جملات کتاب کالیگولا

جملات کتاب کالیگولا

«کالیگولا» نمایشنامه‌ای چهار پرده‌ای اثر «آلبر کامو» نویسنده و فیلسوف فرانسوی-الجزایری است.

این نمایشنامه که دومین اثر از سه‌گانه‌ی پوچی کامو است؛ به امپراتور رومی‌ای به نام کالیگولا می‌پردازد که بعد از مرگ خواهر و معشوقه‌اش، در مواجهه با مرگ و نیستی به جنون رسیده و دستور اعدام تمام رومیان را صادر می‌کند. بعد از مرگ معشوقه و خواهر کالیگولا، او یکباره به پوچی زندگی پی می‌برد و در پی آن، به تمام مردم دستور می‌دهد که فرزندان خود را از ارث محروم کنند، تمام ثروتشان را به‌عنوان مالیات به دولت بدهند. کالیگولا لیستی از تمام افراد تهیه می‌کند و به ترتیب لیست به اعدام مردم می‌پردازد.

درباره نمایشنامه‌ی کالیگولا

کالیگولا، آینه‌ای از بشر است که در دنیایی پوچ زندگی می‌کند. دنیایی که هیچ چیز در آن پایدار نیست. کالیگولا گمان می‌کند که خود به تنهایی، راز جهان (پوچ‌بودن دنیا و هستی) را کشف کرده است و وظیفه‌اش این است که دیگران را در رنج و دانش خود شریک کند.

در دو پرده‌ی اول نمایشنامه، کالیگولا به فردی دیوانه می‌ماند، بیننده و خواننده جنون و اصرار او بر ناممکن‌ها و اعدام تمام آدم‌ها را دیوانگی می‌پندارد. از انتهای پرده‌ی سوم اما، کالیگولا از انگیزه و احساس اصلی خود سخن می‌گوید. آن‌که او هیچ‌گاه تنها نیست و بار تمام گذشته و آینده و انسان‌ها را به دوش می‌کشد. سکوت، هیچ‌گاه فرا نمی‌رسد چرا‌که زمزمه‌ی تمام پشیمانی‌ها و ترس‌هایش او لحظه‌ای رها نمی‌کنند.

در دیالوگ‌های پایانی نمایشنامه، سرانجام کالیگولا، حقیقت پنهان زیر ماسک دیوانه‌ی خود را آشکار می‌کند. و آنجاست که خواننده تازه به عمق بینش کالیگولا، این نجات‌بخشِ بشر، پنهان شده در زیر ردای دیوانگی، پی می‌برد.

او می‌گوید که عشق او به خواهرش بی‌حدوحصر بوده است. عشقی که تصور می‎کرده بدون آن نمی‌تواند به زندگی ادامه دهد، عشقی که تمام زندگی‌اش را فرا گرفته بوده است. با این‌حال، این عشق از میان دستان به هم چسبیده‌اش بیرون کشیده می‌شود. و کالیگولا برخلاف تصورش به زندگی ادامه می‌دهد! هنوز هم نفس می‌کشد، هنوز هم زیبایی‌های زندگی را می‌بیند و احساسات انسانی را تجربه می‌کند. و بدتر از این آنکه، غصه و رنجش هم بعد از مدتی از یادش می‌رود. این آن حقیقتی است که او را به جنون می‌کشد و عمق پوچی زندگی را مثل سیلی به صورتش می‎کوبد. رنج او، به‌خاطر از دست دادن عشقش نیست، بلکه رنج می‎کشد چون می‌بیند که حتی غصه‌ هم برایش دوامی نداشته و فراموشش شده است! عشقش که هیچ، بلکه رنجش هم از یادش رفته است. و به‌یک‌باره، او متوجه می‌شود که همه‌چیز در زندگی همین‌گونه است، هیچ‌چیز دوامی ندارد، هیچ‌چیز باقی نمی‌ماند. و او، به‌عنوان تنها انسان آزاد و آگاه، باید دیگران را از این واقعیت آگاه کند.

ترجمه نمایشنامه‌ی کالیگولا

از این اثر ترجمه‌های بسیار زیادی موجود است اما بدون شک، بهترین ترجمه‎ی این اثر نسخه‎ی ترجمه شده توسط آقای «ابولحسن نجفی» است که از انتشارات نیلوفر چاپ و منتشر شده است.

جملات نمایشنامه‌ی کالیگولا

  • «عاقل‌تر از آنم که فکر بکنم.»
  • «احتیاج به ناممکن دارم. دنیا به این صورت که هست مرا راضی نمی‌کند.»
  • «دنیا به این صورت که ساخته شده است قابل تحمل نیست. برای همین است که من احتیاج به ماه دارم، یا به خوشبختی، یا به عمر ابد، به چیزی که شاید دیوانگی باشد اما از این دنیا نباشد.»
  • «درست به همین دلیل که تا آخر آن پیش نرفته‌اند چیزی هم به‌دست نیاورده‌اند. اما شاید کافی باشد که آدم تا آخر در منطقش پابرجا بماند.»
  • «اگر من بخوابم کیست که ماه را به من بدهد؟»
  • «همه‌ی مردم شهر کالیگولا را همه جا می‌بینند و کالیگولا در حقیقت جز خیال خودش چیزی نمی‌بیند.»
  • «و راستی هم سخت است که امروز شاهد مرگ کسی باشیم که دیروز در آغوشمان بوده است.»
  • «به من می‌گفت که زندگی کردن آسان نیست، اما مذهب هست، هنر هست، محبت دیگران هست. غالباً تکرار می‌کرد که تنها خطای ممکن رنج دادن است. می‌خواست مرد عادلی باشد.»
  • «مردم گمان می‌کنند که اگر کسی رنج می‌برد برای این است که مثلا معشوقش یک روزه مرده است. و حال آنکه رنج حقیقی او جدی‌تر از این است: رنج می‌برد چون می‌بیند که غصه هم دوامی ندارد. حتی درد بی‌معنی است…من می‌دانم که هیچ‌چیز دوامی ندارد! به چنین دانشی رسیدن!»
  • «من هرگز خدایی جز تنم نداشته‌ام، و امروز می‌خواهم از همین خدا تمنا کنم که کایوس من را به من برگرداند.»
  • «هنوز به تو اجازه‌ی حرف زدن نداده‌ام. به نسبتِ احتیاجاتمان تدریجاً این اشخاص را می‌کشیم، از روی فهرستی که به‌طور دلبخواه تنظیم کرده‌ایم. احیاناً می‌توانیم ترتیب اسامی را تغییر بدهیم، اما کماکان به‌دلبخواه. و آن‌وقت ارثیه‌شان را تصاحب می‌کنیم. ترتیب کسانی که باید اعدام شوند درواقع هم هیچ اهمیت ندارد. یا بهتر بگویم: اهمیت همه‌ی این اعدام‌ها به یک اندازه است و در نتیجه هیچ کدام هیچ اهمیت ندارد. وانگهی اینها همه‌شان به یک اندازه مقصرند. به‌علاوه باید در نظر داشت که از لحاظ اخلاقی دزدیِ مستقیم از اموال رعایا قبیح‌تر از وضع مالیات غیرمستقیم بر مایحتاج ضروری مردم نیست.»
  • «حکومت کردن یعنی دزدیدن، همه این را می‌دانند. اما راه و رسم دزدیدن فرق می‌کند. من علناً می‌دزدم. این کار خیال شما را از دله‌دزدی فارغ می‌کند.»
  • «خوب گوش کن، احمق. اگر خزانه اهمیت دارد پس جان مردم اهمیت ندارد. این مسلّم است. همه‌ی آنهایی که مثل تو فکر می‌کنند ناچار باید این استدلال را بپذیرند و حالا که پول را همه‌چیز می‌دانند زندگیشان را به هیچ بگیرند. به هر حال، من تصمیم گرفته‌ام که منطقی باشم و چون قدرت دست من است حالا خواهید دید که منطق برای شما به چه قیمتی تمام می‌شود. من تناقض‌گو و تناقض‌گویی را از میان برمی‌دارم. و اگر لازم شد اول خود تو.»
  • « -مسئله همان مسئله‌ی ناممکن است. یا بهتر بگویم: ممکن ساختن چیزی که ممکن نیست. اما این بازی انتها ندارد. سرگرمی دیوانه‌هاست.
  • -نه اسکیپیون، فضیلت امپراتورهاست.»
  • «تعجب نکن. من ادبا را دوست ندارم و نمی‌توانم دروغ‌هاشان را تحمل کنم. آنها حرف می‌زنند تا صدای خودشان را نشنوند. اگر صدای خودشان را می‌شنیدند می‌فهمیدند که هیچ نیستند و دیگر نمی‌توانستند حرف بزنند. برو، مرخص! من از شاهدهای دروغین نفرت دارم.»
  • «دروغ هرگز بی‌گناه نیست. و از دروغ شماست که موجودات و اشیاء اهمیت پیدا می‌کنند.»
  • «رای نده، محاکمه تمام شده است. این دنیا بی‌اهمیت است و هر که به این حقیقت برسد آزادی‌اش را به‌دست می‌آورد. و درست به همین دلیل از شما نفرت دارم که شما آزاد نیستید.»
  • «مگر نمی‌توانی تصور بکنی که مردی برای چیزی غیر از عشق گریه کند.»
  • «مردم گریه می‌کنند چون کار دنیا آن‌طور که باید باشد نیست.»
  • «چه سخت است، چه تلخ است انسان بودن!»
  • «باید بخوابی، ساعت‌ها بخوابی، آرام بگیری و دیگر فکر نکنی. من بالای سرت می‌نشینم. بیدار می‌شوی و دوباره دنیا طعم خودش را برایت پیدا می‌کند. آن وقت قدرتت را به کار ببر تا چیزی را که هنوز قابل دوست داشتن است بهتر دوست بداری. به چیزهایی ممکن هم باید فرصت امکان داد.»
  • «تو هم مرا دیوانه می‌دانی. اصلاً مگر خدا کیست که بخواهم با او برابری کنم؟ آنچه من امروز با همه‌ی وجودم می‌طلبم بالاتر از حد خدایان است. من عهده‌د‌ار اقلیمی شده‌ام که ناممکن در آن‌جا سلطان است.»
  • «اول باید او را همان‌طور که هست ببینید، بعد بهتر می‌توانید با او بجنگید.»
  • «چیزی که در وجود او باعث نفرت من است این است که می‌داند چه می‌خواهد.»
  • «-از دست دادن زندگی چیزی نیست و هروقت که لازم باشد من این شهامت را خواهم داشت. اما از دست رفتن معنای زندگی و نابود شدن انگیزه هستی، این است آنچه تحمل‌کردنی نیست. نمی‌شود بی‌انگیزه زندگی کرد.
  • -انتقام خود یک انگیزه است.»
  • «کالیگولا فلسفه‌اش را به صورت اجساد مردم در می‌آورد و بدبختی ما این‌جاست که این فلسفه را نمی‌شود رد کرد.»
  • «روزی می‌رسد که او در برابر یک مملکت پر از مرده و اقوام مرده تنها بماند.»
  • «خواهید دید که از نردبان مقامات پایین آمدن آسان‌تر از بالا رفتن است.»
  • «-برای ساختن یک سناتور یک روز کافی است و برای ساختن یک کارگر ده سال.
  • –اما تا سناتور بتواند کارگر بشود می‌ترسم بیست سال طول بکشد.»
  • «ارزش این چند ساعت عمری که می‌شود از مرگ دزدید از حساب بیرون است.»
  • «ای بابا، ای بابا، نگاهشان کن، کائسونیا. هیچ چیز باقی نمانده است. شرافت، حیثیت، آبرو، حرف مردم، امثال و حِکَم، دیگر همه بی‌معنی شده‌اند. همه در مقابل ترس جا خالی کرده‌اند. ترس، هان، کائسونیا. این احساس زیبا، بی‌آلایش، خالص، بی‌غرض، یکی از آن عواطف نادری است که عظمت و شکوهش را از عمق وجود آدمیزاد بیرون می‌کشد.»
  • «آدمی می‌میرد چون مقصر است. مقصر است چون از اتباع کالیگولاست. و اما همه‌کس تابع کالیگولاست.»
  • «مالیات بر گناه بستن خیلی بهتر است تا کفاره از ثواب گرفتن که رسم جوامع جمهوری است.»
  • «یعنی که تو مرتکب دو جنایت می‌شوی و ناچار از این دو امر یکی مسلم است: یا من نمی‌خواسته‌ام تو را بکشم و تو به ناروا بر من، امپراتورت، سوءظن می‌بری؛ یا اینکه من این را می‌خواسته‌ام و تو، حشره‌ی ناچیز، مانع اجرای نقشه من می‌شوی.»
  • «تو مردانه می‌میری چون عصیان کرده‌ای.»
  • «تنهایی! تو می‌دانی تنهایی چیست؟ آره، تو تنهایی آدم‌های شاعر و عنین را می‌شناسی؟ تنهایی؟ اما کدام تنهایی؟ تو نمی‌دانی که آدم تنها هیچ وقت تنها نیست! تو نمی‌دانی که همه‌جا بارِ آینده و گذشته همراه ماست! آدم‌هایی که کشته‌ایم با ما هستند. تازه تا این‌جا و با اینها کار آسان است. اما آنهایی که دوستشان داشته‌ایم، آنهایی که دوستشان نداشته‌ایم اما دوستمان داشته‌اند، پشیمانی‌ها، هوس‌ها، تلخی‌ها و شیرینی‌ها، زن‌های هرجایی و دار و دسته‌ی خدایان. تنها! اگر دست‌کم به جای این تنهاییِ مسموم از حضور دیگران، که تنهایی من است، می‌توانستم مزه تنهایی حقیقی را، مزه سکوت و لرزش درخت را بچشم! تنهایی! نه، اسکیپیون. این تنهایی پر از دندان قروچه است، صدای نعره‌ها و همهمه‌های گم‌گشته در سرتاسر آن پیچیده است.»
مقالات مرتبط

جملات کتاب گریز از آزادی

معرفی کتاب گریز از آزادی آزادی هدفی بزرگ و ارزشمند است که…

تیر 29, 1405

جملات کتاب پنج زبان عشق مجردها

بیشتر انسان‌ها در زندگی خود عشق‌ورزی کرده‌اند و مورد عشق‌ورزی قرار گرفته‌اند…

تیر 22, 1405

جملات کتاب لبه‌ی تیغ

در حوزه‌ی ادبیات داستانی رمان‌هایی وجود دارند که ارزش   چند‌ بار خواندن…

اردیبهشت 23, 1405

دیدگاهتان را بنویسید