نقد و بررسی کتاب آدمی، یک تاریخ نویدبخش اثر روتخر برخمان

کتاب «Humankind: A Hopeful History» اثر روتخر برخمان نویسنده محبوب هلندی است که در سال ۲۰۱۹ منتشر شد. او پیش این نیز در سال ۲۰۱۴ با کتاب «آرمان‌شهری برای واقع‌گرایان» ما را به تصور جهانی ایده‌آل فراخوانده بود که آدم‌ها در آن با رضایت بیشتر، سختی کمتر و در اوج خلاقیت زندگی می‌کنند. اما برخمان اینبار با ایده‌ای جنجالی و با کتابی به مراتب حجیم‌تر به سراغ ما آمده است.

در این مطلب ابتدا با محتوای کلی کتاب آشنا می‌شویم و سپس نقد کوتاهی بر آن خواهیم داشت.

شواهدی بر خوب بودن انسان‌ها

شما چه فکر می‌کنید؟ آیا انسان موجودی ذاتا مهربان و خیرخواه است یا منفعت‌طلب و خونریز؟ برخمان کتاب را با این پیشفرض شروع می‌کند که دیدگاه رایج در مورد انسان، خودخواهی و ذات پلید اوست. نویسنده، دیدگاه دو تن از فیلسوفان بزرگ،‌ یعنی توماس هابز و ژان ژاک روسو را در مقابل هم قرار می‌دهد و اذعان می‌کند که جهان امروزیِ ما طبق ایده هابز شکل گرفته و اداره می‌شود. یعنی اگر انسان‌ها را به حال خود رها کنیم، همدیگر را می‌درند و به وضعیتِ «جنگ همه علیه همه» می‌رسیم. در مقابل، روسو معتقد است که ذات انسان، بد نیست، مگر اینکه تحت شرایطی وادار به پلیدی شود و این کتاب، تلاشی‌ست امیدبخش برای دفاع از ذات‌ نیک انسان که از زوایای گوناگونی از جمله تاریخی، سیاسی، باستان‌شناسی، تکاملی، روانشناسی و… این موضوع را مورد بررسی قرار می‌دهد.

مدارک تاریخی و زیستی

برخمان با آوردن مثال‌‌های تاریخی از همدلیِ انسان‌ها، خواننده را به فکر وامی‌دارد. او از بمباران لندن در جنگ جهانی دوم می‌گوید. جایی که هیتلر انتظار داشت انگلیسی‌ها زیر آتش شدید آلمان، شورش کنند و زمینه‌ی آشوب و شکست انگلستان فراهم شود. اما به عکس، این بمباران باعث افزایش همبستگی و همدلی میان مردم شد. همچنین در بخشی دیگر به کم بودن آمار شلیک مستقیم سربازان در میدان جنگ اشاره می‌کند. جایی که بیشتر کشتارها از طریق بمباران و از راه دور انجام می‌شود و انسان در مقابل کشتارِ همنوعانش از خود مقاومت نشان می‌دهد. چرا که نمی‌تواند دردِ یک انسان دیگر را از نزدیک ببیند.

طبق نخستین نقاشی‌ها بر دیوار غارها، هرآنچه که از کشتارهای وسیع در تاریخ نوع بشر می‌شناسیم، مربوط به پیش از شروع عصر کشاورزی (ده هزار سال پیش) است. به این ترتیب آنچه باعث شده است که انسان‌ها به جان هم بیفتند، در واقع همین کشاورزی و یکجانشینی بوده که سرآغاز شکل‌گیری تمدن است. مطابق متن کتاب، آماری که کاهش نرخ مرگ‌ومیر، جنگ‌ها و قتل‌ها را در عصر حاضر نشان می‌دهد، آماری گمراه‌کننده است. چرا که اساسا اگر تمدن نبود، اصلا شاهد این جنگ‌ها و بیماری‌ها نبودیم که بخواهیم برای کاهشش تلاش کنیم. پیش از عصر کشاورزی که انسان‌ها به صورت شکارچی-گردآورنده زندگی می‌کردند، این حجم از جنگ و خونریزی، بی‌سابقه بود.

اجداد ما به کمک مکانیزم‌هایی مثل شرم و خجالت که فقط در گونة انسان دیده می‌شود، غرور و تکبر را کنترل می‌کردند و افرادی را که با منفعت‌طلبی به دنبال انباشت قدرت برای خود بودند طرد می‌کردند. به این ترتیب، از ایجاد دودستگی و نزاع جلوگیری می‌شد. اما پس از یکجانشین شدن انسان و ایجاد مسأله حقوق مالکیت، این نزاع‌ها به طور غیرقابل کنترلی افزایش یافت.

از سوی دیگر، نظریه تکامل هم بر این موضوع صحه می‌گذارد که آن صفتی که بیشترین تاثیر را در بقای گونه انسان داشته، نه قدرت جسمانی گونه انسان بوده، نه شرارت و نه هوش. بلکه صفات مهربانی و توانایی ایجاد ارتباط با همنوع بوده که باعث پیروزی انسان در تنازع بقا با سایر گونه‌ها شده است.

سیاست و رسانه

سپس کتاب به سمت مسائل سیاسی می‌رود و اثرات نظام سرمایه‌گرایی و تبلیغات رسانه‌ای را نیز بر ذهنیت انسان‌ها بررسی می‌کند. جایی که ترویج ایده «بد بودن ذاتی انسان» به نفع سرمایه‌داران و قدرت‌هاست. چرا که وجود دولت‌ها و پادشاهان را به عنوان «لویاتان» برای نظارت بر اجتماع، تامین امنیت و جلوگیری از جنگ، توجیه می‌کند.

از آن گذشته، می‌دانیم که نوعی بدبینیِ ذاتی در وجود انسان‌هاست که مثل یک زنگ خطر برای فرار، به بقای این گونه در طول تاریخ تکاملی‌اش کمک کرده است. اما امروزه رسانه‌‌ها و خبرگزاری‌ها با سوءاستفاده از این بدبینی ذاتی، می‌توانند توجه مخاطبان را به هر سمتی که بخواهند بکشانند. وقتی بیشترین بازدید و جذابیت، از آنِ اخبار جنگ و حوادث باشد، طبیعتا برای رسانه‌ها بهتر است که با سانسورِ اتفاقات خوب و امیدبخش، همواره بدترین برداشت‌‌های ممکن را به مردم گزارش کنند و روشن است که ایده بد بودن انسان‌ها به مراتب جذاب‌تر از خوبی و مهربانی‌ست.

چنین رویکردهایی به طور واضح باعث ایجاد نوعی سوگیری در گزارش مطالعات علمی نیز می‌شود. نویسنده به پژوهش‌های جغرافی‌دان و نویسنده معروف، جَرِد دایموند اشاره می‌کند که نوعی غرض‌ورزی و خطای محاسباتی در گزارش‌هایش دیده می‌شود. گویا نتایج بسیاری از پژوهش‌های علمی، به خاطر پیشفرض‌های ذهنی مجریانِ آزمایش، قابل استناد نیستند.

در فصل‌هایی از کتاب به آزمایشات معروفی همچون آزمایش «شوک میلگرام» و آزمایش «زندان زیرزمین دانشگاه استنفورد» اشاره می‌کند که به طور نگران‌کننده‌ای تلاش دارند با گزارش‌های گمراه کننده، واقعیت را واژگونه جلوه دهند و ذهن مخاطب را منحرف کنند. آزمایش‌های معروفی که سال‌های سال است در دانشگاه‌ها به عنوان منابع معتبر به دانشجویان تدریس می‌شود. گویا مجریان این آزمایش‌ها که به خاطر این دست تحقیقاتشان به شهرت و ثروت دست پیدا کرده‌اند، از اثبات ایده «خوب بودن ذاتی انسان» واهمه داشته‌اند. چرا که این ایده‌ها خریدار ندارند. آنچه قابلیت پخش شدن در رسانه‌ها را دارد و می‌تواند نظر مردم را جلب کند، اخبار و ایده‌های بد و استرس‌زاست.

به شخصه موقع مطالعه‌ی این بخش از کتاب، دو نگرانی داشتم. یک اینکه گویا راه گریزی از دیکتاتوری رسانه نداریم و دیگر حتی نمی‌توان به پژوهش‌های علمی نیز اعتماد کرد. دو اینکه به این ترتیب به حرف‌های برخمان در این کتاب هم نمی‌توان چندان اعتماد کرد!

نقد و بررسی

این کتاب متنی روان و روایتی جذاب دارد و سرشار از مطالب مفیدی‌ست که با نگاهی به قسمت مراجع که بخش بزرگی از انتهای کتاب را تشکیل می‌دهد می‌توان به دقت و اعتبارشان پی برد. با وجود اینکه از خواندن این کتاب لذت بردم، اما در بعضی بخش‌ها احساس کردم نویسنده در حال دست و پا زدن و اصرار بیش از حد برای اثبات نظریه‌اش است. این موضوع را می‌توانید در بخش ماجرای قتل دختر آمریکایی، کاترین سوزان جنوِز ببینید. جایی که تمام توجیهات نویسنده، چیزی از خشونت ماجرا کم نمی‌کند.

در بخش‌های دیگری از کتاب نیز نارسایی‌هایی قابل مشاهده است که در زیر به اختصار به آنها می‌پردازیم.

  1. پیشفرض سخت‌گیرانه

با اینکه می‌توان رایج بودن ایده منفعت‌طلبی و بدیِ انسان‌ها را قبول کرد، اما تاکید نویسنده بر این موضوع کمی بیش از حدِ معمول است. طوری که به هنگام بحث با دوستانم در مورد کتاب، نخست می‌پرسیدم که آیا واقعا آنها هم نظرشان این است که انسان موجود بدی است و اگر کنترلی بر او نباشد، به سمت تجاوز و غارت می‌رود؟ پاسخ‌هایی که می‌شنیدم حاکی از آن بود که این نگرش، چندان هم رایج نیست و شاید دلیل این موضوع را بتوان در جغرافیا و فضای اجتماعی محل زندگی نویسنده جست. آنطور که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.

  1. عدالت یا آزادی؟ یا هر دو؟!

نویسنده در هلند زندگی می‌کند. جایی در قلب اروپا که حال و هوایی سوسیال‌گونه دارد و دولت رفاه با نرخ بالای مالیاتش باعث می‌شود که گرچه از نظر محدودیت و نظارت، مانند سیستم کمونیستی در چین نباشد، اما مانند سیستم سرمایه‌داری آمریکا نیز نباشد.

نویسنده در جای‌جای کتاب به آزادی و آرامش بیشتر و خشونت کمتر انسان‌ها پیش از عصر کشاورزی اشاره دارد. برای او هم عدالت ارزشمند است و هم آزادی. چیزی که شاید در دنیای متمدن امروز ممکن نباشد. زیرا برای برقراری عدالت و برابری، نیاز به وجود دولت است که این خود به افزایش نرخ مالیات و سلب آزادی اقتصادی منجر می‌شود و ریسک تمرکز قدرت و ایجاد استبداد را بالا می‌برد. همانگونه که فصلی از کتاب به تاثیر جایگاه قدرت بر ایجاد فساد و خشونت اختصاص دارد. ولی گویا انسان‌ها در عصر شکارچی-گرداورندگی به آزادی و عدالت بیشتری به طور همزمان دسترسی داشتند.

تفکرات چپ در لابه‌لای حرف‌های نویسنده، آنجا آشکار می‌شود که سرمایه‌داری را مساوی با منفعت‌طلبی و اختلاف طبقاتی می‌داند. از نظر برخمان سرمایه‌داری، مدافع نگرش هابزی و مروج ایده بد بودن ذاتی انسان‌هاست. غافل از اینکه در نقطة مقابل، سوسیالیسم و کمونیسم را هم می‌توان مدافع هابز دانست. چرا که پذیرشِ بد بودن انسان‌ها، نیاز به ایجاد دولت و نظارت بر انسان‌ها را توجیه می‌کند که منجر به نابودی آزادی می‌شود.

از طرفی نویسنده به این اشاره نمی‌کند که دستیابیِ توأمان به عدالت و آزادی در دوران کهن، به قیمت عدم توسعه بوده است. چرا که بسیار از پیشرفت‌ها و اختراعات، پس از یکجانشین شدن انسان‌ها محقق شد. در واقع تمدن در کنار توسعه، با خود جنگ‌ها و کشتارهایی را آورد که خودش نیز برای کاهش آن، راه حل‌هایی را پیشنهاد داد که باعث بهبود اوضاع در قرن‌های اخیر شد. به گونه‌ای که می‌توان به آینده امیدوار بود.

  1. ذات انسان دقیقا چیست؟

برخمان به دنبال اثبات پاکی یا دست‌کم پلید نبودن ذات انسان است بدون اینکه در ابتدا تعریف کند که اصلا منظور از ذات، دقیقا چیست. شاید منظور، گونه نخستی‌ها یا انسان‌های اولیه باشد. همانطور که در بخشی از کتاب، می‌نویسد که ما تنها دو راه قابل اعتماد برای بررسی ذات انسان‌های اولیه داریم:

۱. بررسی فسیل‌ها
۲. بررسی اقوام بومیِ کنونی که کماکان به صورت کوچ‌نشینی زندگی می‌کنند. البته او کمی جلوتر راه دوم را هم مناسب نمی‌بیند. چون بالاخره اقوام کنونی تحت تاثیر تمدن‌های حال حاضر قرار گرفته‌اند و حاوی اطلاعات خالصی نیستند.

اما باز هم مشکلی حل نمی‌شود. چرا که امکان دارد ذات انسان پدیده‌ای ثابت نباشد. یعنی در طول زمان، یا بسته به جغرافیا و یا حتی از فردی به فرد دیگر تغییر کند. به طور مثال قبایل آسیایی صلح‌طلب‌تر و قبایل آفریقایی خشن‌تر باشند یا ذات انسان‌ها به لحاظ تکاملی در طول زمان به سمت خشونت رفته باشند. در اینصورت شاید منظور برخمان میانگین تمایل به خشونت در انسان‌هاست. همانطور که او اشاره می‌کند پیش از عصر کشاورزی نیز شاهد جنگ‌ها و کشتارهای محدودی هستیم. اما در مجموع نسبت به امروز کمتر بوده است.

  1. همه چیز زیر سر تکامل!

در بخشی از کتاب به هورمون اکسی‌توسین اشاره می‌شود که مانند شمشیری دولبه است. از طرفی همدلی و محبت بین افراد قبیله را افزایش داده و از طرفی باعث ایجاد بیگانه‌هراسی نسبت به غریبه‌ها می‌شود که می‌تواند عامل جنگ و نزاع باشد. حال اگر بپذیریم که این هورمون بخشی از وجود و ذات انسان است، پس به ناچار باید این را هم بپذیریم که ذات انسان گرایش به خشونت دارد و این خلاف میل نویسنده کتاب است! همچنین است میل به قدرت که آن هم در وجود انسان است و باعث فساد می‌شود.

از طرفی اگر برخمان تمایل داشته باشد که تقصیر قتل و غارت در طول تاریخ بشر را به گردن تمدن بیاندازد، باز هم باید بگوییم که رفتن به سوی یکجانشینی هم بخشی از سیر طبیعی و تکاملی بوده است که ذات انسان به آن تمایل پیدا کرده. پس باز هم می‌رسیم به پلیدیِ ذات انسان!

هرچند می‌دانیم که تمدن، به عنوان نوعی انطباق با محیط، گونه انسان را قوی‌تر و بقایش را تضمین کرد و این یعنی همان مفهوم تکامل. گویا از نظر سازوکار طبیعت در آن برهه از تاریخ، ایجاد تمدن به قیمت افزایش جنگ و خشونت، راهکاری غم‌انگیز ولی بهینه برای بقای گونه انسان بود و او درحالی به سمت تمدن حرکت کرد که به بخشی از نتایج آن تمایل نداشت و عامل تحقق خشونتی شد که به آن راغب نبود و این، احساسی متناقض را در انسان برمی‌انگیزد.

  1. بالاخره نتیجه آزمایش میلگرام چه شد؟

این بخش از کتاب، با وجود افشای پشت پرده آزمایشات میلگرام، دارای نارسایی و تناقض جالبی است. با وجود مداخلات میلگرام و دستیارانش که اعتبار آزمایش را کم می‌کند، برخمان باز هم نتایج آن را نگران‌کننده و نشان‌دهنده خشونت انسان‌ها نسبت به هم می‌داند و به دنبال پاسخ این پرسش است که چرا کماکان ۵۰ درصد از شرکت کنندگان، حاضر می‌شوند به یک انسان دیگر تا رسیدن به نقطة مرگ (450 ولت) شوک وارد کنند.

نهایتا به این نتیجه می‌رسد که انسان‌ها با تصور اینکه با انجام این کار در حال کمک به علم هستند حاضر شدند هم‌نوع خود را آزار دهند. در واقع خوب بودن ذاتیِ انسان‌ها آنها را به دردسر انداخته است. در واقع خوبی، منجر به بدی شده و این یکی از همان تناقض‌های دوست داشتنی است! اما از نظر نویسنده، این مشکل از ذات انسان نیست. بلکه مشکل از آن سیستمی است که انسان را در این شرایط قرار داده. گویا برخمان به طور ملموسی تلاش دارد تا به هر قیمتی ذات انسان را تبرئه کرده و تقصیر را گردن یک عامل بیرونی بیاندازد. (نمی‌دانم چرا این رویکرد، مرا به یاد دیکتاتورهایی می‌اندازد که برای بقای خود نیاز دارند که یک دشمن خارجی برای خود بتراشند!)

علاوه بر این برخمان خود در ادامه اذعان می‌کند که آزمایش میلگرام بارها در زمان‌ها و مکان‌های مختلف با نتایج مشابه تکرار شده. اما در کمال تعجب در ادامة کتاب هیچ استدلالی برای توجیه نتایج آن پژوهش‌ها ارائه نمی‌دهد.

چرا این کتاب را دوست دارم؟

این کتاب، نوشته‌ای همه‌جانبه و جامع است که در آن تلاش شده که یک موضوع را از تمام جوانب ممکن بررسی کند که از این نظر، تحسین‌برانگیز است. همچنین با متنی امیدوارکننده، روحیه‌بخش و مثبت‌نگر روبرو هستیم که ایجاد نگرشی تازه را در ذهن خواننده ممکن می‌کند. همچنین این مطالب به زبانی جذاب نگاشته شده است.

از طرفی بخش‌های زیادی از کتاب آدمی، یک تاریخ نویدبخش، خصوصا بخش مربوط به افشای نادرستیِ مطالعات و آزمایش‌های علمی، بسیار آموزنده و جذاب است و به درستی در خدمت ایده اصلی کتاب به کار گرفته شده است. در مجموع، حتی اگر برخمان نتوانسته باشد ایده خوب بودن ذاتی انسان را ثابت کند، دست‌کم در اثبات بد نبودن ذاتی انسان موفق عمل کرده و ادله قابل قبولی ارائه کرده است.

دسته بندی شده در: