در داستان‌ها آمده که یونانیان از سقراط خواستند که کل فلسفه را در یک کلام خلاصه کند. پاسخ او این بود: «خودت را بشناس»

کار فلسفه، گشتن به دنبال چیستی‌هاست. چیستی جهان، چیستی زندگی، چیستی زمان و همچنین چیستی انسان. این ما هستیم که به چیستی جهان پی می‌بریم. پس عجیب نیست که شناخت آنچه در بیرونِ ماست، در گروِ شناخت خودمان باشد.

ما از خود بی‌خبریم!

آلن دوباتن که نوشته‌های ساده و کاربردی‎اش در فلسفه و روانشناسی معروف است، می‎گوید:

 “گاه فهم دینامیک‌های سیاره‌ای در فضا برایمان ساده‌تر از درک سازوکاری است که در اعماق مغزمان در کار است.

چه بخواهیم چه نخواهیم، چیزهایی در سرِ ماست که به آن آگاه نیستیم. گاهی ممکن است بی‌دلیل عصبانی شویم. گاهی وقتی همه خوشحال‌اند، ناراحتیم و گاهی مهم‎‌ترین کارهایمان را فراموش می‌کنیم. تمام این‌ها گواهِ وجود چیزیست که از آن به «ناخودآگاه» یاد می‌کنیم. ما در درون خود رانه‌ای را احساس می‌کنیم که ما را به سمت آگاه شدن هرچه بیشتر به مقوله‌های ناخودآگاه ذهن‌مان سوق می‌دهد. ما این مسیر آگاه شدن را «بلوغ» می‌نامیم.

دوباتن می‌گوید که ما باید کمی به خود حق بدهیم و دست از سرزنش خود برداریم. چرا که سفر به شهرها و کشورها آسان است، اما بسیار کم‌اند افرادی که بتوانند از پس کوره‌راه‌های پیچ در پیچ روان، به اعماق وجود خودشان سفر کنند.

پرس‌وجو به جای مراقبه

اگر برای رفع اضطراب‌ها به دنبال نسخه‌ای باشید، اندیشه‌ی شرقی «مراقبه» و اندیشه‌ی غربی «تعمق فلسفی» را به شما پیشنهاد می‌دهد. گاهی بهتر از به جای بی حرکت نشستن و رام کردن ذهن، از خود سوال بپرسیم:

. هم‌اکنون بابت چه چیزی اظطراب دارم؟
. چه عاملی من را عصبانی کرده؟
. این همه هیجان برای چیست؟

لازمه‌ی یافتن جوابی برای این سوالات، این است که خود را رها کنیم. بگذاریم هرآنچه از خشم و اضطراب درون ماست، بروز کند. خجالت نکشیم که دقایقی آشفته به نظر برسیم. یک بار هم که شده فرض کنیم بدترین وقایع ممکن که ما را مضطرب کرده، هم‌اکنون رخ داده‌اند. با این روند، به مرور در خواهیم یافت که اثرگذاری احساسات، بیشتر به تفسیرهای ما وابسته‌اند و  بلافاصله پس از مواجهه با آن‌ها، دیگر مانند گذشته جدی نیستند. مواجهه‌ای که صدالبته نیازمند شجاعتی بی‌رحمانه است.

یک دوست صمیمی را تصور کنید که می‌توانید در حضور او تمام حرف‌هایتان را با خیال راحت بزنید و احساساتتان را بروز دهید. در روند تعمق فلسفی، می‌خواهیم برای خودمان چنین دوستی باشیم.

ما منحصر به فرد هستیم!

به خودتان توجه کنید. رفتارتان در طی روز، احساساتتان، افکاری که در ذهن دارید و واکنش‌تان به انتقادهای دیگران. این موارد از فردی به فرد دیگر متفاوت است و این یعنی یک «هویت» متفاوت. لازم است هویت خود را بیشتر بشناسیم.

دوباتن اصطلاح «هویت عاطفی» را مطرح می‌کند و یکی از اثرگذارترین مولفه‌های آن را میزان «عشق به خود» می‌داند. اینکه چقدر خودمان را متهم می‌کنیم یا می‌بخشیم؟ چقدر نیازها و احساسات خود را مجاز و بیانشان را مشروع می‌دانیم و تلاش برای ارضای آن‌ها را حق خود می‌دانیم؟ عشقی که اگر نباشد یا کم باشد، ما را به درگیری با اطرافیان وامی‌دارد تا بلکه این فقدان عشق از درون را با عشق بیرونی جبران کنیم.

موضوعِ دیگر این است که چقدر با خودمان روراست هستیم؟ آیا می‌توانیم بپذیریم که گاهی در درونمان چیزهایی هست که ناپسند و ناخوشایند است؟ رابطه‌ی ما با دیگران چطور است؟ آیا فقط منتظر تاییدشان هستیم و به محض اختلاف نظر، با آن‌ها درگیر می‌شویم؟ یا آنگونه که دوباتن به زیبایی از ما می‌پرسد:
“ آیا لازم است همیشه دور خودمان سنگری دفاعی بکشیم و هر گونه نقد به یکی از جنبه‌های وجودمان را به منزله‌ی حمله‌ای به تمام وجودمان تلقی کنیم؟ درس‌های ارزشمند، اغلب در لفافه‌های دردناک در اختیارمان قرار می‌گیرد. چقدر حاضریم کماکان چیزهای جدید بیاموزیم؟”

یا باورمان نسبت به دنیا چگونه است؟ آیا دنیا را جای امنی می‌دانیم یا هر لحظه منتظر اتفاقی ناگوار هستیم؟ پاسخ به این پرسش مشخص می‌کند که چقدر با دنیا راحتیم، چقدر توانایی اعتماد به دیگران را داریم و چقدر شهامت داریم که به خودمان اجازه‌ی تجربه‌های جدید را بدهیم و از پیامدهای آن نهراسیم.

ما از گذشتگان ارث می‌بریم

چقدر از رفتار ما ناشی از انتخاب خودمان است؟ نمی‌توان انکار کرد که بخش قابل توجهی از واکنش‌های ما وابسته به عوامل ژنتیکی و خاطرات ما از اتفاقات گذشته است. ما «میراث عاطفی» پیچیده‌ای از گذشته داریم که همواره همراه ماست. با این توضیح، هربار که با فردی روبرو می‌شویم، در واقع با یک میراث تاریخی از گذشته روبرو هستیم. حال تصور کنید که قبل از هر گونه رفتار یا حرفی، بدانید که این فرد از چه خانواده‌ای است و چه سرگذشتی را از سر گذرانده. آیا رفتار شما متفاوت نخواهد بود؟ به قول دوباتن، چقدر خوب می‌شد می‌توانستیم پیش از دیدار با هر کسی، شجره‌نامه‌ای را با هم مبادله کنیم تا بفهمیم چگونه باید با هم تعامل کنیم!

حالا وقت آن است که به عملکردهای خودکار و الگوهای تکراری در رفتارمان نگاهی بیندازیم. چرا وقتی ناگهان صدایی می‌شنویم، قبل هر چیز به طور خودکار می‌ترسیم و فکر می‌کنیم در خطر هستیم؟ یا چرا به جای نگاه مثبت به دیگران، حس می‌کنیم قصد آسیب به ما را دارند؟ یک اتفاق، ما را به یاد چه خاطراتی می‌اندازد؟ آگاه شدن به این الگوهای رفتاری، نقطه‌ی مناسبی برای شناخت خود است. فرآیندی که از طریق درک سازوکار روان انسان، کمک می‌کند دیگران را نیز بیش از حد متهم نکنیم، بهتر درک کنیم و بیشتر ببخشیم.

ما به خودمان دروغ می‌گوییم!

بسیاری از اوقات، واقعیت، تلخ‌تر از آن است که بتوان به راحتی پذیرفت. ذهن ما واقعیت را تغییر می‌دهد تا نیاز نباشد خود را تغییر دهیم. ما در مورد چیزهایی که می‌خواهیم داشته باشیم ولی نمی‌توانیم، به طور ناخودآگاه به خودمان دروغ می‌گوییم. در نتیجه، ذهن ما در ساختن این دروغ‌ها استاد شده است. اما تنها دروغ کافی نیست. باید مأمنی برای خود بسازیم تا آوار حقیقت بر سرمان نریزد. مشروبات الکلی، پورنوگرافی، سرخوشی و خنده‌های افراطی، افسردگی، زودرنجی، عیب‌جویی، پرخاش، ناامیدی و… همگی پناهگاه‌هایی پوشالی هستند که دیر یا زود با علائم غیراختیاری مانند لرزش دست، پرش پلک، ناتوانی جنسی، زخم معده و… فرو می‌ریزند. دروغ‌ها برملا می‌شوند و لحظه‌ی دردناکِ رویارویی با حقیقت فرامی‌رسد.

ما از این موضوع غفلت می‌کنیم که چیزهایی که در مورد آن‌ها به خود دروغ می‌گوییم، اغلب حاوی آموزه‌هایی غنی برای رشد و بلوغ ما هستند که ما پیوسته خود را از آن‌ها محروم می‌کنیم. اگر بتوانیم احساسات عجیب و واقعیت‌های تلخ را در مورد خودمان بپذیریم، درمی‌یابیم که دیگران هم درگیر همان مسائلی هستند که ما هستیم و این کاملا طبیعی است. شاید با درک این حقیقت بتوانیم رویکردی همدلانه‌تر با خود و دیگران داشته باشیم.

ترس ما از امیال عجیب و غریبی که در سر داریم، طبیعی و قابل درک است. شاید گاهی بخواهیم خود را از بلندی پرت کنیم، تمام کتاب‌هایمان را تکه و پاره کنیم و یا به قول آلن دوباتن، بخواهیم نشستگاه توالت را لیس بزنیم! اما باید بدانیم که این احساسات، واقعی نیستند و اجازه‌ی بروز دادن به آن‌ها، الزاما به معنای عملی شدن‌شان نیست. بلکه گاهی صرفا انکار نکردن این امیال و دیدنشان، در حکم تحقق آن‌هاست و ما را سبک می‌کند.

قاضی درونتان چطور است؟!

درون هر کدام از ما یک قاضی نشسته است. آراء این قاضی بسته به این است که ما چقدر از طرف اطرافیانمان تایید یا محکوم شده باشیم. «افرادی که برما تسلط داشته‌اند، پیام‌های خود را آنقدر تکرار کرده‌اند» که ما آن‌ها را درونی کرده‌ایم. این قاضی، مدام از صبح تا شب بیخ گوش ماه حرف می‌زند. عجیب‌تر اینکه ممکن است برداشت‌های او در مورد دیگران مهربانانه‌تر از قضاوت‌هایش در مورد خودمان باشد. او معمولا برای دیگران دلسوز است و وقتی نوبت به خودمان می‌رسد، بی‌رحم و انتقادگر می‌شود.

موضوع این نیست که از خودمان انتقاد نکنیم. نه. این قاضی، خاموش شدنی نیست! بلکه بیاییم و برای خودمان قاضی بهتری باشیم. با آگاهی از این موضوع شاید بتوانیم قضاوت‌هایمان در مورد خودمان را بر مبنای اتفاقات خوب زندگی‌مان انجام دهیم نه فقط سرشکستگی‌ها و تحقیرها. اینکه می‌توانیم ساعت‌ها به صمیمی‌ترین دوستمان دلداری و امید بدهیم، گواهِ این است که قاضی درون‌مان این کار را به خوبی بلد است. اما فراموش می‌کند که صمیمی‌ترین دوست ما خودمان هستیم!

اعتباری به مغزتان نیست!

دوباتن با طرح موضوع «شک‌گرایی عاطفی» بیان می‌کند که باید مراقب احساساتمان باشیم. چرا که مغز ما در طی میلیون‌ها سال برای مقابله با تهدیدهایی تکامل پیدا کرده است که خیلی از آن‌ها دیگر وجود ندارند. ما ممکن است درگیر اضطراب‌ها و تنش‌های شدید احساسی شویم که بر اساس واقعیت نیستند و صرفا احساسی گذرا هستند نه بیشتر. گاهی به سرمان می‌زند طلاق بگیریم یا خودکشی کنیم. در حالی که بین انجام دادن و ندادن این کارها، گزینه‌ی درست، صرفا این است که به رخت خواب برویم و کمی استراحت کنیم! چون مغز ما سرچشمه‌ی هر احساسی را در یک مشکل واقعی در بیرون از بدن‌مان می‌داند. اما لزوما اینطور نیست. گاهی احساسات ما با کوچکترین تغییری در افکار یا محیط‌مان، به کلی دگرگون می‌شوند. اگر احساس پژمردگی می‌کنید یا فکر می‌کنید این دنیا دیگر به درد نمی‌خورد، قبل از هر چیز، کافی است پنجره را باز کنید و تفاوت را احساس کنید. پس بیایید بیشتر حواسمان به بدنمان باشد. مراقب خستگی و گرسنگی و تاثیرات رسانه بر تصمیماتمان باشیم و از هر گونه اقدام هیجانی خودداری کنیم. یعنی بین احساس و عمل‌مان، فاصله بیندازیم. نترسید! دیر نمی‌شود.

از دیگر ویژگی‌های یک شک‌گرای «عاطفی» این است که می‌داند تصمیمات ما هرچند به ظاهر منطقی باشند، در واقع ریشه در احساسات دارند. همچنین می‌داند که عقیده و دانش فعلی‌اش موقتی و مشروط است. این باور، او را متواضع‌تر می‌کند و باعث می‌شود بتواند به موقع در رویکردهای اشتباه خود، تجدید نظر کند.

گاهی از همه چیز ناامید می‌شویم. از خودمان، از جهان یا زندگی. آلن دوباتن از ما دعوت می‌کند که برخیزیم و دقایقی را به انجام تمرینات ساده‌ای که در قالب یک جزوه‌ی کوچک به نام «خودشناسی» برایمان آماده کرده اختصاص دهیم و امیدوار باشیم که زندگی، حتی در سخت‌ترین روزهایش، می‌تواند دوباره لبخند پنهان در اعماق چهره‌ی خود را به ما بنمایاند.

دسته بندی شده در: