کتاب کوکورو در ظاهر از رابطهی یک دانشجوی جوان با مردی منزوی شکل میگیرد که راوی یعنی دانشجوی جوان او را استاد مینامد. این رابطه در ابتدا و به تدریج از یک کنجکاوی ساده شروع میشود و سپس فراتر از این میرود و به جستجویی برای فهم گذشتهی استاد، احساس گناه و تنهایی عجیبش تبدیل میشود. دانشجوی جوان( که تا پایان داستان اسمش را نمیفهمیم) میخواهد بداند چرا استاد مدام از مردم فاصله میگیرد، چرا به هیچ دوستی اعتماد ندارد و چرا زندگی آرام او در کنار همسرش با اندوهی دائمی همراه است.
پاسخ این پرسشها تا قسمت پایانی داستان به تعویق میافتد و همین تأخیر در ارائهی جزئیات داستانی، ساختار رمان را به سمت شناخت انسان سوق میدهد و خوانندهی کتاب هنگام مطالعه تلاش میکند با تحلیل رفتار شخصیتها این گره داستانی را خود پیدا کند و همین امر باعث میشود که هنگام خواندن داستان شدیداً درگیر جزئیات باشیم و از تک تک مکالمات و رخدادهای داستان به دنبال سر نخی بگردیم. ما ابتدا رفتار شخصیتها را میبینیم و تنها جلوتر از آن، شاید با اعتراف یا حادثهای ناگهانی، به علت آن رفتارها نزدیک شویم.
عنوان «کوکورو» در زبان ژاپنی فقط به قلب جسمانی اشاره ندارد و میتواند ذهن، احساس، باطن و بخش پنهان شخصیت را نیز در بر بگیرد. رمان نیز حقیقت انسان را در اعمال آشکار خلاصه نمیکند و میان رفتار بیرونی و انگیزه درونی شخصیتها فاصله میگذارد. استاد از بیرون مردی مؤدب، تحصیلکرده و کمحرف است، اما در دروناش دادگاهی دائمی در حال برگزاری است. راوی جوان نیز ظاهراً مشتاق دانستن حقیقت است، ولی اشتیاق او همیشه از همدلی خالص او سرچشمه نمیگیرد. بخشی از این کنجکاوی، میل به تصاحب راز استاد است؛ رازی که استاد در انتها در نامهاش به شخصیت راوی داستان اشاره میکند که باید با خود به گور ببرد، اما اشتیاق او نسبت به دانستن این راز و حسن نیت دانشجوی جوان او را مجاب کرده که این راز را به او منتقل کند.
«کوکورو» از همین جهت نشان میدهد که نزدیکشدن به قلب یک انسان لزوماً از روی احترامگذاشتن به مرزهای او نشأت نمیگیرد و گاهی از روی کنجکاوی خودخواهانه نیز ممکن است به وجود بیاید.
راوی بینام و اضطراب گذار به مدرنیته
بینامبودن راوی داستان، او را به شخصیتی خالی و تهی از معنا تبدیل نمیکند. او جوانی تحصیلکرده و متعلق به نسلی است که آینده ژاپن را در برابر خود میبیند، اما هویتش هنوز شکل قطعی پیدا نکرده است. از خانواده و زادگاهش فاصله گرفته، در توکیو در حال تحصیل است و میان سنت خانوادگی و مدرنیتهی زندگی شهری به شکلی معلق مانده است. استاد برای او فقط یک دوست و پیشوای مسنتر از خودش نیست. او تلاش میکند تا با شناختن این مرد، تصویری از آینده احتمالی خود به دست آورد.
این میل به دانستن، جنبهای مسئلهدار پیدا میکند. دانشجوی جوان گاهی به جای پذیرفتن محدودیتهای استاد، حق دانستن برای خود قائل میشود. او تصور میکند که میزان صمیمیتاش باید به افشای کامل گذشتهی استاد منجر شود و سکوت استاد را مانعی میبیند که باید کنار زده شود، نه مرزی که باید به آن احترام گذاشت. هنگامی که شهادتنامهی نهایی استاد به دست دانشجوی جوان میرسد، این کنجکاویاش برای او تبدیل به یک هزینهی اخلاقی میشود. راوی میان پدر بیمارش و راز استاد گرفتار میشود و باید تصمیم بگیرد به کدام یک از این خواستههای درونیاش پاسخ دهد. پدری که در کنارش در حال احتضار است یا استادی که او را به سمت و سوی اعتراف نهاییاش یا بهتر بگوییم آن راز سر به مهری که همیشه به دنبال آن بود فرا میخواند.
خیانت خانواده و از بین رفتن مفهوم اعتماد
استاد پیش از آشنایی با دانشجوی جوان و در دوران جوانیاش، تجربهای تلخ از خیانت خانوادهاش داشته است. پس از مرگ والدینش که هر دو در فاصلهای کوتاه بر اثر بیماری از دنیا رفتهاند، عموی استاد که نه تنها باید از دارایی خانوادگی او محافظت میکرد بلکه باید تنها یادگار برادرش را نیز زیر پر و بال خود میگرفت، از اعتماد استاد سوءاستفاده میکند. این حادثه فقط بخشی از ثروت او را از بین نمیبرد، بلکه معنای اعتماد را در ذهن استاد تغییر میدهد. از آن پس، انسانها برای او موجوداتی هستند که ممکن است پشت زبان محبت و دوستیشان، همواره منفعت شخصی خود را پنهان کنند. مشکل این بی اعتمادی اما زمانی آغاز میشود که استاد این تجربه را برای خود به قانونی کلی تبدیل میکند. خیانت عموی او بهتدریج به بدگمانی نسبت به تمامی انسانها میانجامد. او همواره میخواهد از تکرار این آسیب حاصل از گذشتهاش جلوگیری کند، اما همین مکانیزم دفاعی، تواناییاش برای ایجاد رابطه سالم با دیگر انسانها را کاهش میدهد. بیاعتمادی استاد ابتدا واکنشی به زخم قدیمی او در رابطه با عمویش است و سپس به شیوهی زندگیاش تبدیل میشود. داستان کوکورو نشان میدهد که قربانی خیانت ممکن است بدون اینکه خودش متوجه شود، مواجههاش با فرد خیانتکار را در روابط بعدی خود بازتولید کند.
استاد از عمویش متنفر است، زیرا عموی او پیوند خونی خود را قربانی منفعت کرده است. با این حال زمانی که بر سر عشق با دوست صمیمیاش کای (Kai)در تقابل قرار میگیرد، خود نیز منفعت شخصیاش را در اولویت قرار میدهد و پنهانکاری را انتخاب میکند. شرایط یکسان نیست، اما الگوی اخلاقیدر این دو مسأله انگار شباهت زیادی به هم دارند. او حقیقت را به رقیب عشقیاش نمیگوید و برای پیشیگرفتن از او در این دو راهی عشقی، از اعتماد میان خود و دوستش سو استفاده میکند. گذشته در واقع در این داستان به شکل ساده و متداول خود تکرار نمیشود بلکه از دریچهی همان شخصیتی تکرار میشود که تصور میکند از آن گذشته فاصله گرفته است.
کای و گرفتاری در تضاد اخلاقی
کای دوست صمیمی استاد است که در بخش نهایی کتاب و در شهادتنامهاش از او یاد میکند. کای فردی است که میان آرمانهای معنوی خود و نیازهای انسانیاش گرفتار شده است. او میخواهد زندگیاش را بر اساس انضباط، اراده و خودداری بنا کند. گذشتهی خانوادگیاش نیز با فشار زیادی دست و پنجه نرم کرده و حتی او را از خانوادهاش طرد کردهاند. و به همین دلیل است که استقلال و آرمانهای اخلاقی برایش معنایی جدی دارد. او به دلیل همین سختیهایی که گرفتار آن بود، مورد ترحم استاد قرار گرفت و به خانهی اجارهای استاد نقل مکان کرده بود. جایی که استاد به همراه اوکو سان و اوجو سان مادر و دختری از یک خانوادهی نظامی بودند زندگی میکردند. وقتی کای در میان این جمع قرار میگیرد و کم کم به دختر خانه علاقهمند میشود، این احساس با تصویری که از خودش ساخته در تعارض جدی قرار میگیرد. عشق برای او فقط تجربهای عاطفی نیست و نشانهی شکست در کنترل نفسش نیز به نظر میرسد.
استاد که این تعارض را میفهمد و کای را رقیب عشقی خود در راه رسیدن به اوجو سان میبیند و بارها به حسادت خود در مورد کای در نامهاش اعتراف میکند، از زبان آرمانهای کای علیه او استفاده میکند. به جای آنکه به اعتراف دوست پاسخ صادقانه بدهد، بر ضعف، تصمیم و ارادهاش تأکید میکند. استاد دروغی آشکار نمیگوید، اما حقیقتی را که کای برای بیانش شجاعت به خرج داده، به ابزاری برای عقب راندن او تبدیل میکند. خشونت این رفتار اما در ظاهر آرام و عقلانی آن پنهان میماند و تنها کسی که بر این خشونت به شکلی کاملاً واضح آگاه بوده خود استاد است.
کای نیز در این میان کاملا بیقدرت نیست. او در تلاش بود که از این مطلقگرایی فاصله بگیرد و میان عشق خود به اوجو سان و آرمان معنویاش آشتی ایجاد کند، اما ساختار فکری او چنین انعطافی نداشته و به سادگی نمیتواند این مسأله را در خود حل کند و هر گونه شکست عاطفی برای کای به شکست تمام و کمال هویت او تبدیل میشود. مرگ او حاصل یک علت منفرد نیست. فشار خانوادگی و طرد او، سختگیری بسیار نسبت به خودش، احساس شرم نسبت به عشق افسار گسیختهاش، وابستگی شدید به دوستش(استاد) و ضربهی ناگهانی یعنی نامزدی استاد با اوجو سان همه در کنار هم قرار میگیرند تا مرگ او را رقم بزنند. کتاب کوکورو خودکشی کای را به یک معمای سر راست تقلیل نمیدهد که مخاطب با یافتن یک مقصر بتواند آن را حل نماید. یک سلسله از اتفاقات روان شناختی در میان شخصیتهای این کتاب در شکل گرفتن این واقعهی دردناک رخ میدهند و راز سر به مهر استاد که همان مرگ بهترین دوستش یعنی کای بوده است، در واقع از این سلسله اتفاقات خلق میشود.
مرگ کای و تولد یک مجازات ابدی
خودکشی کای پایان رقابت نیست و شکل زندگی استاد را تا پایان تعیین میکند. او از خود میپرسد چرا کای در یادداشت پایانی نامی از عشق و خیانت نبرده است. همین حذف معنایی، عذاب را بیشتر میکند. اگر کای مستقیما او را متهم کرده بود، استاد میتوانست با اتهامی مشخص روبهرو شود. سکوت کای میدان تفسیر را باز میگذارد و استاد سختترین حکم را علیه خودش صادر میکند.
از این پس، او زندگی را به مجازات تبدیل میکند. فعالیت اجتماعی را کنار میگذارد، از دوستی عمیق پرهیز میکند و حقیقت را نه تنها با همسرش( اوجو سان) بلکه با هیچ انسان دیگری در میان نمیگذارد. این مجازات در ظاهر نشانهی پشیمانی است، اما استاد با رنجکشیدن خود را در مرکز ماجرا نگه میدارد. مرگ کای در محکمهی او معنا پیدا میکند و استاد به جای جبران آن اتفاق تلخ در جهان بیرون، دادگاه را به شکلی ابدی در درون خود ادامه میدهد. احساس گناه میتواند انسان را به سمت مسئولیتپذیری سوق دهد، اما در «کوکورو» این گناه است که استاد را به انزوا میکشاند. او نه حقیقت را به همسرش میگوید، نه راهی برای خدمت به دیگران پیدا میکند و نه امکان بخشش خود را جدی میگیرد و این فروپاشی درونی در تمامی سالهای زندگی استاد با او همراه است.
ازدواج استاد و حقیقتی پنهان
استاد پس از مرگ کای با دختر خانه یعنی اوجو سان ازدواج میکند. همسرش که با نام شیزو نیز شناخته میشود، از اصل ماجرا به کل بی خبر است. او میداند شوهرش اندوهگین و منزوی است، اما علت دقیق این وضعیت را نمیداند. استاد تصور میکند گفتن حقیقت، آرامش همسرش را نابود میکند و سکوت را شکلی از محافظت از او میبیند. این توجیه فقط بخشی از واقعیت را در بر میگیرد. سکوت، شیزو را از دانستن حقیقتی دردناک حفظ میکند، اما حق او برای فهم زندگی مشترکش را نیز انکار میکند. او سالها با مردی زندگی میکند که بخش مهمی از شخصیت خود را از او پنهان کرده است. رفتارهای استاد را میبیند، ولی امکان تفسیر درست این رفتارها را ندارد. در واقع استاد خود تصمیم میگیرد که چه مقدار حقیقت برای شیزو قابل تحمل است و همین تصمیمش، رابطهای نابرابر میان آن دو خلق میکند.
حتی اعتراف نهایی استاد نیز برای شیزو نوشته نمیشود. استاد راز مهم زندگیاش را به دانشجوی جوان میسپارد و از او میخواهد تا زمانی که شیزو زنده است، آن راز را برای او فاش نکند. به این ترتیب، راوی داستان که بیرون از رابطهی استاد و شیزو قرار گرفته است به حقیقت نزدیکتر از زنی میشود که تمام عمر با استاد زندگی کرده است. انتخاب دانشجوی جوان به عنوان وارث اعتراف استاد نشان میدهد که او بیشتر به قضاوت فردی از نسل آینده فکر میکند تا گفتوگو با نزدیکترین فرد زندگیاش یعنی اوجو سان!
سکوت و پنهانکاری؛ خشونتی افسار گسیخته!
شخصیتهای کتاب «کوکورو» کمتر پیش میآید که فریاد بزنند و یا وارد درگیری آشکار شوند. با این حال، رمان انگار که پر از خشونتی است که در حذف اطلاعات، بیان نکردن اعترافها و محرومکردن دیگری از امکان انتخاب رخ میدهد. استاد به کای نمیگوید که خودش نیز عاشق اوجو سان است و حتی به همسرش نیز نمیگوید چرا سالها در حال عذاب کشیدن است. دانشجوی جوان نیز در لحظهی دریافت شهادت نامهی استاد، خانواده را از علت واقعی تصمیم خود آگاه نمیکند.
سکوت همیشه عملی منفی نیست و گاهی میتواند نشانهی احترام یا ناتوانی موقت در بیان احساسات باشد. اما در این کتاب، سکوت زمانی خطرناک میشود که بر آینده دیگری اثر میگذارد. کای در شرایطی احساساتش را به استاد بیان میکند که از احساس او خبر ندارد. شیزو زندگی مشترکش را بدون شناخت گذشتهی استاد ادامه میدهد. پدر داشنجوی جوان در حالی در بستر بیماری رها میشود که پسرش به سوی حقیقتی دیگر حرکت کرده است. در این شرایط هر سکوتی، میدان تصمیمگیری را برای فرد دیگر کوچکتر کرده است.
استاد قربانی تنهایی شده است، اما در عین حال مولد تنهایی دیگران نیز هست. او از ارتباط میترسد و برای حفاظت از خود با دیگران فاصله میگیرد، سپس همین فاصله را به اطرافیانش نیز تحمیل میکند. بنابراین مسئلهی «کوکورو» فقط ناتوانی انسان در سخنگفتن نیست؛ بلکه پیامدهای اخلاقی سکوت را نیز دنبال میکند.
دو پدر و دو تعریف از گذشته
در بخش دوم کتاب، راوی از توکیو به زادگاهش بازمیگردد و با بیماری پدر روبهرو میشود. پدر واقعی او با استاد تفاوت زیادی دارد. پدر به خانواده، منزلت اجتماعی و ارزشهایی آشنا وابسته است و استاد فردی شهری، تحصیلکرده و بدبین است که از پیوندهای معمول اجتماعی فاصله گرفته است. راوی میان این دو مرد و میان دو شکل از گذشته قرار میگیرد.
بیماری پدر فقط اتفاقی درون خانواده نیست. او نمایندهی نسلی است که با پایان عصر میجی(امپراطور ژاپن) رو به افول میرود. استاد نیز به همان عصر تعلق دارد، اما گذشته را نه با اطمینان، بلکه با شکست تجربه کرده است. یکی در خانه و سنت ریشه دارد و دیگری در انزوا و خودآگاهی دردناکاش؛ و در این میان دانشجوی جوان نمیتواند هیچکدام را بهطور کامل الگوی خود قرار دهد.
زمانی که وضعیت پدر وخیم میشود، نامهی استاد میرسد. ماندن کنار پدر به معنای انجام وظیفهای خانوادگی است و رفتن به سوی استاد به معنای دنبالکردن حقیقتی ناشناخته. راوی قطار را انتخاب میکند و پدر را در آستانهی مرگ ترک میکند. کتاب در این مورد حکم نهایی صادر نمیکند، اما شباهتی نگرانکننده در این اتفاق عیان میگردد. راوی برای رسیدن به راز استاد که از دنیا رفته است، رابطهای زنده و خونی را پشت سر رها میکند.
شهادتنامهی استاد؛ داستانی در دل داستان
بخش پایانی کتاب «کوکورو» از نامهی بلند استاد به مرید جوانش تشکیل میشود. این تغییر فرم، تعادل روایت را دگرگون میکند. تا پیش از آن، استاد موضوع نگاه داستان بود و خواننده او را از بیرون میدید و همراه با دانشجو تلاش میکرد رفتارهایش را تحلیل و تفسیر کند. اما با آغاز نامه، استاد کنترل روایت را به دست میگیرد. استاد این بار گذشتهاش، دوستیاش با کای، داستان عشقاش نسبت به اوجو سان و گناهی که مرتکب میشود را همگی از دیدگاه خود تعریف میکند.
اعتراف استاد در این نامه، حقیقت را آشکار میکند. او سالها با این خاطره زندگی کرده و اکنون آن را با هدفی مشخص برای مرید جوان مینویسد. میخواهد پیش از مرگ حداقل توسط او شناخته شود و تصویری منسجم و بدون ابهام از زندگی خود باقی بگذارد. پس این نامه هم یک سند است و هم روایتی شخصی؛ کای در این روایت مرده است، شیزو همسر استاد از وجود این نامه بیخبر است و حتی دانشجوی جوان هم در موقعیتی قرار گرفته که نمیتواند از نویسندهی این روایت پرسشگری کند.
همین ساختار بخش پایانی کتاب، خواننده را میان همدلی و تردید نگه میدارد. استاد جزئیات رفتار نادرست خود را به طور کامل آشکار میکند و دیگر خبری از پنهان کاری و سکوت نیست؛ اما شیوهی روایت نامه، رنج او را از رنج دیگران برجستهتر میسازد. شخصیت کای به طور کامل از زاویهی نگاه استاد شناخته میشود و شیزو نیز ترکیبی موضوعی از عشق و حفاظت به خود میگیرد. این نامه تلاش دارد تا گناه استاد را به طور کامل روشن کند، ولی همزمان در پشت محدودیتهای نگرش صاحب گناه را گرفتار میشود و مخاطب نمیتواند قضاوتی جامع نسبت به این شهادتنامه داشته باشد. آیا گفتن حقیقت زمانی که دیگر امکان جبران آن وجود ندارد، مسئولیتپذیری است یا راهی برای سبککردن بار شخصی؟ استاد اعتراف میکند، اما پیامد اعتراف را به دوش راوی میگذارد. دانشجو باید با دانشی زندگی کند که نمیتواند آزادانه آن را با شیزو در میان بگذارد و این راز از یک نسل به نسل دیگر سر به مهر باقی میماند. از سوی دیگر، این نکته هم مهم است که سکوت کامل استاد نیز به معنای دفن تجربه بود و این نامه حداقل اجازه میدهد که هم راوی و هم خواننده بداند پشت بدبینی استاد چه گذشتهای قرار داشته است.
پایان عصر میجی و پیچ تاریخی مرگ سنت
وقایع پایانی رمان با مرگ امپراطور میجی و خودکشی ژنرال نوگی محافظ او پیوند میخورند. پایان این دورهی تاریخی هم برای پدر دانشجوی جوان و هم برای استاد صرفاً یک رویداد نیست. پدر راوی با مرگ امپراطور دچار اندوهی فراگیر میشود و گرچه بیماریاش او را از تک و تا نیانداخته بود اما این با خواندن این خبر در روزنامه به آرامی رو به زوال رفت. استاد هم در نامهاش با اشاره به مرگ امپراطور میجی احساس میکند روح زمانهای که به آن تعلق داشته، دیگر در حال ناپدید شدن است. و خودکشی ژنرال نوگی پس از مرگ امپراطور میجی، الگویی بیرونی برای تصمیمی میشود که استاد سالها در ذهن خود به آن فکر میکرده است.
استاد مرگش را فقط نتیجهی گناه شخصیاش معرفی نمیکند و آن را با پایان عصر میجی پیوند میزند و به زندگی خصوصی خود معنایی تاریخی میدهد. این پیوند قابل درک است، زیرا شخصیت او محصول دورهای از دگرگونی سریع در تاریخ است. ارزشهای سنتی، ظهور فردگرایی، آموزش مدرن و بیاعتمادی اجتماعی در زندگیاش در کنار هم قرار گرفتهاند. در عین حال، تبدیل خودکشی شخصی به مرگ همراه با یک عصر تاریخی، خطر بزرگکردن رنج فردی تا اندازهی یک رخداد ملی-تاریخی را در خود دارد.
استاد ممکن است واقعا پایان خود را همزمان با پایان جهان اخلاقیاش حس کرده باشد و همچنین ممکن است از حادثه تاریخی برای مشروعیت بخشیدن به تصمیم شخصی خود استفاده کند. ناتسومه سوسهکی میان این دو امکان حکم قطعی صادر نمیکند. همین تردید اجازه نمیدهد مرگ استاد صرفاً حرکتی باشکوه باشد یا گریز از مسئولیت تلقی شود.
فردگرایی و تنهایی انسان مدرن
ژاپن دوران میجی با سرعت در حال نوسازی بود. آموزش نوین، گسترش شهرنشینی، ارتباط با غرب و تغییر ساختارهای اجتماعی، امکانهای تازهای برای مردم آن عصر ایجاد کردند. در کتاب «کوکورو» انسان تازه میتواند از زادگاهش دور شود، در دانشگاه تحصیل کند و مسیر مستقلی برگزیند. اما این استقلال، امنیت عاطفی را تضمین نمیکند. شخصیتها از ساختارهای قدیمی فاصله گرفتهاند، بدون اینکه راهی مطمئن برای رابطه در جهان جدید پیدا کرده باشند.
استاد بر حق انسان برای خلوت، انتخاب و قضاوت شخصیاش تکیه دارد، اما این فردیت رو به انزوا میرود. او به هیچ جمع پایداری تعلق ندارد و فعالیت اجتماعی معناداری برای خود نمیسازد. راوی نیز خانواده را ترک کرده و به سوی شهری رفته که در آن باید هویت خود را شکل دهد. کای هم در میان انضباط سنتی و آرمان فردیاش گرفتار میشود و نمیتواند نیاز عاطفی خود را در این چارچوب تنگ جای دهد.
نویسنده در این کتاب، مدرنیته را عامل فساد انسان معرفی نمیکند و بازگشتی ساده به گذشته نیز راه حل نیست و پدر راوی هم در جهان سنتی خود محدودیتهایی دارد. بحران اصلی اجتماعی که مدنظر سوسهکی است از برخورد چند نظام ارزشی پدیدار میآید؛ جایی که فرد باید خودش تصمیم بگیرد، ولی زبان، اندیشه و نهاد لازم برای مدیریت این آزادی هنوز به تکامل نرسیده است. نتیجهی این ناتوانی، استادی است که از جامعه و خانواده جدا شده و در عین حال توان تحمل تنهایی را نیز ندارد.
نگاه سنتی نویسنده؛ زنان در حاشیه
بخش عمدهی این کتاب از زبان دو مرد روایت میشود و شیزو با وجود حضور تعیینکنندهاش، امکان روایت مستقل پیدا نمیکند. ما او را از نگاه راوی و استاد میبینیم. شیزو در گذشته، دختر جوانی است که استاد و دوستش کای به او علاقهمند میشوند. در زمان حال، همسری است که از علت اندوه شوهرش به کلی بی خبر است و احساسات و دیدگاه او توسط خواننده بیشتر حدس زده میشوند تا از زبان خود او شنیده شوند.
استاد و کای در باب موضوعاتی مانند اخلاق، اراده و رقابت عشقیشان تصمیم گیرندهاند، با این حال زنی که موضوع محوری این رقابت است، بیرون از داستان باقی میماند. حتی مادر او (اوکو سان) نیز تنها نقش واسطهی ازدواج را ایفا میکند و تصمیم او در مسیر خواستگاری نقطهی عطفی در داستان ایجاد نمیکند. عشق در این داستان به سطح احساسات فردی میرسد و دیدگاهی مدرن دارد، اما ساختار اجتماعی ازدواج همچنان بر زندگی زن کنترل دارد و این دیدگاه مدرن زاویهی دیدی یک طرفه نسبت به زن دارد و انگار وجودیت و چگونگی احساسات زن را زیست نکرده و نمیداند.
در زمان حال نیز استاد با باور حفاظت از شیزو، حقیقت را از او پنهان میکند. این محافظت با نوعی نگرش مردسالارانه همراه است، زیرا او فرض میکند همسرش توان روبهروشدن با گذشته را ندارد. خواننده هرگز نمیفهمد که شیزو در صورت آگاهی از حقیقت استاد چه تصمیمی میگرفت. حذف صدای او، خلأیی معنادار در کتاب «کوکورو» ایجاد کرده و نشان میدهد که مردم ژاپن در عصر نویسنده چگونه فرهنگ و دیدگاهی را داشتهاند.
پس از شهادتنامه چه خواهد شد؟
کتاب «کوکورو» پیش از آنکه دانشجوی جوان پس از خواندن شهادتنامهی استاد واکنشی نشان دهد، پایان مییابد. آیا دانشجو از طرز فکر استاد فاصله میگیرد یا زندگی او را ادامه میدهد؟ آیا به شیزو حقیقت را میگوید یا وصیت استاد را در سینهی خود حفظ میکند؟ آیا ترک پدر را خطایی اخلاقی میبیند یا آن را به بهای رسیدن به آگاهی ضروری میداند؟ این پرسشها بیپاسخ میمانند، زیرا موضوع فقط سرنوشت استاد نیست. مسألهی اصلی نویسنده در این داستان این است که نسل بعد با میراث نسل پیش خود چه میکند؟ این سؤالی است که خواننده در انتها باید با خود در میان بگذارد. داشنجوی جوان اکنون صاحب رازی است که پیشتر برای دانستنش اصرار داشت. دانستن این راز اما برای او رهایی نمیآورد، بلکه مسئولیتی تازه ایجاد میکند. پیش از نامه، استاد برای او معمایی از بیرون بود ولی پس از نامه، گذشتهي استاد جزئی از زندگی خودش میشود.
شاید راوی با خواندن نامه، شباهت خود به استاد را نیز ببیند. او در لحظهای حساس، رابطهی انسانی حال را به دنبالکردن خواستهی شخصی ترجیح داده است. انگیزهها متفاوتاند، اما انگار الگوی انتخاب آشناست. اگر روایتگر جوان این شباهت را درک کند، نامه میتواند برای او یک هشدار باشد.
پرسشهای بی پاسخ
کتاب کوکورو اثر ناتسومه سوسهکی داستان رابطهای است که با کنجکاوی آغاز میشود و با انتقال یک راز پایان مییابد. در میان این دو نقطه، کتاب از اعتماد، خیانت، عشق، رقابت، خانواده، مدرنیته و مرگ سخن میگوید و این مفاهیم جدا از هم قرار نمیگیرند و پیوستگی آشکاری میان آنها وجود دارد. خیانت خانوادگی استاد به بدگمانی او شکل میدهد؛ بدگمانی بر دوستیاش با کای اثر میگذارد؛ رقابت عاشقانهاش به پنهانکاری او میانجامد: مرگ کای احساس گناه را میسازد: احساس گناه، ازدواج و رابطهی استاد با جامعه را رو به فرسایش میبرد و با گره زدن آن به پایان عصر میجی نیز به تصمیم نهایی استاد معنایی تاریخی میبخشد.
کوکورو نشان میدهد که انسان میتواند همزمان قربانی و عامل یک آسیب باشد. استاد از خیانت عمویش رنج میبرد ولی خودش به اعتماد کای نسبت به خود لطمه میزند. میخواهد از همسرش محافظت کند و در همان حال او را از حقیقتی که حق دانستنش را دارد محروم میسازد. میخواهد با اعترافش فردی صادق باشد ولی بار اعترافش را به دوش جوانی دیگر منتقل میکند. این تناقضها شخصیت او را برای قضاوت بسیار چالش برانگیز میکند.
برای خوانندهی امروز، کتاب «کوکورو» پرسشهایی مهم مطرح میکند. آیا به خود رنج دادن جای جبران گناه را میگیرد؟ آیا حق داریم با ادعای محافظت از دیگری، حقیقت را از او پنهان کنیم؟ آیا آگاهی از گذشتهی انسانی دیگر، ما را نسبت به او مسئول میکند؟ آیا فردگرایی بدون توان تعامل منجر به آزادی رسیدن به آزادی میشود یا به انزوا؟
کتاب اما به این پرسشها پاسخی قطعی نمیدهد. روایتگر جوان در حرکت است، پدر در حال احتضارش را پشت سر گذاشته و مرادش یعنی استاد هم احتمالا به زندگی خود پایان داده است. شیزو همسر استاد هم بیرون از دایره حقیقت باقی میماند. قلب یک انسان گشوده شده، اما این گشایش همراه با آرامش نبوده است. حقیقت به دست آمده است، ولی اکنون باید دید کسی که آن را دریافت کرده، چگونه با آن زندگی خواهد کرد؟
