در حوزهی ادبیات داستانی رمانهایی وجود دارند که ارزش چند بار خواندن را دارند. رمانهایی که وقتی شروع به خواندنشان میکنیم چنان اسیرشان میگردیم که متوجه گذر زمان نمیشویم و با لذت صفحه به صفحه پیش میرویم. آندسته از افراد کتابخوانی که به رمانخواندن علاقه دارند شاید این تجربه را داشته باشند که وقتی رمان خوبی به دستشان میرسد تا صفحهی آخر آن را ورق نزنند و کتاب را به پایان نرسانند دست از مطالعه نمیکشند. گاهی رمان مانند آهنربا عمل میکند و شیفتگان رمان را به سوی خود میکشاند و این خاصیت در همهی کشورهایی که در حوزهی ادبیات داستانی صاحب نام هستند وجود دارد. البته در نقطهی مقابل رمانهای خوب و گیرا رمانهایی هم هستند که انگار نوشتهشدهاند تا کاغذ دور ریخته شود و وقت و حوصله از خواننده بکشد. البته که ما با این رمانها کاری نداریم و در اینجا قرار است به سراغ رمانی از طایفهی خوبها برویم و جملاتی از آن را به شما تقدیم کنیم. این کتاب لبهی تیغ نام دارد و نوشتهی سامرست موام است. پیش از آنکه کتاب را ورق بزنیم بهتر است کمی با سامرست موام آشنا شویم؛ پس با ما همراه باشید.
آشنایی با سامرست موام، خالق کتاب لبهی تیغ
ویلیام سامرست موام، نویسندهای اهل انگلیس بود که در سال 1874 چشم به جهان گشود. او در دوران کودکی، مادر و پدرش را براثر دو بیماری مهلک یعنی سل و سرطان از دست داد. سامرست در رشتهی پزشکی تحصیل کرد اما پس از آنکه نخستین رمانش با استقبال خوبی روبهرو شد پزشکی را رها کرد و به ادبیات روی آورد. موام در دوران نویسندگی خود چندین داستان کوتاه و بلند که برخی از آنها شاهکار و درخشان بودند نوشت و منتشر کرد که برای نمونه میتوان از “لبهی تیغ” و “ماه و شش پنی” نام برد. سامرست موام در سال 1965 درگذشت.
جملات زیبای کتاب لبه تیغ
شناختن آدمها کار دشواری است و بهگمانم آدمی جز هممیهنان خود نمیتواند کس دیگری را بشناسد، زیرا شخصیت زنان و مردان تنها در خود آنان خلاصه نمیشود؛ سرزمینی که در آن بهدنیا آمدهاند، آپارتمان یا کلبهی روستایی که در آن راهرفتن آموختهاند، بازیهایی که در کودکی کردهاند، افسانههایی که شنیدهاند، غذایی که خوردهاند، مدرسهای که رفتهاند، شاعرانی که شعرهایشان را خواندهاند و خدایی که به آن ایمان دارند، همه و همه شخصیت آنان را ساخته است.
***
از فرانسه که برگشتم همه به من میگفتند بروم دانشگاه. نمیتوانستم. پس از آن تجربههایی که داشتم، توانایی بازگشت به دانشگاه را در خودم نمیدیدم. در دبیرستان چیزی یاد نگرفته بودم و باور داشتم که توان تحصیل در دانشگاه را ندارم. میدانستم از من خوششان نخواهد آمد. نمیخواستم نقشی را بازی کنم که هیچ احساسی نسبت به آن نداشتم. و گمان نمیکردم که استادان دانشگاه چیزهایی را که من میخواستم بدانم به من یاد بدهند.
***
خانه کنار جادهای خاکی واقع شده بود و هیچکدام از زیباییهای خانههای قدیمی چوبی در نیوانگلند را نداشت. تنها چیزی که دربارهاش میشد گفت این بود که جادار و راحت است. اما از ایوان میشد چشماندازی دلپذیر از اصطبل وسیع سرخرنگی با سقفی سیاهرنگ را دید، چندتایی درخت کهنسال و ورای آنها، تا چشم کار میکرد مزارع قهوهای رنگ. چشماندازی ملالآور بود اما نور خورشید و رنگهای متن.ع درخشان سالی که رو به پایان میرفت، به آن زیبایی آرامشبخشی میداد.
***
بعضیها ساختار فکری نامتعارفی دارند. خلافکارانی هستند که مثل سگهای آبی جان میکنند تا نقشههایی را بریزند که سرانجام کارشان را به زندان میکشاند و به محض آزادی باز مرتکب جرمی میشوند و دوباره به زندان برمیگردند. اگر اینهمه تلاش، هوشمندی، شکیبایی و وقت را در کار آبرومندانهای صرف میکردند، میتوانستند درآمد و زندگی خوبی داشته باشند و به موقعیتهای مهمی برسند، ولی فطرتشان آنجور است. از بزه خوششان میآید.
***
بعد بهار از راه رسید. بهاری که دیر به آن گوشهی دورافتاده و غریب راه پیدا کرده بود، بهاری سرد و بارانی. اما بعضیوقتها هوا گرم و دلپذیر میشد، طوری که آدم دلش نمیآمد دنیای روی زمین را بگذارد و در آسانسور درب و داغانی مملو از معدنچیهایی با لباسهای کار تیره صدها متر زیر زمین برود. آری بهار آمده بود ولی گویی از ترس آنکه مبادا کسی در آن سرزمین به او خوشامد نگوید، بااحترام و خجولانه قدم برمیداشت. مثل یک گل بود که پشت پنجرهی اتاقی در محلهای فقیرنشین میروید و شما از رویشش در آن فضا متعجب میشوید.
***
شبها کاستی، وقتی چندلیتر شراب سفید را توی معدهاش خالی میکرد، با لحنی غیرعادی از پرواز جسم به جانب معنویت، از شب تاریک روح و از خلسهی تنهایی که در آن مخلوق و محبوب یکی میشوند حرف میزد. اما سحرگاهان وقتی از میان دشتهای زیبا و چمنهای پوشیده از شبنم گذر میکردیم و من سعی میکردم او را وادار کنم باز از آن حرفها بزند، طوری از کوره درمیرفت که میخواست مرا بزند.
***
فکر کنم بهت نگفتم که سپتامبر 1929 در رم بودم. اصلا حوصلهی رفتن نداشتم، چون رم آنوقت سال خالی است. ولی خوشبختانه حس وظیفهشناسی بر وابستگی به لذتهای دنیوی پیروز شد و من رفتم. دوستانم در واتیکان خبر کسادی قریبالوقوع بازار را به من دادند و توصیه کردند هرچه در آمریکا دارم بفروشم. کلیسای کاتولیک تجربهی بیستقرن را پشت سر دارد و من حتی یکلحظه هم تردید نکردم. به هنری تلگراف زدم که سهام را بفروشد و طلا بخرد. به لوئیزا هم تلگراف فرستادم که همینکار را بکند. هنری در جوابم تلگرافی فرستاد و پرسید مگر دیوانه شدهام؟ نوشته بود تا دوباره حرفهایم را تایید نکنم هیچکاری نخواهد کرد. فورا تلگرافی زدم و نوشتم همهی این کارها را بیچون و چرا بکند و نتیجه را به من اطلاع دهد. طفلکی لوئزا به حرفهایم توجهی نکرد و ضررش را هم دید.
***
راستش بحران که شروع شد، اول نمیتوانستم آن را باور کنم. تصورش هم سخت بود که یکباره همهچیزمان را از دست بدهیم. دربارهی دیگران فکرش را میکردم اما خودمان نه. همهاش خیال میکردم لحظهی آخر معجزهای اتفاق میافتد و ما نجات پیدا میکنیم. و آنموقع وقتی ضربهی نهایی به ما وارد شد پیش خودم گفتم دیگر زندگی ارزش ندارد. نمیتوانستم با آینده روبهرو شوم چون فقط سیاهی بود. دو هفتهای حالم خیلی بد بود. خدایا، سخت بود از همه چیز جدا شوی و بدانی که دیگر خوشی نخواهد بود. و آنوقت بعد از آن دو هفته به خودم گفتم مال دنیا به جهنم، دیگر یکلحظه هم فکرش را نمیکنم. قسم میخورم که یکبار هم فکرش را نکردم. از هیچچیز پشیمان نیستم. تا وقتی بود لذتش را بردم و حالا هم که رفته دیگر مهم نیست.
***
شهوت عاقبتاندیش نیست. پاسکال میگوید دل منطق خود را دارد. منطقی که منطق توجهی به آن ندارد. اگر درست منظور او را فهمیده باشم، میگوید وقتی هوس قلب را تسخیر کند، دلایلی از خود میتراشد که نهتنها ملموس بهنظر میرسند بلکه برای اثبات اینکه جهان سرگشتهی عشق است کافیاند. انسان را قانع میکند که میتوان از آبرو دست شست و ننگ رسوایی بهایی ناچیز است. شهوت ویرانگر است. آنتونی و کلئوپاترا را شهوت نابود کرد. و شهوت اگر نابود نکند خود نابود میشود.
***
آدمهای بزرگ همیشه دوروبر خود زیردستی دارند که حرفش را میخوانند. این افراد بسیار در معرض توهین و تحقیرند و اگر احساس کنند کسی چنانکه شایسته است با آنان رفتار نمیکند، آنقدر در گوش اربابشان از آن شخص بد میگویند تا ذهن او را نسبت به کسی دشمنیشان را برانگیخته مسموم کند. پس بهتر است با این آدمها از در سازش درآیی.
***
آیا چیزی شگفتانگیزتر از این اندیشه وجود دارد که جهان هیچ آغاز و پایانی ندارد. ولی بیوقفه از رشد به تعادل، از تعادل به زوال، از زوال به انحلال و از انحلال به رشد میرسد و این چرخه همینطور تا ابدیت ادامه مییابد؟
