرما گردد، ولی فرمانروا سوگند وفاداری به گرسنگان یاد می‌کند و در مقابل زمان قسم می‌خورد که آنها را به سعادت و بهروزی رهنمون کند. در این میان مرگ نیز حرف‌های فرمانروای گرسنگان را به شکل تلویحی تایید می‌کند و زمان انگار که مجبور است به فرمانروا اعتماد کند. در همین حین در هنگامه‌ی سپیده دم آتشی در شهر زبانه می‌کشد و مرگ انگاری که او را احضار کرده باشند ناپدید می‌شود. زمان به ناچار این بار هم به فرمانروای گرسنگان اعتماد می‌کند و در حالی که او در کنار ناقوس می‌نشیند و فرمانروا در کنار او آرام می‌گیرد، ناقوس زمان به صدا در می‌آید و این شروع یکی از دردناک ترین نمایشنامه‌هایی است که تابه حال خوانده‌ام.

دعوت به شورش کارگران و بی سر و پایان

حال با ترسیم این فضا فردی که به او لقب «فرمانروای گرسنگان» داده‌اند بینوایان را به دور خود جمع کرده و با قامتی مسیح گونه انسان‌های گرسنه و بینوا را به آرامش دعوت کرده و آنها را به روز موعودِ شورش علیه ظالمان بشارت می‌دهد. در صحنه‌ی اول با کارگران مواجه می‌شویم که به سختی کار می‌کنند و در فضایی تاریک و غم‌آلوده با چهره‌هایی گرفته و اندوهگین از زندگی تلخ و دردناک خود گلایه می‌کنند و با پتک‌های سنگین خود بر آهن گداخته می‌کوبند. آنها با نوای پتک‌ها مدام زمزمه می‌کنند که ما گرسنه‌ایم! ما گرسنه‌ایم! ما گرسنه‌ایم! در این زمان فرمانروای گرسنگان وارد صحنه شده و آنها را می‌شوراند تا بر علیه نظم موجود به پا خیزند.

در این صحنه سه کارگر هر کدام از زاویه‌ی دید خود در مورد این شورش سخن می‌گویند. اولی که درشت هیکل است و بسیار تنومند می‌گوید که دیگر توان کار کردن و رنج کشیدن را ندارد و می‌خواهد با پتکش بزند و زمین را مانند گردویی در هم بشکند. دومی اما فرد جوان و به تعبیر فرمانروای گرسنگان شاعری است که شورش را عاری از هرگونه درگیری می‌خواهد. او توصیف می‌کند که از خون سرخ آنها گلی می‌روید که زنی زیبا در آینده می‌تواند آن را به مانند سینه‌ریزی زینتی بر لباس خود بیآویزد. و سومی کارگری کهنسال و بی حال است که مدام نسبت به وعده‌ی فرمانروا ابراز بی‌اعتمادی می‌کند.

او می‌گوید که فرمانروا همان گونه که پدرش را و پدر بزرگش را و دیگر گذشتگانش را به کام مرگ کشانده این بار نیز همین کار را با آنها خواهد کرد؛ و فرمانروای گرسنگان مدام آنها را به آرامش دعوت می‌کند و می‌خواهد که به روز موعود ایمان داشته باشند که بالاخره فرا خواهد رسید. این صحنه مثال بارزی از نگاه نویسنده به وضعیت موجود زمانه‌ی خودش است. آندری‌یف که در آن زمان نگاه بسیار بدبینانه‌ای به وضع موجود در روسیه‌ی تزاری داشت و جنبش‌های انقلابی در سال ۱۹۰۵ به شکست انجامیده بود، در این نمایشنامه برداشت تلخی از این اتفاقات را نمایش می‌دهد. فردی با عنوان فرمانروای گرسنگان نماینده‌ای در میان کارگران و بی سروپایان است که آنها را مدام به شورش دعوت می‌کند و آینده‌ای زیبا را برای آنها ترسیم می‌کند.

اما انگار این فرد بنده‌ی بی چون و چرای اربابان است. فرمانروای گرسنگان وجود دارد تا این مردم را دلخوش به تغییری کند که قرار نیست اتفاق بیافتد. شاید شما در برخی آثار ادبی یا سینمایی نیز دیده باشید که در جوامع بسته که در آن به این شکل اختلاف طبقاتی وجود دارد و تمامی امتیازات متعلق به افراد خاصی است، نمونه‌ای از رهبر یا مقتدا وجود دارد که مردم پایین دست و ضعیف جامعه را مدام به آرامش دعوت می‌کند و به آنها آینده‌ای زیبا اما در واقعیت ناممکن را وعده می‌دهد. او مردمان ستم دیده را همیشه در کنترل خود دارد و نمی‌گذارد که خارج از نظم موجود حرکتی کنند و انگار این همان چیزی است که  بالادستان جامعه از او می‌خواهند. او انگاری دستوراتش را از همان رهبران جامعه دریافت می‌کند تا مردم پایین دست این جامعه را به نظم اجباری سوق دهد.

شاید نمونه‌ای از این مدل را بتوان در فیلمی مثل ‌Snowpiercer اثر پارک چان ووک مشاهده کرد. داستان قطاری که در فضایی آخرالزمانی در حال حرکت است و جامعه‌ای ایزوله را نشان می‌دهد که در آن اختلاف طبقاتی و امکانات بر اساس ثروت انسان‌ها تقسیم شده و مرفهان در واگن‌های جلویی قطار قرار دارند و از تمامی امکانات رفاهی بهره می‌برند، اما طبقه‌ی فرودست در انتهای قطارند و هیچ امکاناتی در اختیار آنها نیست و به بدترین شکل ممکن در قطار زندگی می‌کنند.

حال این فضا را تصور کنید که در این قطار با این همه اختلاف و تبعیض و تضاد، فرودستان رهبری دارند که بسیار کاریزماتیک است و به نوعی مقتدای مردم انتهای قطار است، ولی در واقع او با رهبر ابتدای قطار مدام در ارتباط است و به نوعی با همکاری هم سیاست‌های این جامعه‌ی بسته را رقم می‌زنند تا از شورش پایین‌دستان جلوگیری کنند. در نمایشنامه‌ی آندری‌یف اما این مسأله به وضوح و تلخی تمام به تصویر کشیده شده و خبری از غافلگیری و دراماتیزه شدن ناگهانی یک داستان سینمایی مثل اثر پارک چان ووک نیست.

او در این نمایشنامه از ابتدا تصویر وحشتناکی از این فرمانروای گرسنگان خلق کرده است. قرار نیست امیدی به این مقتدا باشد تا مردم فرودست را نجات دهد. از همان ابتدای نمایشنامه که او با شخصیت مرگ و زمان مکالمه‌ای دارد ما متوجه می‌شویم که او در انتها به توده‌ی مردم پشت می‌کند. در این دو پرده نیز با وجود دعوت او به شورش کارگران و بی سروپایان، انگار که آنها می‌دانند او قرار است به آنها خیانت کند. مردم فرودست زمانی که در پرده‌ی سوم جلسه‌ای برگزار کرده‌اند تا علیه مرفهان شورش کنند، هر چه که در این جلسه هم فکری می‌کنند در آخر به این نتیجه می‌رسند که کاری نمی‌توانند انجام بدهند.

هر راهکاری که در این جلسه پیشنهاد می‌دهند  منجر به بدبختی خود آنهاست. فردی می‌گوید که آبشان را مسموم کنند ولی خود آنها هم از بین خواهند رفت. دیگری می‌گوید که حیوانات باغ وحش را آزاد کنند، اما مرفهان در خانه‌هاشان هستند و نگهبان دارند و تفنگ؛ ولی بی سروپایان هستند که بی پناه‌اند و در معرض درندگی این حیوانات؛ دیگری می‌گوید که آنها را مبتلا به بیماری‌های خودشان کنند، اما آنها تعداد زیادی پزشک و امکانات دارند و هیچ اتفاقی برای آنها نخواهد افتاد.

فرمانروای گرسنگان در این زمان وارد جلسه‌شان می‌شود و آنها را ترغیب به شورش می‌کند، ولی هیچکدام از آنها به حرف‌های او اعتمادی ندارند. این قسمت تلخ و دردناک این نمایشنامه است. جایی که انسان‌های مستأصل و از پا افتاده می‌دانند کاری از دست‌شان برنمی‌آید و با این وجود حتی با اینکه اعتمادی به وعده‌های فرمانروای گرسنگان ندارند، مجبور به پذیرش سرنوشت‌شان هستند.

رقم زدن شورشی که پایان خوشی برای‌شان نخواهد داشت. قسمت جالب این پرده آنجاست که آنها پس از اینکه یک صدا به شورش علیه مرفهان رای می‌دهند، با موزیکی که صدای آن از جشن آنها در ساختمان بالای سرشان می‌آید شروع به رقص می‌کنند و فرمانروای گرسنگان با مرگ به میان جمعیت گرسنگان آمده و شروع به رقصیدن می‌کنند. صحنه‌ای که بسیار نمادین و زیبا به تصویر کشیده شده و خبر از اتفاقاتی هولناک در ادامه‌ی نمایش می‌دهد.

محاکمه‌ی گرسنگان؛ تلخی تهوع‌آور

در پرده‌ی محاکمه‌ی گرسنگان نویسنده هیچ ابایی از این ندارد که حال خواننده را به شدت دگرگون کند. این امر برای برانگیختن حس خواننده تا پایان نمایش ضرورت داشته، اما آیا این شدت از درد و رنجی که در این پرده با آن مواجه می‌شویم زیاده از حد نیست؟ دادگاهی تشکیل شده که تماشاچیان این دادگاه، مردم متعلق به طبقه‌ی مرفه هستند که گویی به جشنی آمده‌اند و لباس‌ها و زیورآلات باشکوه‌شان تفاوت معنادار آنها را با باقی شخصیت‌های صحنه نمایان می‌کند. و متهمان، مردم فرودست و گرسنگان؛ چهار نفر قاضی‌ بی‌ریخت با رداهای سیاه بر تن و در میان آنها قاضی اصلی این دادگاه محاکمه، که کسی نیست به جز فرمانروای گرسنگان؛ در کنار قاضیان این دادگاه «مرگ»  هم در گوشه‌ای نشسته و نظاره‌گر این دادگاه است. متهمان یک به یک وارد می‌شوند و فرمانروا جرمشان را جویا می‌شود. بخشی از این پرده را اینجا می‌آورم تا خودتان بهتر فضای دردناک این دادگاه را تجربه کنید.

« فرمانروای گرسنگان: آقایان و خانم‌های محترم! اجازه بدهید حضورتان را در تالار دادگاه خیر مقدم بگویم. بنا به درخواست شما، که برای ما در حکم قانون است …
– قانون است.
– قانون است.
– قانون است.
فرمانروای گرسنگان: [ادامه می‌دهد]… که برای ما قانون است، اینجا گرد آمدیم تا گرسنگان را به محاکمه بکشیم.
گفت و گوی تماشاچیان:
– چقدر باشکوه!
– باید هم این طور باشد. قضات باید جلب احترام کنند.
– به دماغ قاضی نگاه کنید که چقدر مضحک و خنده دار است. (می‌خندد.)
– شما هنوز خیلی جوانید. باید به دادگاه احترام بگذارید.
– مهم نیست دماغ قاضی چه شکلی است. مهم آن است که عادل باشد و به گرسنگان رحم نکند.
– و گرنه ما قضات دیگری انتخاب می‌کنیم. خودشان هم این را می‌دانند.
– باید به دادگاه احترام گذاشت.
– دادگاه یعنی ما. باید به دادگاه احترام گذاشت.
[گرسنه‌ی اول را وارد می‌کنند؛ پیرمردی ژنده‌پوش با پاهای ناتوان، بر چهره‌اش پوزه بندی مفتولی دیده می‌شود.] فرمانروای گرسنگان: پوزه بندش را باز کنید. چه کار کرده‌ای، گرسنه؟
پیرمرد: دزدی کرده‌ام.
فرمانروای گرسنگان: چقدر دزدیده‌ای؟
پیرمرد: پنج پوط نان دزدیده‌ام، ولی آن را از من گرفتند. من فقط توانستم یک تکه‌ی کوچک از آن را گاز بزنم. مرا عفو کنید، دیگر این کار را نخواهم کرد.
فرمانروای گرسنگان: چطور؟ ارثیه رسیده؟ یا دیگر از غذا خوردن سیر شده‌ای؟
پیرمرد: نه، دیگر نمی‌خواهم. آن را از من گرفتند. فقط یک تکه‌ی کوچک از آن را گاز زدم …
فرمانروای گرسنگان: آخر چطور دیگر دزدی نخواهی کرد؟ چرا کار نکردی؟
پیرمرد: کار نیست.
فرمانروای گرسنگان: بچه‌هایت کجا هستند، گرسنه؟ چرا آنها نانت را نمی‌دهند؟
پیرمرد: از گرسنگی مرده‌اند.
فرمانروای گرسنگان: پس چرا نخواستی خودت هم مثل بچه‌هایت از گرسنگی بمیری؟
پیرمرد: نمی‌دانم. دلم خواست زنده بمانم.
فرمانروای گرسنگان: زندگی به چه درد تو می‌خورد، گرسنه؟
صدای تماشاچیان: واقعا هم، اینها برای چه زنده‌اند؟ سر در نمی‌آورم.
– برای اینکه کار کنند.
– و وقتی کار تمام شد؟ ما که نمی‌توانیم تا ابد به آنان کار بدهیم!
– برای آنکه خدا را شکر کنند و این باور را در ذهن مردم بیاندازند که زندگی…
– البته فکر نکنم اینها خیلی هم خدا را شکر کنند.
– اگر می‌مرد بهتر بود.
– پیرمرد کسل‌کننده‌ای است. ریختش را ببین!
فرمانروای گرسنگان: [ می‌ایستد] و اینک، آقایان محترم، ما وانمود می‌کنیم که داریم فکر می‌کنیم. آقایان قضات، لطفا قیافه‌ی متفکرانه بگیرید.
[ به سمت مرگ رو می‌کنند و احترام می‌گذارند و خطاب به او می‌گویند]: فرمایش شما…
مرگ: [ با خشم مشتش را روی میز می‌کوبد و فریاد می‌زند]: محکوم است، به نام شیطان!
فرمانروای گرسنگان: گرسنه، محکوم شدی.
پیرمرد: رحم کنید!
فرمانروای گرسنگان: پوزه بندش را ببندید. گرسنه‌ی بعدی را بیاورید.
[تماشاچیان در حال بیرون رفتنِ پیرمرد صحبت می‌کنند.] – برای چه زنده است؟
– بهتر است بمیرد.
– این را بهش بگویید.
-بمیر پیرمرد، بمیر! »

این فضای رنج‌آور در این بخش از نمایش نشان می‌دهد که جامعه به چه شکل مملو از بی‌عدالتی است و انسان‌های گرسنه کسانی هستند که پای میز محاکمه می‌نشینند و بر اساس قانون، یعنی خواست و دلخواه  بالادستان جامعه با آنها برخورد می‌شود. شاید در این نمایشنامه شما بتوانید هم‌ذات‌پنداری زیادی نسبت به فضای حاکم بر این جامعه‌ی نمادین پیدا کنید. یکی از خاصیت‌هایی که اثر آندری‌یف دارد این است که چون تاریخ‌مند نیست و به طور کاملا نمادگرایانه به یک جامعه‌ی رو به انحطاط می‌پردازد، خواننده می‌تواند این فضا را با برداشتی شخصی درک کند و آن را در فضای اجتماعی زیسته‌ی خود بازتجربه نماید. سعی نویسنده در این بخش این بوده که نگاه خواننده را نسبت به فضای حاکم به شدت کانالیزه کند تا مقدمات شورش را در پرده‌ی بعدی فراهم کند. شورشی که حتی اگر محکوم به شکست باشد هم انگار باید اتفاق بیافتد. چون دیگر راهی برای گرسنگان نمانده است. یا مرگ سراغ‌شان خواهد آمد یا باز هم مرگ!

شورش گرسنگان/ سردرگمی مذبوحانه‌ی بالادستان

در پرده‌ی ماقبل آخر نمایش، شورش اتفاق می‌افتد. فرودستان خشمگین فریاد می‌زنند و به آتش می‌کشند و به سمت گردهم‌آیی بالادستان در حرکت‌اند. تشویش و اضطراب آنها را فرا گرفته است، اما باز در مکالمات آنها ترحم و تحقیر فرودستان توسط آنها را مشاهده می‌کنیم.

 آنها حتی در این لحظات که در معرض خطر قرار دارند هم گرسنگان و بی سروپایان را مورد تمسخر و تحقیر قرار می‌دهند و به شکلی زننده به آنها معترض‌اند که چرا شورش کرده‌اند و سرنوشت آنها همین زندگی است که دارند و باید همان‌گونه زندگی کنند و لاغیر.

آنها مضطرب‌اند و دختری سیاه پوش در میان آنها که در پرده‌های پیشین نیز انگار متفاوت از دیگران فکر می‌کرد و حتی طرفدار گرسنگان هم بود، آنها را دعوت به زدن موسیقی و رقص می‌نماید. و بالادستان مدام او را دیوانه خطاب می‌کنند. حال در این میان فرمانروای گرسنگان وارد می‌شود و به مرفهان انزار می‌دهد که شورشیان در راهند و او هرکاری که توانسته انجام داده تا جلوی آنها را بگیرد و در این امر موفق نشده است. تا اینکه مهندسان وارد می‌شوند و بشارت می‌دهند که توپ‌ها و مهماتی برای مقابله با شورشیان تدارک دیده‌اند.

آنها سعی دارند تا شورش را سرکوب کنند و در این میان فرمانروای گرسنگان نیز به آنها امید می‌دهد که نجات خواهند یافت و زمانی که مرفهان هراس‌مند به او طعنه می‌زنند و او را خیانت کار خطاب می‌کنند، او می‌گوید که در هر حال فرمانروای گرسنگان نوکر بی چون و چرای آنهاست و همواره در خدمت آنها عمل خواهد کرد. و این شورش با آن توپ‌ها و مواد منفجره‌ای که مهندسان از آنها استفاده کرده بودند، به پایان می‌رسد.

دریایی از خون و جسد مردگان گرسنه! صحنه‌ای دردناک و منزجرکننده! فضای این پرده از نمایشنامه با ظرافت خاصی کوته‌ نظری و حماقت طبقه‌ی بالادست را به نمایش می‌گذارد. گفتگوهایی که این افراد با هم دارند نشان دهنده‌ی این است که هیچ کدام‌شان از فرودستان گرسنه بالاتر و برتر نیستند و با تمام دانش و ثروتی که دارند، درست مثل همان احمق‌های پرده‌ی سوم‌اند که جلسه‌ای برای پیدا کردن راهکارهای شورش علیه‌شان برگزار کرده بودند.

دیدگاهی که نویسنده در این بخش دارد واقعیتی است که تا به امروز هم در جوامع بشری قابل مشاهده است. اینکه در اغلب اوقات چیزی که میان انسان‌های شناخته شده و توان‌مند با فرودستان و ضعیفان جامعه فاصله می‌اندازد، برتری ذاتی و خدادادی آنها نیست و چه بسا اگر جای آنها را با هم عوض کنیم هیچ تغییری در جامعه رخ نمی‌دهد. چون آنها کاملاً شبیه هم‌اند.

پرده‌ی آخر؛ آخرین رژه‌ی مردگان!

چقدر این پرده‌ی آخر آدم را به یاد خاطرات تلخ می‌اندازد. شاید جایی در این زمانه ما هم این پرده‌ی آخر را عمیقا زیسته‌ایم، درد کشیده‌ایم و با دیدن تصاویر دردناکی گریسته‌ایم. نگاه نویسنده در این بخش اما امید بخش است. با اینکه انگار راه نجاتی نبود و شورش شکست خورد، امید هنوز هم جریان دارد.

جایی که مرفهان فاتح در سپیده دمی منتهی به طلوع خورشید روی تپه‌ای که توپ‌ها و مهمات بر روی آن قرار دارند، مشرف به اقیانوسی از اجساد گرسنگان و بی سروپایان با هم صحبت می‌کنند. آنها مدام از این شورش ابراز انزجار می‌کنند و حتی مردگان را سرزنش می‌کنند. فضای مکالمات فاتحان در این پرده بسیار دردآور و خشمگین کننده است. حس اینکه بر اجساد مردگان قدم می‌زنند و با انزجار و تمسخر در مورد آنها سخن می‌گویند خواننده را منقلب و عصبانی می‌کند. من خودم در این بخش از نمایشنامه حسی مملو از نفرت، خشم و اندوه را تجربه کردم.

در انتهای نمایش اما قسمتی فوق‌العاده قرار دارد که آن را مستقیم در این متن می‌آورم جایی که فرمانروای گرسنگان بعد از دو شبانه روز بی حرکت ایستادن و بدون اینکه سخنی بر زبان بیاورد، بالاخره تصمیم می‌گیرد تا در برابر اجساد مردگان سخن بگوید :

« فرمانروای گرسنگان: [از حالت بی حرکت خود خارج می‌شود.، دست را به سوی مردگان دراز می‌کند و با صدایی آهسته و فروخورده شروع به صحبت می‌کند] چه حاصلتان شد دیوانه‌ها؟ کجا داشتید می‌رفتید؟ به چه امید داشتید؟ با چه می‌خواستید مبارزه کنید؟ ما توپ داریم، ما دانش داریم، ما قدرت داریم، ولی شما چه دارید لاشه‌های نگون‌بخت؟ حالا روی زمین افتاده‌اید و با چشمان بی‌جانتان به آسمان می‌نگرید؛ آسمان هیچ پاسخی به شما نخواهد داد. همین امشب هم زمین سیاه شما را در هم می‌بلعد و آنجا که شما را خاک می‌کنند، علف پر قوتی خواهد رویید و ما آن را به چارپایان خود خواهیم داد. همین را می‌خواستید دیوانه‌ها؟
صداهای شادمان: کجا داشتید می‌رفتید؟ چه حاصل‌تان شد؟ الان زمین سیاه شما را می‌بلعد. گورکن‌ها دارند می‌آیند. دارند بیل‌ها را می‌آورند. بروید به قعر زمین، دیوانه‌ها! وای بر مغلوبان! وای بر مغلوبان!
فرمانروای گرسنگان: برای چه مردید؟ برای چه؟ دارند بیل می‌آورند، دارند به سراغ‌تان می‌آیند، سریعتر! به خود بیایید، برخیزید، با شما هستم، تکانی به خودتان بدهید. نمی‌توانید؟ آرام گرفته‌اید؟ مرگ لگام بر دهانتان زده است؟ بله، «مرگ» آهنگر بزرگی است و گسستن غل و زنجیر او در توان شما نیست! و من شما را، ای لاشه‌های حقیر و نگون‌بخت، فرزندان خود می‌نامم.
فریادهای شکوه‌مند فاتحان: وای بر شکست خوردگان.
فرمانروای گرسنگان: پسرم، پسرم. تو که آن‌طور فریاد می‌کشیدی، چرا سکوت کرده‌ای؟ دخترم، دخترم، تو که چنان نفرت عمیق و شدیدی در سینه داشتی، تو که تیره‌بخت‌ترین انسان روی زمین بودی، بلند شو دیگر. از خاک برخیزید! غل و زنجیرهای نادیدنی«مرگ» را در هم بشکنید. برخیزید! شما را به نام «زندگی» سوگند می‌دهم! سکوت کرده‌اید؟ پس شما را…
[ناگهان حرکتی مبهم در دشت مرده آغاز می‌شود؛ صدای خشک استخوان‌ها درهم شکسته، صدای خراشیدن پیگیر زمین با ناخن‌های تیز بی‌جان.  فاتحان با وحشت گوش فرا می‌دهند. غریوی از هزاران آوا، گویی برآمده از زیر زمین، دور و خفه پاسخ می‌دهند:] – ما باز هم می‌آییم. ما باز هم می‌آییم. وای بر فاتحان.
فرمانروای گرسنگان: چه می‌شنوم؟
غریو مردگان در دوردست:  ما باز هم می‌آییم! ما باز هم می‌آییم! وای بر فاتحان!
هراس فاتحان: مرده‌ها بلند می‌شوند! مرده‌ها بلند می‌شوند! دنبال‌مان می‌کنند! سریع‌تر! بدوید! بدوید! مرده‌ها بلند می‌شوند! »

و این آخرین سخن مردگان است! انگار چرخه‌ای تاریخی دوباره رقم خواهد خورد. انسان‌هایی که به این دنیا می‌آیند و رنج می‌کشند و برای رهایی از این رنج طغیان می‌کنند و در آخر دوباره مغلوب این دنیا خواهند شد. تنها چیزی که باقی می‌ماند این جمله است که از زبان مردگان به گوش می‌رسد.
« ما باز می‌آییم! ما باز خواهیم آمد!»

دسته بندی شده در: