تحلیلی بر کتاب چهار هزار هفته (مدیریت زمان برای انسان فانی) اثر اُولیور بِرکمَن
”زندگی نه مسألهای برای حل کردن، بلکه رازی برای زیستن است.“
گابریل مارسل
چهار هزار هفته، از آن دسته کتابهایی است که میتوان در یک جمله خلاصهاش کرد: «کمی هم زندگی کنید!»
پس نویسنده بیش از ۲۰۰ صفحه چه نگاشته است؟!
کمی صبر کنید! به این سادگیها هم نیست. اگر همه میتوانستند به همین راحتی بین کار و زندگیشان تعادل ایجاد کنند، دنیای ما به این شکل نبود و البته دیگر نیازی به این کتاب هم نبود. این از آن موضوعاتیست که هر چه بیشتر در موردش بخوانید و از زوایای مختلف به آن نگاه کنید نکات جدیدی را از دل خودش به شما مینمایاند و همانطور که در ادامه میخوانید، نویسنده اصلا ایدهی تعادل بین کار و زندگی را ناممکن میداند.
واقعیت هولناک!
نام کتاب، برگرفته از ایدهی محوری نویسنده است. اگر میانگین عمر انسان را ۸۰ سال در نظر بگیریم، هر انسان تنها چیزی در حدود ۴۰۰۰ هفتهي ناقابل در این جهان زندگی خواهد کرد.
چقدر زیاد؟ و چقدر کم؟!
نکتهی دلهرهآور اینکه شما که هماکنون در حال خواندن این مطلب هستید، شاید چیزی در حدود یک سوم یا حتی نیمی از این فرصت را نیز از دست داده باشید! اما نگران نباشید، اوضاع قرار است از این هم بدتر شود!
بررسیها نشان میدهد با افزایش سن و رسیدن به سنین میانسالی و پیری، درک انسان از زمان نیز تغییر میکند. آنطور که برخی کهنسالان گزارش میدهند، چند ماه در نظر آنان همچون برق میگذرد. جایی که انسان خود را در حال سقوط با سرعتی سرسامآور به چنگال مرگ مییابد. آری این بود زندگی!
اگر تا به اینجای کار توانسته باشم شما را در فضای ایدهی اصلی کتاب قرار دهم، حدس میزنم به یاد لیست کارها و کمبود زمانتان افتاده باشید و شاید هم فکر کردهاید این کتاب میخواهد یک روش خارقالعاده را برای مدیریت زمان و بهرهوری به شما یاد بدهد. از همان کتابهای خودیاری و توسعهی فردیِ بازاری.
اما نه، دقیقا برعکس! این کتاب، روشهای بهرهوری را چندان مفید نمیداند و برای افزایش کیفیت زندگی، ایدههای دیگری دارد. اولیور برکمن، روزنامهنگار و نویسندهی انگلیسی میپرسد: اگر به هر حال قرار است در پایان، همه چیز را از دست بدهیم، این همه تلاش برای به دست آوردن، بیمعنا نیست؟
آن قدیمها…
برکمن میگوید همه چیز زیر سر «ساعت» است! در زمان قدیم، قبل از صنعتی شدن جهان، وقتی «ساعتِ کاری» ابداع نشده بود، همه چیز طبق روال طبیعی خودش پیش میرفت. هر کاری همان قدر که لازم بود، طول میکشید. زمان، چیزی درهمتنیده با زندگی و کار بود و درک مجزایی از آن در ذهن انسانها وجود نداشت. انسانها در یگانگی و یکپارچگی خاصی با طبیعت به سر میبردند. زمان بیدار شدن، همان زمان طلوع خورشید بود. دوشیدن گاو و کِشت و برداشت محصول هم در زمان خاص خودش اتفاق میافتاد و آدمها همزمان با غروب خورشید، به خواب میرفتند. عجله برای انجام کار وجود نداشت و مهمتر از آن، کمبود وقت برای رسیدن به لیست بلندبالای کارهای عقب افتاده هم معنا نداشت.
اما با صنعتی شدن جهان، درک ما از زمان عوض شد. نیاز به مدیریت امور و هماهنگی تعداد زیاد کارکنان، منجر به اندازهگیری زمان در قالب واحدهای مشخص و نهایتا اختراع ساعت شد. حالا دیگر زمان در ذهن ما تبدیل به چیزی مجرد شده بود که باید حواسمان به گذرش میبود. ما از زمان جدا شده بودیم و باید آن را به صورت بهینه مدیریت میکردیم تا بازدهی کارخانهها افزایش یابد و رئیس از ما راضی باشد.
نظرسنجیها نشان میدهد با وجود رشد تکنولوژی و افزایش امکانات رفاهی، رضایت و آرامش انسانها کمتر و فشار و اضطرابشان، بیشتر شده است. کسانی را هم که به دلیل مشغلهها و کمبود زمان، وقت نمیکنند در این نظرسنجیها شرکت کنند نیز در نظر بگیرید!
تلهی بهرهوری: انسان روی تردمیل!
در عصر جدید انگار همیشه وقت کم است و جالبتر اینکه اگر برای تحت کنترل درآوردن زمان، به سراغ تکنیکهای بهرهوری برویم، در کمال تعجب با کمبود شدیدتر زمان مواجه خواهیم شد! گویا زمان مثل یک بچهی لجباز است که هرچه بیشتر برای رام کردنش تلاش کنیم، بیشتر از کنترل خارج میشود. برکمن به یاد میآورد که نتیجهی استفاده از برنامههای مدیریت ایمیل، چیزی جز هجوم بیشتر سیل ایمیلها به سمت او نبود.
تلاش نافرجام ما برای استفادهی بهینه از زمان، همچنین به کمتحملی و عجول شدنِ ما منجر شد. تا جایی که ۱ ثانیه تاخیر در بالا آمدن یک سایت، فریاد ما را بلند میکند. چند بار برایتان پیش آمده که قبل از صفر شدن ثانیهشمارِ مایکروفر، درِ دستگاه را با بیقراری باز کرده باشید؟ دیگر نمیتوان از منتظر بودن برای دم کشیدن چای لذت برد. زمان برای ما تبدیل به یک کالا شده است. لحظههایی که در حکم زندگیمان هستند، فقط وقتی ارزشمندند که از آن برای کسب پول یا یک دستاورد مشخص استفاده کنیم. ما به فروشندگان زمان بدل شدهایم و بعد از انجام هر کاری، اضطراب میگیریم که نکند میشد زمان را صرف کار بهتری کرد؟
برکمن معتقد است واقعیت تلخی پشت این اعتیاد وسواسگونهی ما به بهرهوری است و آن، چیزی نیست جز وحشت ما از مواجهه با فناپذیری. ما نمیخواهیم باور کنیم که سرانجام روزی خواهیم مُرد. ما برای جلوگیری از این رویاروییِ دردناک، میکوشیم که با پرمشغلگی و انجام کارهای بیشتر، خود را فریب دهیم و به خود ثابت کنیم که محدود نیستیم و فرصت کافی برای رسیدن به هر آنچه میخواهیم را داریم. اما هرچه بیشتر تلاش میکنیم، اضطرابمان هم بیشتر میشود. چرا که تلاش بیشتر، یعنی دورتر شدن بیشتر از واقعیت و هر واقعیتی که انکار شود، ناگزیر روزی با شدت بر سرمان خراب خواهد شد. هرچه دروغ، بزرگتر باشد، تبعاتش بیشتر است.
از طرفی تلاش بیشتر، ضامن رسیدن به تمام خواستههایمان هم نیست. چه بسیار تلاشهایی که بینتیجه میماند. اما یک مسالهی دیگر نیز هست و آن اینکه به محض برآورده شدن خواستههایمان، خواستههای جدیدی سر برمیآورند و ما را به تلاشی مضاعف وامیدارند. این راه، پایانی ندارد و ما همواره به دنبال هویجی که در جلویمان آویزان است در حال دویدنیم. تنها نتیجهي این بازی، فرسودگی ما و از دست دادن زمان برای زندگیست. این است تناقض آشکار بهرهوری! نتیجهی انجام تکنیکهای مدیریت زمان، به هدر رفتن زمان است.
آسیب دیگرِ بهرهوری از نظر نویسنده، نوعی ایدهآلگرایی است. بهرهوری با شعار انجام تمام کارهای لیستتان، باعث بیتوجهی به امور مهمتر میشود. اگر شما فکر کنید میتوانید به تمام کشورهای زمین سفرکنید، کمتر به این فکر میکنید که کدام کشورها اولویت بالاتری دارند. از طرفی برنامهریزی و تکنیکهای بازدهی به بهانهی صرفهجویی در زمان، تمام جلوههای زندگی را حذف میکنند. مایکروفر به جای شعلهی آتش، تاکسی اینترنتی به جای تعامل با رانندهها در خیابان و پیامرسانها به جای دید و بازدیدهای حضوری.
اقتصادِ توجه
نویسنده در بخشی از کتاب به اثرات اینترنت در حواسپرتی ما اشاره میکند. او میگوید سرمایهدارانِ سیلیکونولی، در واقع برای جلب توجه ما برنامهریزی میکنند. در حقیقت خدمات شبکههای اجتماعی، محصول رایگانی نیستند که ما از آنها استفاده میکنیم. بلکه محصول اصلی، توجه ماست که به رایگان در اختیار رسانهها و تبلیغاتشان قرار میگیرد. ما که به سختی مشغول تلاش برای بهرهوری و پول بیشتر هستیم، به راحتی حواسمان به گوشی موبایلمان پرت میشود. چون کار کردن، سخت است و انرژی میگیرد ولی اتلاف زمان در اینستاگرام، آسان است. اما در اینجا برکمن با باریکبینی تحسینبرانگیزی واقعیت را برملا میکند.
چرا کار کردن سخت است و چرا ما به راحتی حواسمان پرت میشود؟ واقعیت این است که ما برای جلوگیری از اتلاف زمان، سخت کار میکنیم اما همزمان به طرز تناقضآمیزی از کار کردن هراس داریم! چرا که به محض مشغول شدن به کار، ناخودآگاه متوجه محدودیت زمان و ناکامی نهاییمان در رسیدن به تمام خواستههایمان میشویم. پس منتظر کوچکترین بهانه برای رها کردن کار و نجات از این رویارویی تلخ هستیم. در واقع این خود ما هستیم که اجازهی پرت شدن حواسمان را به عوامل بیرونی میدهیم. باز هم برگشتیم به همان واقعیت هولناک! ما محدود هستیم و نهایتا با تلاشهایمان بتوانیم به تعدادی از خواستههایمان برسیم، نه همهشان.
برکمن معتقد است که پذیرفتن محدودیت و راضی شدن به اتمام تنها بخشی از لیست ایدهآلگرایانهی کارهایمان، اضطراب ناشی از ناکامی و کمبود زمان را کاهش میدهد و این خود منجر به افزایش تمرکز و کاهش میل ما به پرت شدن حواسمان میشود. چون ذهن ما درک میکند که تلاش برای انجام یک لیستِ بینهایت، ناممکن و بینتیجه است ولی انجام چند کار محدود، یک دستاورد ممکن و لذتبخش خواهد بود و این نیز خود به نوعی تناقض است. چون شاهد آن هستیم که باور به ناتوانی ما و محدود بودن زمان، منجر به افزایش بازدهی و کاهش حواسپرتی میشود. یعنی همان چیزی که بهرهوری به دنبال آن بود. به عبارتی مدیریت زمان واقعی، یعنی پذیرش ناتوانی از کنترل آن.
آشتی با زندگی
شاید از حرفهای نویسنده اینطور بربیاید که او با شعار «کار کمتر، زندگی بهتر» موافق است. اما او حتی با این شعار هم مخالف است! دغدغهی نویسنده، مفهوم زمان است نه میزان کار. او معتقد است که ما باید زمان را با خودمان یکی بدانیم. از این منظر، همانطور که افزایش بهرهوری به معنای نگاه ابزاری به زمان است، کم کار کردن برای آزاد کردن زمان هم نگاه ابزاری به آن است و این نگاه، ارزش لحظههای معمولی زندگی را از بین میبرد و آن را بیمعنا میکند.
از نظر نویسنده، زمانی میتوانیم زندگی را واقعا زندگی کنیم که انتظار نتیجه و آورده از تکتک لحظهها را نداشته باشیم و بگذاریم زمان، مسیر طبیعیاش را طی کند. با چنین رویکردی است که میتوان لم دادن گوشهی اتاق و هیچ کاری نکردن را به اندازهی کار در کارخانه و کسب ثروت، ارزشمند دانست.
چه باید کرد؟
کم و بیش راهکارهای نویسنده در میان حرفهایش واضح است. اما در این بخش به طور خلاصه به آن اشاره میکنیم.
اصلیترین موضوع، پذیرش واقعیت و در آغوش کشیدن محدودیتهایمان است. وقتی قبول کنیم که زمان کافی برای به دست آوردن تمام خواستههایمان را نداریم و این شدنی نیست، دست از کنترل زمان برمیداریم. به این ترتیب، آرامش و تمرکز بیشتر و استرس کمتری را تجربه خواهیم کرد، وسواس و ایدهآلگرایی را کنار خواهیم گذاشت و کارهایمان را بدون انتظار خاصی صرفا پیش میبریم. ما کار میکنیم چون هستیم. ادامه میدهیم چون زندهایم. نه برای اینکه الزاما به جای خاصی برسیم.
محدودیتی که برکمن از آن سخن میگوید، چندان هم تلخ و ناگوار نیست، بلکه به عکس، دلیل ارزشمندی زندگی است. نامحدود بودن زمان، ارزشش را کم میکند. چیزهای ارزشمند معمولا نایابترند. انتخابهای ما نیز همینطور هستند. اگر کمی دقت کنید درمییابید که انتخابِ هر گزینهای، به معنای انتخاب نکردن بینهایت گزینهی دیگر است که میتوانستید برگزینید. اساسا همین از دست دادن است که به انتخابهایمان معنا میبخشند.
ما ترجیح میدهیم برای رسیدن به حداقل یک هدف خاص، یک مسیر خاص را برگزینیم به قیمت اینکه فرصت امتحان کردن سایر مسیرها و دستیابی به سایر اهداف را از دست بدهیم. اینکه زندگی صحنهی قربانی کردن آرزوها به پای چند هدف مشخص است، واقعیت تلخیست. اما ارزش هدفی که به آن دست مییابیم، برابر با تمام رویاهاییست که آگاهانه برای تحققشان تلاشی نکردیم.
این درک باعث میشود که از برنامهریزهای سختگیرانه و جزئی برای تحت کنترل درآوردن آینده نیز پرهیز کنیم. چرا که همیشه ممکن است همه چیز به راحتی به هم بریزد. از آن گذشته، بسیاری از دستاوردهای ما نه حاصل تلاشهای خودمان، که حاصل شانس است. این موضوع شاید کمی ما را آرام کند تا دست از تلاشهای طاقتفرسا برداریم و کمی خود را به دست جریان زندگی بسپاریم.
برکمن بیماری سخت یا مواجهه با مرگ را هم در درک عمیق فناپذیری انسان موثر میداند. البته طبیعتا نه این که بیماری یا مرگ را دوست داشته باشیم. بلکه این اتفاقات میتواند موهبتی برای تحول انسان باشد.
کاهش سرعت و توجه به اتفاقاتِ حال هم ترفتدی است برای درک ارزش لحظههای زندگی. برکمن از دوران کودکی فرزندش بسیار میآموزد. چون کودکان به طور کامل در لحظه و در یگانگی با زمان، زندگی میکنند. اما زندگی در کنار ما به مرور، نگرش آنها را تغییر میدهد. از آن گذشته نگاه ما نیز به کودکان اشتباه است. ما فقط به دنبال آموزش سریع مهارتهای بیشمار به آنها هستیم و چون میبینیم که کودکان بزرگ میشوند، اینطور میپنداریم که گویا هدف کودکان، بزرگ شدن است!
انجام چندکار محدودِ معنادار و مورد علاقه و همچنین به تعویق انداختن آگاهانهی برخی کارها، از دیگر ترفندهای نویسنده است. او چند تمرین دیگر هم پیشنهاد میدهد. مثلا انجام فعالیتهای بدون هدف یکی از این تمرینات است. پیادهروی بدون مقصد و ساعتها زُل زدن به یک نقاشی میتواند درک متفاوتی از گذر زمان در ما ایجاد کند. تمرین بعدی، بیاهمیتدرمانیِ کیهانی است. دیدن جایگاه کوچک و بیاثرِ ما در هیاهوی این جهان پهناور، احساسی از تسلیم و آرامش را در ما ایجاد میکند. اگر زنجیرهای از انسانها با طول عمر 100 سال را در نظر بگیریم که پشت سر هم میزیستهاند، فاصلهی ما تا عصر فراعنه (۳۵۰۰ سال پیش) تنها ۳۵ زندگی ناقابل است!
نقدی بر کتاب چهار هزار هفته
حین مطالعهی کتاب چهار هزار هفته نقدهایی به جزئیات آن داشتم که البته به نظرم کمی سختگیرانه بود و بیشترشان هم برطرف شد. اما بد نیست به عنوان جمعبندی به صورت تیتروار به آنها اشاره کنم.
شاید خواندن و درک این کتاب باعث بروز نوعی کسالت و بیتحرکی در خواننده شود. البته منظور نویسنده دقیقا این نیست. او حتی خودش واضحا میگوید که مخالف تکنیکهای بهرهوری نیست. اما در مجموع ایدهی آرامش و تسلیم در سراسر کتاب حکمفرماست و شاید دانستن دو نکته بتواند این موضوع را کمی بیشتر توضیح بدهد.
نکتهی اول، ملیتِ الیور برکمن است که انگلیسی است و در فضای سوسیال-دموکرات اروپایی زیست میکند و طبیعی است که نظرات و فضای فکریاش با دنیای شلوغ و پرتکاپوی سرمایهداری آمریکایی مخالف باشد. و نکتهی دوم، سن نویسنده است که در زمان انتشار کتاب تقریبا 46 سال است. سنی که در آن طبیعی است که انسان پس از گشتوگذار و پویایی دوران جوانی، اندکی به سکون گرایش پیدا کرده و بیشتر به دنیای درون تمایل یابد. شاید بتوان اینطور برداشت کرد که این کتاب برای جوانی که نیاز دارد با تلاشهای بیوقفه، خود را به خودش و همچنین به جهان پیرامونش ثابت کند، چندان کارامد نیست. به عبارتی رسیدن به درکی که برکمن از آن سخن میگوید، نیازمند یک سیر ۴۰ ساله در جهان است.
و اما نکتهی پایانی که در این کتاب کمی به آن بیتوجهی شده است این است که تکنیکهای بهرهوریِ نوین در مدیریت منابع انسانی یا توسعهی فردی، نسبت به گذشته، کمتر مکانیکی هستند و تلاش کردهاند در کنار افزایش بازدهی، هویت انسانی و آرامش روانیِ افراد نیز در نظر بگیرند. چرا که دریافتهاند بیتوجهی به روان انسان، منجر به کاهش سود اقتصادی نیز میشود. هرچند این موضوع باز هم به منفعتطلبیِ دنیای سرمایهداری و استفادهی ابزاری از زمان و انرژی افراد بازمیگردد، اما دستکم مقداری از خشکی و بیروحیِ مقولهی بهرهوری کاسته و جلوهای انسانیتر به آن میبخشد.
